نقش کليدی ستاره!
«جابر: نمیآد. صداش میکنم، نمیآد. التماسش میکنم، نمیآد. خوابشو میبينم، نمیآد. مريضش میشم، نمیآد. خرابش میشم، نمیآد.
مبارک: روزگار اربابم خوشه؟
جابر: نمیآد، مبارک نمیآد.
مبارک: هی، ارباب! کی میآد که او نمیآد؟»
بالاخره آمد روی صحنه نمايشی که انتظارش را میکشيدم: بی شير و شکر.
جديدترين کار گروه پرچين، از امشب رفته است روی صحنه و هر شب ساعت 7 در تالار قشقايی مجموعهی تئاتر شهر اجرا دارد. متن نمايش را حميد امجد نوشته و مهرداد ضيايی همراه با امجد کارگردانيش کرده اند.
به آخرين تمرين گروه، (که در واقع اجرای کامل است) میگويند ژنرال. تازه اين را فهميدم. وقتی که در ژنرال بی شير و شکر حاضر شدم. خيلی هيجانانگيز بود و در عين حال دردناک. دوست داشتم لحظه به لحظهی ساعتهايی را که منتظر نشسته بوديم (از مای تماشاگر گرفته تا بازيگران و بقيه) تا وضعيت دکور و نور مشخص شود، بنويسم اما شايد بهتر باشد تئاتر برای کسانی که پشت صحنه را نديدهاند، همانقدر جذاب بماند.
مهدی شايقی، دستيار کارگردان، با طعنه میگويد: اينطوری کمی فهميديد که تئاتر به سادگی بليت خريدن و نشستن روی سکوهای موکتشده و گذراندن وقت به شکل فرهنگی نيست.
راست میگويد. وقتی 4 روز تحويل دکوری که چندان پيچيده هم نيست، طول میکشد، بايد حديث مفصل را خودمان بخوانيم.
در آن ساعتهای کذايی، حميد امجد و ديگران، کلافه، راه میروند، حرف میزنند و گاهی تکهای به هم میاندازند که جو برايشان قابل تحمل شود. سحر دولتشاهی زير لب غر میزند: از ساعت 3 گريم شدهايم و حالا که ساعت 9 شب است، هنوز هيچی به هيچی!
ساعت 9:30، اما، همه چيز آماده میشود و بازيگران لباس پوشيده و آماده روی صحنه میآيند. همه مینشينند تا حميد امجد با صحبتهايش آنها را آرام کند و بعد نکات کلی را بگويد. کمی بعد، سالن تاريک میشود و... موسيقی لورينا، کافیشاپ و پسری که آمدن دختری را انتظار میکشد. همه چيز فضای يک کافیشاپ امروزی را به ذهن میآورد و نمايش در همين فضای رئال شروع میشود.
ديالوگهای روان، بازیهای خوب (مخصوصا مهرداد ضيايی، مهدی پاکدل و سحر دولتشاهی) آدم را با خود همراه میکند از دنيای يک پسر قالتاق تا دل سادهی دختری که تئاتر میخواند، از دنيای استاد تئاتر و شاگرد شهرستانيش که در ژان پل سارتر حل شده، تا سرباز وظيفه و دختری فراری که نيمهشب جايی برای سکونت ندارد. از گنده لات گرفته تا دختری که فلسفه میخواند و آن ديگری که روانپريش است و مبارک که گارسون کافی شاپ است و ميزبان همه اين شخصيتها.
شخصيتها به شکل يک پازل کنار هم قرار میگيرند و اتصالشان با هم چند جمله رمانتيک است که در زندگی هر کدام اثری عاطفی داشته و يادآور خيلی چيزها. ستاره نقش کليدی در همه اپيزودها دارد.
نمايش خيلی خوبی است. هم از نظر متن و هم از نظر اجرا. مخصوصا برای جوانترها که کافی شاپ بروتر هستند، ديدنی است. همه تعريفها به کنار، انتخاب موسيقی حميد امجد، در ابتدای هر 9 اپيزود شاهکار بود و حرف نداشت. اين را به خودش هم گفتم.
«جابر: قهوه.
مبارک: بازم تلخ؟
جابر: مث هميشه. بی شير و شکر.»
عکسها: آرش عاشورینيا
درباره همين نمايش: انجمن بیستارهها
Comments
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Posted by: GhArIbEh at November 3, 2004 03:51 AM
ممنون از معرفيت كلي فيض برديم.......يه سرم به ما بزن....موفق باشي
Posted by: امین at October 27, 2004 12:42 AM
شكلك رو كه شب آخر رفتيم بليط گيرمون نيومد... اميدوارم اين رو حتما برم و ببينم و ممنون به خاطر معرفي تئاترها
Posted by: پدر at October 26, 2004 11:26 PM
bebin man nemidoonam chi begam in http://islamicarmy.blogspot.com/
web logo bekhunin plz :-s
Posted by: ali at October 26, 2004 09:13 PM
Posted by: ali at October 26, 2004 09:12 PM
خوش به حالتون....
چقدر متن تو با عکسها هم خوانی داشت !!!!!!
Posted by: ساناز at October 26, 2004 11:57 AM
وبلاگ جالبه . نمي آد...عكس باحالي گذاشتي . نمي اد
Posted by: lover at October 26, 2004 11:44 AM
چه عكساي باحالي!
Posted by: lol at October 26, 2004 10:39 AM
khosh be halet kashki manam iran boodam:((
Posted by: sepideh at October 26, 2004 10:39 AM
ممنون به خاطر توضيحات خوب اتون...
Posted by: homo at October 26, 2004 09:12 AM
خوندن این پست منو برد به فضای تهران و تاتر شهر و همه تاتر رفتن ها با دوستهایی که هر کدومشون الان یه گوشه دنیا هستن ..ممنون که خاطراتم رو زنده کردی
Posted by: بی تا at October 26, 2004 06:26 AM
سلام رفيق / وبلاگ پيچاي را بخوانيد و نظر بدهيد / خوشحال خواهم شد / موفق باشي / زياده قربانت
Posted by: پيچاي at October 26, 2004 04:03 AM
منم مي خوام :((((
Posted by: shideh at October 26, 2004 01:54 AM

