آواز قوی محمد رحمانيان

نمايش و تئاتر چقدر با زندگی انسان منطبق است؟
محمد رحمانيان در نمايش «آواز قوِی آنتون چخوف» زندگی دو انسان را از خلال نمايش‌نامه‌های چخوف روايت می‌کند. المپيا، بازيگر زن قديمی تئاتر شوروی، زندگی خودش را در شخصيت‌های پنج نمايش‌نامه‌ی چخوف بازمی‌يابد: آوازِ قو، دايی وانيا، سه‌خواهر، مرغ دريايی، ايوانف و باغ آلبالو.

گاهی اين نمايش‌نامه‌ها به کمک نيکيتا، مدير داخلی تماشاخانه که پيش‌تر سوفلور بوده، هم می‌آيد تا او هم خود را روايت کند. زمان نمايش دوران استالين (در اين زمان چخوف مُرده است) انتخاب شده و نيکيتا از آن آدم‌های ذوب‌شده در انقلابی است که فقط شعارهای استالينی می‌دهد. اين بازی‌ها و اين تکه‌های نمايش آن‌قدر خوب به هم متصل شده‌اند که نمی‌فهمی چگونه از ميان نمايش‌نامه‌ی سه خواهری که ناکام می‌مانند به نمايش‌نامه‌ی دايی وانيا می‌افتی. تکه‌ای از نمايش را اين‌جا می‌آورم که به نظرم به خوبی نشان می‌دهد هنر رحمانيان را.

المپيا: ... و اميد مثل يک پرنده‌ی زخمی از بالای سرم گذشت. اما آدميزاد مگه آدم می‌شه؟ دوباره عشق، دوباره عاشقی و دوباره، دوباره... مردهايی که از کنارت می‌گذرند و حتی اسمت هم به يادشون نمی‌مونه و بعد پير شدم. پير و زشت...

نيکيتا: زشت؟ کی گفته تو زشتی؟ آرکادی...

آرکادی: بله قربان...
شما خانم المپيا چشم‌های قشنگی داری!

المپيا: هه! وقتی زنی زشته، بهش می‌گن چشم‌های قشنگی داری، موهای قشنگی داری!... شش سال است که دوستش دارم... غرورم رو از دست داده‌ام. همه می‌دونن عاشقشم، همه می‌دونن...

نيکيتا: اگه بخوای ما می‌تونيم باهاش صحبت کنيم.

آرکادی: آره. صحبت می‌کنيم. اصلا کی هست؟

المپيا: دايی وانيا – اثر آنتون چخوف – پرده‌ی سوم

نيکيتا: باز هم چخوف! نمی‌خواد دست از زندگی ما برداره؟

المپيا: 35 سالِ دست از سر ما برداشته، اين ماييم که دست از سرش برنمی‌داريم. نه حالا، بلکه 350 سال ديگه هم برنمی‌داريم.

نيکيتا: ولی من برمی‌دارم، همين حالا! فقط کافيه که متن‌هاش رو بريزم توو بخاری، اون وقت می‌بينی که اسمی هم ازش توی اين تماشاخونه باقی نمی‌مونه. به تو هم اجازه نمی‌دم...

المپيا: اجازه نمی‌دی؟ چی رو اجازه نمی‌دی؟... درخت بی‌اجازه‌ی تو سبز می‌شه، غنچه‌ها بی‌اجازه‌ی تو باز می‌شن، ابرها بی‌اجازه‌ی تو می‌بارن و بهار، بی‌اجازه رسيدنشِ که خوشه...

نيکيتا: و من می‌گم سخن از درختان گفتن جنايته وقتی دشمنان منتظرند تا توده‌ها را دوباره به نزاع بکشونن.

المپيا: هيچ احمقی به جرم زشتی آينه‌ها رو نمی‌شکنه.

نيکيتا: آينه‌های آنتون چخوف مقعر و محدبن. آدم‌ها رو کج و کوله نشون می‌دن. با چندتاشون آشنا شدم: مرغ دريايی، ايوانف، باغ آلبالو، اين آخری چی بود؟ دايی وانيا... که داره نوميدی رو تبليغ می‌کنه.

المپيا: نه الاغ جون تو رو تبليغ می‌کنه! تويی که 10 سال توی اين خراب‌شده پادويی کردی و حالا دارن با يه تيپا می‌اندازنت بيرون.

نيکيتا: دروغه!

المپيا: فکر می‌کنی نمی‌دونم چرا توو اين چند ماهه اين همه خوش‌شخصی می‌کنی و همه‌ی متن‌ها رو با يه مُهر «عميقا بورژوازی و بيگانه نسبت به فرهنگ» می‌فرستی توو سطل آشغال؟ُ چون خبرش بهت رسيده که عمر مديريتت به‌سراومده و دارن يه احمق ديگه رو جات می گذارن. احمقی که تبرش تيزتر از تو باشه و بهتر قلع و قمع کنه... يه نگاه به آينه‌ی کج و کوله‌ی دايی وانيا بنداز، خودت رو می‌بينی، اون‌جايی که می‌گه: 25 سالِ دارم روی اين ملک کار می‌کنم..

نيکيتا: 10 سالِ دارم توو اين اداره‌ی کوفتی کار می‌کنم

المپيا: مثل يک حمال کار کردم

نيکيتا: حتی يک بار هم ازم تشکر نکردن

المپيا: در تمام اين مدت از جوانی تا حالا فقط چندرغاز بهم حقوق دادين

نيکيتا: جلوی گدا هم بندازين برنمی‌داره... شما زندگی من رو تباه کردين. من زندگی نکردم، زندگی نداشتم. بهترين سال‌های عمرم رو هدر دادم، تلف کردم. زندگيم تباه شد.. من استعداد داشتم، من شهامت داشتم، من باهوش بودم. اگه مثل آدم زندگی کرده بودم، ممکن بود داستايوفسکی بشم...

جدای از متن نمايش، مؤلفه‌های ديگر اجرا به نظرم خيلی خوب بود. از نورپردازی جالب شروع نمايش (که با چراغ‌قوه‌هايی که به دست تماشاگران می‌دادند، تامين می‌شد) گرفته تا بازی‌های عالی مهتاب نصيرپور و حبيب رضايی و سينا رازانی. آکاردئون هم خيلی به کمک اجرا آمده بود و در کل «آواز قوِی آنتون چخوف» نمايش ديدنی و جذابی از کار درآمده. اين کار گروه تئاتر پرچين، اين روزها، ساعت 18 در تالار سايه مجموعه تئاتر شهر دارد اجرا می‌شود. پيشنهاد می‌کنم يکی از عصرهای اين هفته‌ی خود را با اين نمايش بگذرانيد.

عکس: آرش عاشوری نيا

همکاران آواز قوِی آنتون چخوف

يادداشت محمد رحمانيان، کارگردان، درباره‌ی نمايشش
پاريس، پاريس عزيز من، يادداشت حميدرضا درباره نمايش
گفته های رحمانيان در نشست خبري اين نمايش در ايسنا



January 2, 2005 02:39 PM


Comments


Omg thats right! Please come see me and my friends! ;)

Posted by: watch moi at March 19, 2005 08:00 PM

خوشحالم .. ممنون...خوانندتون خواهم بود

Posted by: man at January 7, 2005 11:47 AM

سلام د رمورد مطلب شهلا یک نکته رو میخوام بپرسم به نظر تو چرا شهلا به خودش اجازه داد که از یک مرد زن دار تقاضای رابطه عاطفی بکنه؟ میدونی چرا با تمام احترامی که برای شما و امثال شما قائلم باید بگم چون شما زنها خودخواه هستین و حتا خوشبختی همدیگر رو هم نمیتونین تحمل کنید . در عوض باید بگم ما مردها هم توی خیانت شهره خاص و عام هستیم اما خداییش اگر امثال شهلا نبودن محمدخانی کی فکر همچین غلطایی رو میکرد ؟؟؟

Posted by: پدرام at January 4, 2005 02:31 AM

ژرستو جان حالا كه به سيلويا ژلات علاقه من شدي برو كتاب خاطراتش را هم بخون!الان حال ندارم برم سر كتابخونه ببينم مال كدوم ناشره بعدا بهت مي گم!

Posted by: معصومه ناصری at January 4, 2005 02:11 AM

پرستوي گل !
تو بهترين كار را كردي: در اوج كار از همه چيز دست كشيدي و شروع كردي به خواندن و ديدن و ياد گرفتن... و اين بهترين شرايط براي رشد بود . من مطمئنم تو رشد كردي. خيلي بيشتر از سال قبل .
اين رخوت و حس هاي خستگي هم طبيعي است. آدمي ديگر...نگران نباش..دوره اش تمام مي شود.
" تياتر اجباري " رو درياب كه كارش درسته !

Posted by: Azadeh Assaran at January 3, 2005 09:04 PM

احتمالا تا آخر دی ماه نمايش اجرا می شود.

Posted by: پرستو at January 3, 2005 01:39 PM

پرستوی عزیز می دانی نمایش تا کی روی صحنه است؟

Posted by: صاحب فراموش خانه at January 3, 2005 12:59 PM

خیلی می شود گفت راجع به کارهای اساسی چخوف و برای درک بهتر دیدگاههای او در ادبیات بهترش این نیست که نمایشنامه هایش را در تقابل با دنیای داستانی ای که خلق کرده قرار داد، اما به هر ترتیب هیچ نویسنده ای نمی تواند اصطلاحاً "مالتی آیدیولوگ " باشد چون مودی هست که همیشه در تمام آثار یک نویسنده؛ خواه آثار نمایشی و خواه داستان تکرار می شود. بنابراین بهتر است آثار نویسنده را در یک میدان باز امّا با غلظت بیشتری از اندیشه های نزدبک به او سنجید. کاری که اصولاً در کشورهایی چون ایران رسم نیست. از اینکه همیشه فعال و پر جنب و جوشید متشکرم.

Posted by: پسری برای تما فصول at January 3, 2005 08:53 AM

ei parastoo to hame andishehee....mabaghi ham ostokhano rishe va shishe ee(bebakhshid manzooram shisheie einake ) maloome ke halet dobar khoob shode...movafagh bashi

Posted by: ADAM at January 3, 2005 01:11 AM

چه قدر خوبه كه براي خودت وقت ميگذاري دو نقطه ايكس :)

Posted by: زهرا at January 2, 2005 05:26 PM

البته به طور كلي ( نور پردازي جالب!! ) عبارت مجهوليه چون احتمالا در تئاتر تعريفي نداره! و اينكه آكاردئون و هم چه طور به كمك اجرا آمده كمي عجيبه چون در تئاتر تعريفي نداره! البته چراغ قوه! حامد محمد طاهري هم از اين چراغ قوه ها دست تماشاچي ميداد ! اين چراغ قوه ها همون چراغ قوه ها هستن يا ماركش فرق ميكنه يا شايد هم مارك باطري اش ؟؟!!!

Posted by: hima at January 2, 2005 04:39 PM