كافه‌مان را بستند

ديروز ماجراي پلمب شدن كافه 78 را هم پي‌گيري كردم كه نتيجه نداشت. اين خبر را داشته باشيد تا پي‌گيري‌هاي بعدي. آن‌قدر عكس و خاطره دارم از اين كافه كه نمي‌توانم راحت از كنارش بگذرم. راستي چرا ما از اين حقمان هم مي‌گذريم؟ كافه‌نشينان 78 چرا اعتراض نمي‌كنند؟

گروه اجتماعي: كافه 78، پاتوق فرهنگي چند سال اخير، به دستور اداره اماكن پلمب شده است.
چند روز است كافه‌نشينان فرهنگي، از هنرمندان و نويسندگان گرفته تا روزنامه‌نگاران پشت درهاي بسته اين كافه، در مركز شهر تهران در خيابان آبان مانده‌اند.
در كاغذي كه براي توضيح به در كافه 78 چسبانده شده، آمده است: «كافه 78 به دستور اداره اماكن تا اطلاع ثانوي تعطيل است.» (ادامه)



May 11, 2005 12:09 PM


Comments


chi shode ? chera ? akhe baraye chi ?

Posted by: heliya at May 23, 2005 08:26 PM

چي رو از دست داديد.قر واطواراتون رو؟

Posted by: shamide at May 16, 2005 11:50 PM

از قبل هم گند دماغ بودي و مزخرف مي نوشتي... با نمايشگاه كتاب رفتنت هم نميتوني پز بدي...گنده دماغ مزخرف گو... تو كي بلد بودي مطلب خوب بنويسي كه حالا ديگه نميتوني؟ به قول يكي از همين پيغام ها الهي معين قربون بره..... لصلا به پريود شدنت هم ربطي نداره

Posted by: جميله منتظري at May 16, 2005 10:14 PM

خطر ... فوری جهت اطلاع وبلاگ نویسان جدید ....
...
......................................

Posted by: rambod at May 16, 2005 09:17 PM

داريوش مهرجويي رو كه مي‌شناسيد؟ ايشون تحصيلات سينمايي خود را در دانشگاه« ايدك» فرانسه تموم كرده و همچنين فلسفه رو خوب مي‌دونه... يادم هست كه «بهرام كاظمي»( دستيار اول چند كار اين فيلسوفِ فيلم‌ساز) تعربف مي‌كرد : سر يكي از كارهاي مهرجويي بودم كه از طرز فكرش به مردم دور وبرش كفرم گرفت و در حالي كه كار را نيمه كاره رهاكردم و درحال رفتن بودم رو به مهرجويي كرده و گفتم: تنهاعيب شما اينه كه توي نياوران مي‌نشيني و براي مردم دروازه‌غار سناريو مي‌نويسي...
اگر از دكتر حسين بحرالعلومي انتقاد مي‌كنيم، اين به‌خاطر ديدگاهي‌ست كه از جايگاه طبقاتي‌ش ملهمه ،نه به‌خاطر تحصيلاتش!
برادرعزيز!
ما (كه ادعاي روشن‌گري داريم) اگر بريم توي كافه 78 يا 57 جاخوش كنيم و هم چون كبك عمل كنيم، حاصلش اين مي‌شه كه شده...شفاف‌تر بگم : روزنامه‌نويسان زردنگار شرف دارن به كساني كه اداي سياسي مي‌كنن و يك هفته تموم اسم وبلاگ خودشونو ميذارن «اكبرگنجي» و بعد غصه بسته شدن كافه فلان رو سر مي‌دهند. زرد نويسان پيچيدگي ندارند. .. حالم از اين اداها و قرطي بازي ها بهم مي‌خوره...

Posted by: بهارك at May 16, 2005 08:20 PM

دكتر حسين بحرالعلومي رو شايد بشناسيد. استاد ادبيات دانشگاه تهران بود و از لحاظ ادبي آدم باسوادي بود. اين آقا ولنجك يه خونه داشت به مساحت ده هزارمتر! اين دليل مي شه كه بگيم از لحاظ ادبي آدم باسوادي نبوده پس؟! اون دردي كه منو متاثر كرد كاپوچينو خوردنشون نبود(در ضمن داشتن نوشابه زمزم مي خوردن!)طرز فكر سطحي شون بود و اينكه اومده بودن اونجا و مي خواستن با افه روشنفكري و نويسندگي توجه جنس مخالفو جلب كنن!
حرف من اينه كه معيارمون براي سنجش آدما بايد عقيده و فكرشون باشه نه اينكه كاپوچينو مي خورن يا مثل من چايي!
حالا اينكه از لحاظ آماري درصد اون آدماي سطحي بين قشر كاپوچينو خور بيشتر از قشر چايي خوره درسته. ولي كلي نيست كه بشه بر اساسش روي آدما قضاوت كرد. در مورد به اصطلاح ژورنالیستهايي هم كه اين دور و بر مي بينيم قبول دارم كه بيشترشون فقط به درد اين مي خورن كه در نشريات زرد! در مورد دوست دختر جديد گلزار خبرهای اختصاصی بنويسن!

Posted by: کامران at May 16, 2005 01:11 PM

خبر جدیدی نگرفتی؟

Posted by: mahmoodreza at May 16, 2005 11:31 AM

///لام دوست عزيز . لطفا به
http://deyaar.blogfa.com/post-18.aspx
بلنكيد ! اجركم عنداله لينككم :ِ)
يا حق

Posted by: ديار at May 16, 2005 08:58 AM

روي سخنم‌باجناب‌آقاي «كامران»هستش...
دوست گرامي! بورژوازی (Bourgeoisie) از پس استثمار «من» و «شما»ست كه امرار معاش مي‌كنه. اين روزها طبقه‌ي سرمايه داري خيلي پيچيده‌تر از اونيه كه (مثل گذشته) بخواهيم اونو فقط به 2 قشر پرولتاريا و بورژواي منحصرش كنيم. اين ساده انديشي‌ عاميانه و مستتر، باعث شده تا بورژواي كمپرادر (قشر عالي) به تسلط بي و چون وچراي خودش ادامه بده.براي آنان،روشنفكرنمايي عين ثوابه!... اون اعتراضيه‌اي كه من اين‌جا قلمي كردم ( و براي شما هم قابل هضم نبود)، از سر يك«درد»ي بود كه حتا حضرت‌عالي را ( با همان يك بار حضور در يكي از همون كافه‌هاي انتشاراتي‌هاي خ كريمخان كه نخواستي ازش نام ببري) متاثر كرد...
كامران عزيز! دوست من؛
روشنفكرهاي قلابي وكافه نشين وبي‌درد( وارهمه ‌مهم‌تر بي‌اصالت)،فقط نوك داماغ‌شان را مي‌بينن و بس. پرستو خانم و دوستاني كه شعار دفاع از جامعه‌ي زنان را سر داده‌اند، يعني نمي‌بينند كه عده‌اي مستاصل و درمانده، (براي تامين نان‌شب خود وبچه‌هاي‌شان) مجبورند خودفروشي‌ كنن؟درسته كه برخي از اين درماندگان(يا بينوايان) هنوز به «تن فروشي» رضايت نداده و در سطل آشغال به دنبال ميوه‌ گنديده هستند؛ اما جبرِ زمانه اين‌چنين مي‌گويد كه آنان نيز از اين دام رهايي ندارند...
يك نكته : حتم دارم كه ثواب اين خودفروشيِ آبرومندانه(!)،‌شرف دارد به كار اين سوسول‌هايي كه متاسفانه نام نويسنده و روزنامه‌نگار روي خود گذاشته‌اند و درقبال و دريافت يك خودكار و يا يك كيف پلاستيكي، خودفروشي مي‌كنندو از بسته شدن «كافه‌شان»، زانوي غم در بغل مي‌گيرند...

Posted by: بهارك at May 16, 2005 01:53 AM

براي من كه از دور ماجرا رو نگاه ميكنم همه چيز عجيب غريبه. نميدونم مردم ايران خيلي پوست كلفت (يا شايد بي غيرت شدن) يا اينها خيلي وقيح شدن. قبلا لااقل دور و بر زمان انتخابات يه كمي فضا رو باز ميكردن و كمتر گير ميدادن. حالا انگار ديگه كلا بي خيال اين مشروعيت پيدا كردنهاي مقطعي هم شدن.

Posted by: paranoid at May 16, 2005 12:55 AM

با سلام و خسته نباشيد ميدانم که بعضی از دوستان از سيستم وردپرس استفاده ميکنند (برای ايجاد و مديريت وبلاگ) و نيز ميدانم که سيستم پيامگير وردپرس تنها انگليسی مينويسد. ميخواستم به شما اطلاع دهم که پيامگير وردپرس را به انگليسی و فارسی تبديل کرده ام. دوستانی که مايل به استفاده هستند ميتوانند با من تماس بگيرند تا کد و فايل مربوطه را برايشان بفرستم

Posted by: مسعود انتظار at May 15, 2005 08:07 PM

سلام... اين يك ديدگاه كاملآ بومي است: برو خدا رو شكر كن كه هنوز خودمون رو نبستن... تا كارد رو به استخونها نرسونن دست برنمي دارن... تا كارد به استخونمون نرسه صدامون در نمياد... پس لابد بايد بشينيم تا كارد به استخون برسه... يا حق!

Posted by: mehdi at May 15, 2005 02:33 PM

البته با بهارك هم عقيده نيستم كه چون يه عده دارن ميوه گنديده مي خورن اينجور جاها بايد تعطيل بشه! بهارك خانوم! بورژوازي هميشه و در همه جاي دنيا بوده. همونطور كه فقر و فحشا هم در همه جوامع انساني هست. اينا همه اسيب اجنماعي هستن ولي نميشه انكارشون كرد. كمونيستا خواستن بورژوازي رو انكار كنن و ادعا هم مي كردن كه موفق شدن. ولي واقعيت سر جاشه. شايد بهتر باشه يكمي عميق تر به مسايل نگا كنيم.

Posted by: کامران at May 15, 2005 01:39 PM

راستش من نه نويسنده حرفه اي ام نه هنرمند حرفه اي. به عنوان كسي كه از دور دستي بر آتش داره! يه بار رفتم يكي از اين كافه هاي انتشاراتي هاي خ كريمخان(نمي خوام اسم بيارم. واقعا نظرم عوض شد نسبت بهش). وسط يه ابر دود سيگار يه مشت جوجه نويسنده ديدم كه فقط بلد بودن اداي روشنفكرا رو در بيارن! حرف ها و طرز فكر هاي سطحي تر از اينا تاحالا نديده بودم. يه نفرشون بود كه از اروتيسم در ادبيات حرف مي زد و خودشو هم سطح D.H.Lawrence مي دونست. يه نمونه از داستانهاشو كه ديدم بيشتر شبيه وبلاگهاي سكسي بود تا اروتيسم در ادبيات مدرن! جوجه روشنفكرايي كه اينجور جاها جمع مي شن و مي خوان جلب توجه كنن بهتره از اين اگزوز هاي جواد اسپرت بندازن رو ماشينشون و تو خيابون گاز بدن تا توجه بيشتري به خودشون جلب كنن! طرز فكرشون واقعا بالاتر از اين نيست! در مورد بسته شدنشونم بايد بگم كه گاهي اوقات عدو شود سبب خير!

Posted by: کامران at May 15, 2005 01:29 PM

هر دم از اين باغ بري مي رسد

Posted by: شقایق at May 15, 2005 01:23 PM

سلام
مطلب جالبی بود. سری هم به ما بزن که یک خبر کاملا ویژه و اختصاصی دارم.

Posted by: بهروز شجاعی at May 15, 2005 08:10 AM

بسته شده ولي چرا اين بهارك خانم جوش اورده؟ شايد يه چيزايي هست كه شما نميدونين. بپرسين بلكه آروم بشين. اينتر نت يه دنياي مجازيه

Posted by: مسعود at May 15, 2005 05:15 AM

الهي شهلا و حسني و هوخشتره قربونت برن.... خانومي... پرستو ناز نازي... چومبولت رو قربون

Posted by: جعفري at May 15, 2005 04:14 AM

عجب دنيايي شده..

Posted by: ايمان-فروشگاه دائي at May 15, 2005 01:02 AM

اینجور کارها فکر می کنم در ایران خیلی نرمال باشد.

Posted by: شهلا at May 14, 2005 06:50 PM

خبرگزاری رسا (حوزه علمیه): صادق لاریجانی عضو فقهاي شوراي نگهبان ضمن تشريح خصوصيات لازم براي نامزد پست رياست‌جمهوري گفت: بر اساس دين و تكليفي كه دارم، شهادت مي‌دهم دكتر لاريجاني فردي پرهيزگار، صالح و فداكار است و در تمام مقاطع حساس كشور با تمام وجود در مسير حكومت اسلامي قدم برداشته است !.... وي در پاسخ به منتقدان مديريت لاريجاني در صدا و سيما گفت: نهاد صدا و سيما بسيار پيچيده و حساس است؛ شهادت مي‌دهم در زمان رياست دكتر لاريجاني، همه امور اين سازمان مورد تأييد وي نبود. اگر يك انسان پرهيزگار را به بي‌توجهي نسبت به مسايل ديني و فرهنگي متهم كنيم، كاري خلافت عدالت است و اميدوارم چنين افرادي در ديد‌گاه خود تجديد‌نظر كنند.
تو رو خدا فرمایشات این اخوی رو جدی بگیرین.........!

Posted by: حسنی at May 14, 2005 10:08 AM

سلام. من بسیار اینجارو می خونم ولی وقت ندارم کامنت بذارم. متاسفم که این کارو کردن ولی چرا؟ اینجا کجا بود؟ من متاسفانه در جلسات نیستم و آدرس این کافه را نمیدونم.

Posted by: سحر at May 14, 2005 09:25 AM

ممنون پرستو جان كه نوشتي اون جمله را خانم اعزازي كجا مطرح كرده بود. آلزايمر من هست و هزار دردسر:)) مرسي خانومي:)

Posted by: امشاسپندان at May 14, 2005 06:05 AM

سلام

بستن يا نبستن مسئله اين است ! اتفاقا بذار ببندن بسته ش بيشتر مي چسبه !!

وقت خوش.

Posted by: saeed at May 14, 2005 12:32 AM

ممنون امير جان..... باور كن اصلن قصد هتاكي نداشتم. اما اين پرستو و دوستان انگار در پاريس زندگي ميكنن!!! هي ميگن كافه‌ي ما را بستند... آخه احمقانه نيست؟ اين همه مردم گرسنه را نمي‌بينن و ژست روشنفكرمابانه مي‌گيرن. اه ... بابا اين‌جا ايرانه كه طي 16 سال ( 8سال جنگ و 8 سال حكومت اصلاح طلبان)، ويرني‌اش تكميل شده...
راستي ! امير خان! شعر قشنگي بود :
امان از تيغ بي دردان به جاي بوسه بر گردن
درد من (ما) كابوس بي دردان بود...

Posted by: بهارك at May 13, 2005 06:52 PM

بهارك جان! امان از تيغ بي دردان به جاي بوسه بر گردن........... درد من(ما) كابوس بي دردان بود..............

Posted by: amir at May 13, 2005 02:47 PM

رها........ ( احتمالن پرستو ) انصافن خودت رو زدي به حماقت................ جايگاه طبقاتي خودت رو مشخص كردي............ يه مشت روشنفكر بي درد كاپوچينو (درست نوشتم) خور......... اگه كافه رو بستن ‘ كافه معين بازه........ پرستو بگو ساندويچ و قهوه هاش عاليه ! حتمن هوا گرم بشه ( معين جون پرستو) آب طالبي و شير موز هم ريخت و پاش مي كنه.......... آي مردم ! اينا ادعاي روشنفكري دارن......... احمقا كساني را مي شناسم كه توي زباله ها دنبال ميوه گنديده مي گردن تا به بچه هاشون بدن......... احمقاي بي درد

Posted by: بهارك at May 13, 2005 06:28 AM

من همين هفته اونجا بودم؟!
آخه براي چي؟!!
من دلم بازم، شربت 78، بستني 78، دم نوش 78 و ... مي‌خواد.
نمي‌دونم، توي اين گرما، اگر هوس عرق بيدمشك كردم كجا بايد برم.
خيلي حيف شد. :(

Posted by: رها at May 13, 2005 02:19 AM

=(

Posted by: MoNa at May 12, 2005 03:05 AM

ميدوني يكي از مجانين 24 ساعته ي ماهواره اي ميگفت جوان هاي امروز به زبان رمز صحبت مي كنند!!!!!!! اسم كافه اي كه پاتوقشان است را به رمز!!!! گذاشته اند 78. منظورشان اين است كه مي خواهند به سال هاي پيش از 1978 برگردند!!!!!! اما اين علاقه بند را هم جدي نگير. تبليغ كافه هاي خودش را ميكند. در آن كافه ها قاطي قهوه لاجرعه ي عطش شكن!!! - به قول خودشان - مي ريزند و خلاصه روزي شان حلال نيست!!! از راه به در نرو خاله.

Posted by: farhad at May 12, 2005 01:17 AM

چند روزی دیر‌کرده‌ام. خواستم تشکر کنم که در گزارش‌تان از جلسه وبلاگرها با معین از یادداشت من هم چند خطی ذکر کردید. اساسی ذوق‌زده کردیدمان خانم.

Posted by: پیکوفسکی at May 12, 2005 12:51 AM

مثل يك مشت گوسفند افتاديد دنبال يك جوجه سوسول! امان از اين جماعت... والا موندم چي بگم؟ هرچي اين نيم وجبي ( پرستو ي ناناز) مياد اين جا سياه ميكنه‘ يه مشت بره ميگن بع......فرض ميگيريم اين كوتوله سياسي ( و تازه به دوران رسيده) امشب رفته باشه سينما واز فيلم خوشش نيومده باشه. اگر اين جا از فيلم يا مثلا از تاريكي كم سالن گله كنه ‘ باز سر وكله بيلي(اسدجون) روزبه و... پيدا ميشه و خلاصه كلي همدردي كه : ما از اولش ميدونستيم اين سينما به درد طويله ميخورد و يا فلان هنرپيشه فيلم ، نفوذي اصولگراست و... خلاصه... اين ناناز خانم نازنازي ما به همين زودي هاي زود بايد بره به تمرين رقصش برسه چون همين روزها در اون اقبال و مجله زنان را گل ( با خاك رس و سيمان) ميگيرن... الهي معين جونت قربونت بره

Posted by: بهارك at May 12, 2005 12:13 AM

لعنت به سايه اي كه خاطره هايمان را مي گيرد ...

Posted by: فاطمه at May 11, 2005 11:21 PM

اي بابا اونجا رو ديگه چرا بستند؟! نكنه بخاطر اين بوده كه يه مدت جلسه بچه هاى كاپوچينو اونجا بوده؟
پرستو وقتي شنيدم منهم حالم خيلي گرفته شد.

Posted by: k1 at May 11, 2005 07:30 PM

عزيزم مگه تو تو اين مملكت زندگي نميكني ؟ اينكه اتفاق عجيب غريبي نيست! هست ؟؟؟ . . . شاد باشي

Posted by: بهار at May 11, 2005 04:34 PM

من مدت ها بود كه منتظر همچين اتفاقي بودم و راستش زياد غافل گير نشدم...مي دوني همينه ديگه...سهم ما هم از زندگي همينه! ولي من اگر جاي اماكن بودم رستوران جام جم رو اول مي بستم...قيافه ها رو ديدي؟؟ لباس ها؟ رفتار ها؟ نمي دونم چي بگم ...

Posted by: نوشا at May 11, 2005 04:00 PM

یه سری هم با ما بزن

Posted by: نقاب at May 11, 2005 02:25 PM

کافه 35 خیابان گاندی، کافه 21 خیابان وزرا.

Posted by: حمیدرضا at May 11, 2005 12:26 PM

نمي دونم براي چي تعطيلش كردند؟
ولي قبل از تعطيلي يه چيزايي در رابطه با تعطيلي اونجا شنيده بوديم!

Posted by: ali at May 11, 2005 12:15 PM