بازگشت به دوران پرکاری

با بعضی از آدم‌ها گشتن، خطرناک است! پيشنهادهای کاری وسوسه‌انگيز می‌دهند و آدم می‌ماند که چه‌جوری خودش را جمع‌وجور کند. بعد از 9 ماه که در هيچ روزنامه‌ای کار نمی‌کردم، دوباره وسوسه شدم. راستش را بگويم دلم خيلی تنگ شده است برای شلوغی تحريريه. اما چيزی که خيلی اذيتم می‌کند، دوست نداشتنِ روزنامه‌ای است که قرار است در آن کار کنم. هر چقدر کار کردن با معصومه را دوست دارم، با روش اقبال (و درکل با رفتار رسانه‌ای مشارکت) موافق نيستم. چند روزی طول کشيد تا بتوانم با خودم کنار بيايم.

اين روزها، دمادم انتخابات، پيشنهادهای کاری زياد می‌شود و خُب قبول کردنِ پيشنهادی خاص، معنای خاصی هم می‌دهد معمولا. نمی‌دانم قبول کردنِ کار در روزنامه‌ای که تريبون حزب مشارکت است درست است يا نه، وقتی ‌که من هنوز نمی‌دانم موضعم در انتخابات رياست‌جمهوری چيست. گرچه به هر حال به نسبت رسانه‌هايی که به رفسنجانی وابسته هستند، با اقبال احساس راحتی بيشتری دارم.

ياد پارسال بخير! همين روزها بود که ژيلا بنی‌يعقوب زنگ زد و کار در وقايع‌اتفاقيه را شروع کردم. (چه جالب! حال و روزم زياد فرق نکرده!)دوران کاری خيلی خوبی داشتم در وقايع. ژيلا هم روزنامه‌نگار خيلی خوبی است و هم مدير خوبی. به نظرم عملکرد گروه اجتماعی وقايع‌اتفاقيه خيلی خوب بود. يعنی احساس رضايت می‌کردم آن روزها. بخصوص اين‌که بهروز گرانپايه، سردبير وقت وقايع، برخلاف بيشتر سردبيرها، نسبت به مسائل اجتماعی ديدگاه داشت و يک‌بعدی و سياسی نبود. برای همين به ما فضای کافی می داد و کار گروه ما هم به چشم آمده بود. نمی‌دانم همين حس مثبت اين‌بار در اقبال تکرار می‌شود يا نه.

راستی، يادداشت‌های وحيد پوراستاد را درباره‌ی وقايع‌اتفاقيه بخوانيد. فعلا 5 قسمت است ولی ادامه دارد: 1، 2، 3، 4 و 5.



April 1, 2005 11:02 PM


Comments


سلام. اگر دلت راضیه حتما برو به نظر میاد آدمهای خوبی دور هم جمعا

Posted by: سجاد at April 3, 2005 08:38 PM

سلام. لطفا به سئوالات ائتلاف ما پاسخ دهيد.

Posted by: saeed at April 3, 2005 02:41 PM

اگر اين « ژيلا بني يعقوب» همون خانم ريزه ميزه‌اي باشه كه قبلا چادر سرش مي‌كرد و توي همشهري يك خبرنگار ساده بود ، وامصيبتا كه قبله‌گاه شما اون شده !!!
اين خانم بني يعقوب ( بنده‌ي خدا) همه‌اش در حال استحاله است... حالا خود به‌خوان اين حديث مفصل را...

Posted by: يك همكار مطبوعاتي at April 3, 2005 12:38 AM

به نظر من اين ژيلا بني يعقوب خانم مهربوني چون مي دونم كه براي بعضي از شما فرصت روزنامه نگاري رو سخاوتمندانه مهيا كرده

Posted by: مسافر at April 2, 2005 11:54 PM

ياد يار مهربان آيد همي.....
راستي در كلبه ما رونق اگر نيست يه چيزاي ديگه اي هست! ياد وبلاگ ما هم بكن پپر جان.

Posted by: fahimeh khezr heidari at April 2, 2005 06:45 PM

سلام
شما و دوستانتان يادآور خاطرات خوب 76 هستيد دست نوشته هايي از اين دست كمي دور مي نمايد. اندك قوط لايموت آزادي كه در كف سفره ها مانده به مدد زحمات شما و سايرين است. چرا شما ديگر؟ مگر مشاركت و سايرين خود من و شما نيستيم؟
چرا حاضر مي شويم حال همديگر را بگيريم.؟ اگر شل بياييد دو تا از اونا سه تا از وجدانتان پسگردني خواهيد خورد. پس لطف كن از اين ناقابل ترين عنصر حامي اصلاحات بپذير و ديگر خاكستري ننويس.

Posted by: hossein at April 2, 2005 04:28 PM

man canada hastam. tehran raftan dorooghe 13 (april) emsale

Posted by: hossein derakhshan at April 2, 2005 11:59 AM

مبارک است. موفق باشید.

Posted by: هوشنگ at April 2, 2005 04:08 AM


نامه يي براي علي تمدن نوشتم. آنقدر شخصي نيست كه بخواهم از كسي پنهان كنم. هرچند در اين 14 سال زندگي روي كره ي خاكي فهميدم كه ميخ آهني عمرا در سنگ نمي رود... همانطور كه من اگر در و گوهر هم از دهان بفشانم شما تحويل نخواهيد گرفت اما لااقل اين يك نامه را تا آخر بخوانيد. از وقت طلايي تان يك مقدار هم اختصاص بدهيد به يك غريب ناديده كه دلش مي خواهد حرفهايش را فقط بشنوند (نه آنكه گوش بدهند چون به هيچ رقم عملي نيست...)
سلام بر علي تمدن
شايد آخرين نامه يي باشد كه برايت مي نويسم علي خان... اگر حوصله داشتي تا آخرش را بخوان.

مطلب زير را از وبلاگ علي قانع نقل مي كنم http://ghane2002.persianblog.com

شايد آرزوي بزرگي باشد اما طي هفته ها و ماههاي اخير مدام از خدا مي خواهم كاش آنقدر قدرت بدني بمن ميداد تا ركورد رضازاده را حتي صد و پنجاه گرم هم كه شده تغيير ميدادم . يا مثلا بجاي اينهمه خواندن و نوشتن و چشم درد و سر درد هاي سگي آنقدر با توپ فوتبال انس ميگرفتم كه حداقل يك گل بيشتر از علي دايي ميزدم و ميشدم آقاي گل جهان . حالا به كجا بر ميخورد اگر اكثر گل ها به يكي از همين كشورهاي دو ميليمتري روي نقشه جغرافيايي باشد كه مشق فوتبال را از بهار امسال شروع كرده اند. اين روزها همه جا صحبت از اين پهلوانان است كه ما و وطن مان را سر افراز كرده اند و سيل پيام و تبريك و هدايا و سكه هاي طلا و چك هاي مملو از صفر و سمند و پژو پرشيا و... بطرفشان سرازير شده است. طوري كه نابخردان شايعه داير نمودن بنگاه اتومبيل اين دلاوران را سر داده اند. راديو و تلويزيون و روزنامه ها هم تكريم و تحسين ها را بازتاب ميدهند. خود من دو تا كارت اينترنتي خرج كردم تا بتوانم به قوي ترين مرد قرن راي بدهم. ولي خودمانيم چه كسي ميداند بچه هايي كه در المپيادهاي علمي جهان مدال گرفته اند چند تا جا سوئيچي نصيبشان شده . بچه هايي كه در مسابقات ربوتيك با غولهاي دنيا رقابت كردند و مقام آورده اند نيمه وقت توي فروشگاه ها كار ميكنند و خرج شان را در مي آورند. چه كسي ميداند بليط كنسرت عليزاده در اروپا ناياب ميشود . چه كسي ميداند كداميك از رمانهاي ما به زبانهاي ديگر ترجمه و چاپ شده است. چه كسي ميداند نويسندگان ما گاهي كتاب هايشان را به حراج ميگذارند تا خرج بيمارستان و يا شهريه دانشگاه بچه هايشان را تامين كنند . چه كسي ميداند لاك پشت ها هم پرواز ميكنند...

و آقاي تمدن اين مطلب را از وبلاگ آقاي علي قانع نقل كردم. حركتي كه شما براي رضازاده شروع كرديد و من خودم نيز در آن شركت كردم و حتي لوگوي سايتم را برايش تغيير دادم. دستش درد نكند. سنگينترين وزنه ي تاريخ را زده است. اي ولله به قدرتش. اما اگر روزي عنوان قويترين و پوياترين فكر و انديشه ي جهان نصيب يك ايراني مثل علي پايا يا رامين جهانبگلو بشود، چه كسي وارد عمل مي شود و چه كسي لوگوي سايتش را براي آنها تغيير مي دهد؟ من به رضازاده انتقاد ندارم كه سر انتقاد بچگانه ي حسين درخشان كلي هم با او دعوا گرفتم!! اما شما فكر مي كنيد ما تا چه اندازه دينمان را نسبت به مفاخر انديشه و فكر ايراني ادا كرديم؟ خيلي از كساني كه روي اينترنت حوصله ي من را ندارند، به غرور متهمم مي كنند. اما شما خودتان قضاوت كنيد. از بين 10 ميليون خبرنگار رسمي يك فدراسيون بين المللي روزنامه نگاري، اينكه افتخاري براي ايران توسط فرزند همين آب و خاك كسب شده، حتي جاي آن ندارد كه يك خبرنگار حرفه يي و باكلاسي! بيايد و يك خبر از اين قضيه تهيه كند؟ هرچند خود ايرنا خبري مخابره كرد كه 20 درصد مطبوعات ايران اين خبر را منعكس كردند. اما ما چه قدر براي اينكه عنوان جوانترين خبرنگار جهان فرصتي بشود تا رسانه هاي جهان روي نام ايران زوم كنند و بعد از سالها شنيدن خبر زنداني و شكنجه شدن روزنامه نگارها و شناخته شدن ايران به عنوان زندان روزنامه نگاران خاورميانه، يك خبر اميدواركننده و شاد را از ايران بشنوند؟ نام من اصلا مهم نيست و اصلا مطرح نيست. موردي هم ندارد. آقاي رضازاده به پاس بلندكردن سنگين ترين وزنه ي ممكن روي سر، سر هم 400 ميليون تومان به عنوان دستگرمي از حكومت هديه مي گيرد و من كه بعد از 6 سال كار روزنامه نگاري و نوشتن هزار مقاله كه معلوم نيست چه قدر فكر و زحمت پايشان رفته افتخاري نه براي خودم كه براي نام ايران كسب كردم، بايد از استاندار استانم ساعت مچي بگيرم. ممكن است افرادي مثل حسين درخشان فكر كنند عقده يي هستم كه اينطور راجع به خودم سخن مي گويم. اما درد من اين است كه در باند افرادي مثل مسعود بهنود و ليلي فرهادپور و مصطفي قوانلو قاجار وارد نشدم تا اسم و رسمي براي خودم دست و پا كنم و گوشه يي در همين شهرستان خراب شده ي رشت سرم به كار خودم است. با رجب مزروعي و ماشاالله شمس الواعظين هم ارتباطي ندارم كه اگر روزي زنداني همين رژيم هم شدم، بيايند ملاقاتم و برايم دسته گل و شيريني تر بياورند!!!!!! درد من اينها نيستند. ديگران را نمي گويم اما آخر خط خودم را مي دانم كه مرگ است و بعد از آن هم ديگر دنيايي برايم باقي نخواهد ماند كه در آن بخواهم مقاله بنويسم و عنوان كسب كنم. وبلاگم هم مثل آقاي درخشان روزي شانصد هزار !! بازديدكننده ندارد كه وقتي كوچكترين خزعبلي به هم بافتم، برود روي آنتن اسليت و بي بي سي و گاردين...
نمي دانم تا چه قدر معرفت به خرج مي دهي تا اين ايميل را بخواني و يا حتي محتوايش را به گوش كسي برساني اما دوست دارم خيلي رك و راست بگويم كه از هر عاشق شكست خورده يي تنها ترم. اميرحسين رسائل معاون سردبير شرق شده. معاون قوچاني. رسائلي كه كار روزنامه نگاريش را تنها يكي دو سال زودتر از من شروع كرد. با هم در يك دفتر كار مي كرديم و در يك اتاق و... اگر واقعا فكر مي كني او انديشه يي براي ارايه دارد، بايد واقعا برايت اظهار تاسف كنم...
جهان كثيفي است. چه كساني ليدر و نظريه پرداز مي شوند و چه كساني از فرط انزوا نمي دانند كدام يك از لوحهاي تقديرشان را به ديوار آويزان كنند!!

فقيه شهر زند لاف به مجلس عام
كه آشكار و نهان علوم مي داند
جواب آنچه از او پرسي آن بود كه به دست
اشارتي بكند يا سري بجنباند

كوروش ضيابري

http://mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=163295
http://baztab.com/news/22220.php

http://www.magiran.com/article.asp?AID=1694

Posted by: كوروش ضيابري at April 2, 2005 02:56 AM

راستش را بخواهيد يك كم «جو » گير شدم كه باز دوباره اومدم!
چندي پيش يك نوشته‌ي كوچولو در وبلاگم نوشتم كه عمرش زياد نبود!!! بعد از هك شدن، حيفم آمد تا دوباره آن را در آن‌جا بگذارم!!!
حالا كه نيومده خودموني شدم، گفتم بادا باد، اين‌جا مي‌گذارمش تا يك شلاقِ نقد بر پيكره‌اش بخورد... تو را به‌خدا منو ببخش...
راستي ! جنيفر لوپز شخصيت جالبي نداره... جايي خوندم : « باسن»اش را بيمه كرده... كليپ‌هاش هم با ضرب و زور مسايل جنسي ، چنگي به دل نمي‌زنه...

اين هم اون نوشته‌ي كذايي...

آخ اگه بارون بزنه...

♥ وقتي در يکي از روزهاي(نسبتا) سرد پاييزي آرزوي بارش باران داشته باشي ، شايد آسمون هم به اين هوس کوچک تو بخنده !
ولي به‌هرحال آرزو ، آرزوست... بزرگ و کوچکش هم نبايد براي « فرشته‌ها‌ي اون بالا بالاها » فرقي داشته باشه! هرچي فکرکردم که چرا اين خواهش کوچولوي من تحقق پيدا نمي‌کنه، عقلم راه به جايي نبرد که نبرد...
همين چند شب پيش بودکه از تنگي اتاقِ خفه و پر شده از دود سيگارم به تنگ اومدم و زدم توي حياط... نيمه‌هاي شب بود. انگار جيرجيرک‌ها داشتندبا صداي ُشر ُشر آب (همين رودخانه‌هم‌جوار خونه‌ي ما) ، آواز مي‌خواندند!
توي حياط ، گوشه‌ي تنه‌ بريده شده‌ي درختي نشستم. به آسمون نگاه کردم.خوب که چشم دوختم،ديدم چيزي شبيه به يک بشقاب پرنده ( که اداي ستاره‌‌ها را- ناشيانه- درمي‌آورد) ، ازلا به لاي تکه ابري عجيب، هي چشمک مي‌زنه!!!
ستاره( ببخشيد همون بشقاب پرنده‌ي ناشي ) ، هي پايين‌تر و پايين‌تراومد تا رسيد بالاي سر خونه‌ي بي نور ما... عجيب تر آن‌که با اين بشقاب پرنده‌ي ستاره‌نما،اون تکه ابر سفيد « تپل وموپل » هم باهاش همراه شده بود!
بدون مقدمه، ابرکِ خوشگل ، لبخندي زد و فلکه‌ي بارش خود را کم کم باز کرد! جاي همگي شما خالي بود... وقتي حسابي خيس شدم، ديگه هيچي توي آسمون ديده نمي‌شد...

♥ صبح زود وقتي داشتم مي‌رفتم سرکارم، توي حياط چشمم به صحنه‌ي عجيبي افتاد. نمي‌دونستم چرا يک قسمت از حياط( دم اون تنه‌ي درخت ) ، مثل طرح يک قلب خيس شده بود؟!
بي‌خيال شدم و از در خونه زدم بيرون... توي سربالايي و خشکي زمين،دوان دوان قدم برداشتم تا از اتوبوس جا نمونم. اما از شما چه پنهان ،تا وقتي که به روزنامه برسم ، همش توي اين فکر بودم : آخ اگه بارون بزنه ، آخ اگه بارون بزنه...

قربان همگي... ح.ش

Posted by: حسين شريفي‌فر at April 2, 2005 01:53 AM

به به ، هميشه كه يه پيشنهاد جديد به من مي شه ، هم ذوق مي كنم و ... ( بين خودمون بمونه ، كمي هم مي ترسم! )

Posted by: فاطمه at April 2, 2005 01:36 AM

نوشتنِ بدونِ خط وربط ، روزنامه‌نگاري نمي‌شود ؟! (‌ هم سوال بود و هم تعجب ) ... شايد بي‌كاري باثمرتر از پركاري بدون انگيزه باشد... اين جا نه منبري‌ست كه بشه بالاي آن خطابه خواند و نه جاي موعظه كردنه. ولي اجازه بديد يه چيزي رو شفاف بگم... فاكتور « عشق » نه خريدني‌ست نه فروشي. اگه تونستي عاشق بشي ، مساله حل ميشه... كار كردن و يا ننوشتن، انگيزه مي‌خواهد و بس... اگه « دل»ت مي‌گه برو كار كن اما اگه با مغزت درگيري داري، گوشه خونه نشستن و به 4 تا كامنتِ امثال من قناعت كني ، درصد ضررش كم‌تره...

Posted by: حسين شريفي‌فر at April 2, 2005 01:02 AM

نوشتن هم اعتياد دارد . فقط خدا كند كه باندي نشويم

Posted by: ali at April 2, 2005 12:55 AM

خوبه آدمي حساب دستش باشه و مواظب خودش هم باشه

Posted by: پاتتا at April 2, 2005 12:45 AM

تنهاست اين تراکتور تنها ! به تراکتور تنها هر هفته سر بزنيد

Posted by: تراكتورتنها at April 2, 2005 12:17 AM

مشاركت دروغين است از ما مي شنويد رد كنيد كه عجيب انسانهايي دودره باز هستند و خيانت كار.تمامي مشكلات ما در دانشگاه زير همين ها بوده!خائنان به مردم.اين انتخابات فقط بدرد عمه جمهوري اسلامي مي خورد.البته بدرد او كه مي خورد.بر ما ستم است!

Posted by: dadarkk at April 1, 2005 11:21 PM

خیلی خوبه !
کار کردن در آرامش حتی اگر نسبی باشه ! عالیه!
می دونم که موفق می شی

Posted by: ساناز at April 1, 2005 11:20 PM