21 گرم
برای تعريف کردن از يک فيلم خوب هيچوقت دير نيست يا هست؟ به هر حال من تازه فيلم «21 گرم» (سايت رسمی فيلم) را ديدهام. يک فيلم خيلی خوب و استثنايی که شيوهی روايتش را خيلی دوست داشتم. ساختار فيلم پازلی است. انگار متنی نوشته شده، بعد از تکهتکه شدن، همزده شده و بعد دوباره کنار هم چيده شده باشد. اما اين چيده شدن آنقدر ظريف و بجاست که اصلا گيج نمیشوی.

با اينکه ساختار فيلم را خيلی دوست داشتم و واقعا حال کردم، اما به نظرم «21 گرم» چيزی کم داشت: شايد کمی عمق در فلسفهی زندگی و مرگ. به قول حميدرضا، وقتی ساختار فيلمی پيچيده باشد، نمیشود انتظار مفهومی پيچيده هم داشت. چون بيننده ممکن است ماجرای فيلم را گم کند. اگر اين حرف بيشتر از يک توجيه بر ضعف فيلمی دوستداشتنی باشد، میتوانم بگويم «21 گرم» بینقص است.
داستان فيلم خيلی ساده است. آنقدر که میشود در دو جمله بيانش کرد. مردی مذهبی پدر و دو دخترش را در تصادفی زير میگيرد و در بيمارستان، قلب اين پدر به بيماری که در حال مرگ است پيوند میشود و او را نجات میدهد. بعد از اين اتفاق، زندگی سه خانواده متاثر میشود. مردِ با قلب پيوندی کنجکاو میشود خانوادهی فرد اهداکننده را پيدا کند و زن بيوه هم دنبال گرفتن انتقام از قاتل همسر و فرزندانش است. همين دو موضوع باعث میشود زندگی قهرمانهای فيلم به هم مربوط شود.
بازیهای فيلم آلخاندرو گونزالس ايناريتو، خيلی خيلی خوب است. شان پِن (که «راه رفتن مردِمرده» جيم جارموش را در نقش يک محکوم به اعدام خيلی خوب بازی کرد و سال گذشته برای «رودخانه مرموز» کلينت ايستوود اسکار گرفت و در «بازی» ديويد فينچر و «من سام هستم» هم نقش داشت و من خيلی خيلی دوستش دارم هم به خاطر بازیش و هم به خاطر شخصيتش)، نائومی واتس و بنیچیو دلتورو (بازیگر فیلم «ترافیک») عالی بودند.
راستش اصلا خوشحال نيستم که میتوانم اين فيلم را تعريف کنم چون کلا فيلمهايی به نظرم «خدا» هستند که داستانشان قابل تعريف کردن نباشد؛ مثل «سرگيجه»ی هيچکاک. اما خُب فيلم «21 گرم» را اگر نديدهايد، سعی کنيد حتما ببينيد.
ادامه:
الان دوستی در چَت درباره اسم فيلم گفت: «بعضی از پژوهشگران اعتقاد دارند وقتی کسی می ميرد، 21 گرم از وزنش کم می شود که شايد وزن روحش باشد.»
در همين زمينه:
زندگی چند گرم است؟ - حميدرضا نصيری - کاپوچينو
توضيح:
به خاطر اشتباه لُپی معذرت می خواهم.
«راه رفتن مرد مرده» را تيم رابينز ساخته. اسم فيلم جيم جارموش، «مرد مرده» است. جالب اين که هر دو فيلم در 1995 ساخته شده اند. ممنون از رضا ثابتی عزيز و امين که در کامنت ها اشتباهم رو گفتند.
Comments
اصلاحيه
تصحيح و پوزش!!!
حسن اينترنت اينه كه اگه آدم «گاف » بده، زود ميشه اونو رفع و رجوعش كرد...
مطلب زير، يك جا افتادگي داره كه به بزرگواري خودتون منو حتماعفو ميكنيد...
به طور اتفاقي اومدم... بدون دعوت... اين نصفه شب تعطيل بعد اربعين ، از مطلب شما (21گرم) استفاده كردم...هرچند فيلم رو دير ديدي و در باره اون « مجبور به نوشتن » شدي، ولي بد نبود...
اما درباره اين كه روزنامه نگاران زود پير ميشن با شما هم عقيده هستم!!! امشب كلي غصه خوردم كه اسمم رو توي رديف روزنامه نگاران ( شناسايي شده توسط شما) نديدم!!! بضاعت نتي من يك وبلاگ درپيتيه كه اونم به تازگي هك شده و بعد اون رو يه كم بازسازيش كردم... البته بگم كه در تهران 16 ساله رسمي روزنامه نگارم و همچنين سرمقالههاي صفحه اول سايت ياهو ايران (www.iryahoo.com) + عكس هفته اون ، از دسته گلهاييست كه دايما به آب ميدم... فردا كه هوا روشن بشه ، باز ميام تا فيض بصر ببرم
Posted by: حسين شريفيفر at April 1, 2005 06:34 AM
به طور اتفاقي اومدم... بدون دعوت... اين نصفه شب تعطيل بعد اربعين ، از مطلب شما (21گرم)...هرچند فيلم رو دير ديدي و در باره اون « مجبور به نوشتن » شدي، ولي بد نبود...
اما درباره اين كه روزنامه نگاران زود پير ميشن با شما هم عقيده هستم!!! امشب كلي غصه خوردم كه اسمم رو توي رديف روزنامه نگاران ( شناسايي شده توسط شما) نديدم!!! بضاعت نتي من يك وبلاگ درپيتيه كه اونم به تازگي هك شده و بعد اون رو يه كم بازسازيش كردم... البته بگم كه در تهران 16 ساله رسمي روزنامه نگارم و همچنين سرمقالههاي صفحه اول سايت ياهو ايران (www.iryahoo.com)+ عكس هفته اون ، از دسته گلهاييست كه دايما به آب ميدم... فردا كه هوا روشن بشه ، باز ميام تا فيض بصر ببرم
Posted by: حسين at April 1, 2005 06:26 AM
اعظم عزيز، به نظرم دانستن داستان فيلم اصلا از لذت ديدنش كم نمي كنه.
مهرداد جان ممنون از توضيحت. فيلم رودخانه ميستيك رو هنوز نديدم. پس نظري ندارم. اين ترجمه رو اين ور و اون ور ديده بودم. به هر حال حق با توست.
كاوه جان تبليغ توضيح لازم نداره! گذاشتن لينك در اون قسمت يعني اينكه جنبه تجاريش برام مهمه صرفا. اگه غير از اين باشه توو وبلاگ معرفي مي كنم. ربطي به مواضع سياسي نداره.
Posted by: پرستو at March 31, 2005 12:41 AM
راستي. درباره اين آگهي هاتفنيوز توضيح ميدين؟ تو وبلاگ چند تا بچه ها ديدمش. مواضع سياسي اين سايت ربطي به بچه هايي كه آگهيش رو گرفتن داره؟
Posted by: كاوه at March 30, 2005 10:22 PM
از خلاصه داستانتون اينجا استفاده کرديم:
http://www.fexon.com/movieinfo.php?mid=385
مرسي.
Posted by: SomeOne at March 30, 2005 08:25 PM
21 گرم همونجور که گفته شد در فیلمنامه به این صورت نوشته شده است . دو نمونه معروف شکستن زمان روایت : داستان عامه پسند ( تارانتینو ) و memento ( کریستوفر نولان ) از بهترین نمونه های این نوع روایت غسر خطی هستند . به نظرم memnto از بقیه قویتر است و دیدن آن بر همه واجب می باشد .
Posted by: اکساویچه at March 30, 2005 05:38 PM
سلام. "راه رفتن مرد مرده" مال تیم رابینزه.
Posted by: رضا ث at March 30, 2005 03:31 PM
سلام! همه داستان هاي دنيا يه بار تعريف شدن! خوبي 21 گرم هم همينه كه يه داستان تعريف شده رو اينجوري تاثير گذار از آب درمياره! ... ضمنا راه رفتن مرد مرده مال جيم جار موش نيست.
Posted by: امین at March 30, 2005 01:18 PM
من هم اين فيلم رو سه چهار شب پيش ديدم. خيلي روم تاثير گذاشت. خيلي خيلي تلخ بود. در عمق در فلسفه زندگي يا مرگ زياد با شما موافق نيستم. 21گرم فيلمي پوچ گرايانه است به نظرم. اين هم آخرين جملات فيلم:
"مگه ما چند بار به دنيا مياييم؟
مگه ما چند بار از دنيا ميريم؟
ميگن درست در لحظه مرگ 21گرم از وزن هر كس كه داره ميميره كم ميشه...
و مگه 21گرم چقدر ظرفيت داره؟
مگه چي از ما كم ميشه؟
مگه چي ميشه اگه ما 21گرم از دست بديم؟
با رفتن اون چي ميشه؟
مگه چقدر ارزش داره؟
مگه چقدر ارزش داره؟
21گرم... وزن يه سكه 5سنتي
وزن يه مرغ مگسخوار... يه تيكه شكلات
21گرم چقدر وزن داره؟"
Posted by: كاوه at March 30, 2005 12:18 PM
اين پست را براي آرشيوت گذاشته بودم دوباره مي گذارم:
دوست خوب من نيز مثل مليونها زن ديگر دنيا گرفتار اين مرد سالاري بودم كه تا اندازه
اي توانستم نجات يابم گرچه خيلي دير وقتي كه مرد بخواهد هويت يك زن را بگيرد به نظر من از كشتن جسم مادي او وحشتناك تر است اما در عين حال معتقدم بيان اين تضادها در ملا عام خود عنوان و اثبات تبعيض است! وقتي كسي مثلا فلان جسم را نمي شناسد و ما به همه معرفيش كنيم پس تعداد زيادي مي شناسند و باورشان مي شود پس بهتر است فمينيست با همه نظرات خوب و بدش مطرح نشود بلكه ما زنان با عملمان اثبات وجود كنيم در هر زمينه اي .گاهي عمل بهتر از حرف است!
Posted by: Atefe at March 30, 2005 12:08 PM
در مورد فیلم " رودخانه مرموز" یک غلط مصطلح در بین جماعت سینمادوست و سینمانویس ایران وجود دارد آنهم اینکه همه در مورد ترجمه نام این فیلم اشتباه می کنند. میستیک نام رودخانه ای در شهر بوستون آمریکا است و به همین دلیل نام فیلم باید بصورت اسم خاص ترجمه شود یعنی "رودخانه میستیک" مثل مورد فیلم "قایق افریکن کوئین". حتی در فیلم هم اشاره ای دارد که جسد پدر آن پسر را در رودخانه میستیک انداخته است.
Posted by: مهرداد at March 30, 2005 07:45 AM
عجيبه كه اين فيلمو تا حالا نديده بودي..من تو دوران كنكور ديدم و اين قدر تاثير گذار بود كه يادمه تا دو روز درس نخووندم و دو بار ديگه نشستم ديدم فيلمو
Posted by: علي لطفي at March 30, 2005 01:17 AM
فيلم فوق العاده اي بود و براي من فوق العاده تر شد وقتي شنيدم ( درست يا غلط را حقيقتا نمي دانم ! ) كه اين شكل روايت در تدوين به دست نيامده و در واقع فيلم نامه چنين نوشته شده ... در هر صورت از آن فيلم هايي است كه در ته ذهن ته نشين مي شوند و مدتها آنجا مي مانند ...
Posted by: aMir.y at March 30, 2005 01:07 AM
شاید یکی از قسمت های جالب فیلم کشف ماجرا باشه، به نظرم بد نیست آن قسمتی که فیلم را تعریف کردی طوری(یا در واقع جایی) بنویسی که اگر کسی فیلم را ندیده در صورتی که دلش خواست نخونه.
Posted by: اعظم at March 30, 2005 12:18 AM
منم ميخوام......اين 21 گرم چقدر جالب بود...نشنيده بودم.
Posted by: 1001rozaneh at March 29, 2005 11:51 PM
در راستاي اون سياست هر شب يك فيلم شما من هم چند روز پيش 21 گرم رو از كتابخونه گرفتم تا ببينم . هنوز وقت نكردم فيلم رو ببينم اما با توجه تعريفهايي كه شما كرديد و خودم هم قبلا شنيده بودم امشب حتما بايد فيلم رو ببينم .
Posted by: تبرمرد at March 29, 2005 11:51 PM
این فیلم فوق العاده است، فلش بک هاش عالیه، خیلی جالبه نقش عنصر زمان در فیلم ... و اون 21 گرم و براستی وزن زندگی چقدره؟
Posted by: محمد جواد طواف at March 29, 2005 10:57 PM
منم اين فيلم رو خيلي دوست داشتم و تا مدتها تو كفش بودم.
Posted by: koozeh at March 29, 2005 10:55 PM
Damet garm in ahange ro nemikhaay ye moghe i bardari?
Posted by: far at March 29, 2005 10:47 PM

