...

امروز بعد از مدت‌ها با تعدادی از بچه‌های کاپوچينو دور هم جمع شديم. خيلی دلم برای جلسه‌هامون تنگ شده بود و بيشتر از اون دلم برای خود کاپوچينو تنگ شده. مسخره است اما دلم برای دعوا کردن بچه‌ها هم تنگ شده که چرا مطلبشون رو به موقع نمی‌ذارن توو اديتور يا چرا نيم‌فاصله‌ها رو رعايت نمی‌کنن و حتی اون email های دسته‌جمعی که گاهی بحث‌های داغی توش درمی‌گرفت.

راستش رو بگم دلم برای ديدن صنم و شيده و خداداد و حتی بچه‌هايی که ديگه کاپوچينو رو تحويل نمی‌گيرن مثل نيما و سامان و خسرو و بابک و مهدی و صبا پر کشيده. باز خدا رو شکر که نگار رو توو جلسه‌های يه NGO می‌بينم و گاهی که از خانه هنرمندان رد می‌شم، صالح رو می‌بينم و شايد علی عسگری رو يه جايی توو اين شهر بزرگ توو يه جلسه‌ی فرهنگی. راستی کسی از مهناز خبر داره؟ شانی حالش چطوره؟ پژمان چه می‌کنه؟ کسی مريم و فرشيد رو ديده؟ سروش کجاست؟ آرش خوبه؟ عليرضای عکاسباشی کجاست؟

پخش و پلا شديم رفقا! حيف! به قول احسان، کاپوچينو هم شده نوستالژی ما!

ادامه:
نوستالژيک نويسی های کيوان، سينا و احسان ابطحی



March 4, 2005 11:47 PM