«عطر فرانسوی»
«مريضِ بينوقتی» بودن، فقط میتواند يک خاصيت داشته باشد به نظرم. اينکه صدای زنگ موبايل را قطع کنی و بگذاریاش در کيف و کتابی درآوری و مشغول شوی به خواندن.
«عطر فرانسوی»، مجموعه داستان نوشتهی حسين مرتضائيانآبکنار را در چنين شرايطی خواندم. مجموعهی 9 داستان که يکیاش را 6 سال پيش در مجلهی «زنان» خوانده بودم.
خوشم آمد از تصويرپردازیها و توجهی که نويسنده به ريزهکاریها داشته. از همه بيشتر با داستان «رمان همشاگردیها» حال کردم. شايد چون خيلی گذرا و زيرکانه به تعداد زيادی از مسائل اجتماعی ايران اشاره میکند و اشارههايش هم در ذهن میماند.
«کاش اعدام شده بود» و «عطر فرانسوی» را هم دوست داشتم. موضوع «تختهسنگ» هم چون از زاويهی خاصی تعريف میشد، جالب بود برايم.
اما نکتهای که دوست دارم بنويسم و يکجورهايی توی ذوقم زده بود، اصرار نويسنده به روايت داستان از زبان زن بود. به نظرم تلاش زيادی کرده بود. جاهايی خوب از کار درآمده بود و جاهايی هم به دل نمینشست. بعضی جاها واکنشهای راوی با احساسات زنانه همخوانی نداشت. مثلن شروع داستان «پيراهن سهشنبه» که قرار است از زبان راوی زن باشد، توصيفی مردانه دارد:«پيراهنم را آويزان کردهام به آن چوبرخت هلالی و قلاب فلزیاش را انداختهام دور دستگيرهی بالايی کمد. از اينجا که نگاهش میکنم انگار زنی روبرويم ايستاده و دارد نگاهم میکند.» تا چند جملهی بعد که دربارهی گوشوارههايش حرف میزند، فکر میکردم که راوی مرد است.شايد هم نويسندههای زن خوبی مثل فرخنده آقايی، فريبا وفی، زويا پيرزاد و... با داستانهای خوبشان من را بد عادت کردهاند.
و اما «يک داستان زنپسند» که قبلن در مجلهی زنان چاپ شده بود. داستان زنی است که از بيرون به خانه میآيد و همسرش تمام نقشهايی که در سنت به زنان واگذار شده، از ظرفشويی و بچهداری و کهنهشويی و پختن غذا را دارد انجام میدهد. نويسنده در پانويس نوشته است که میتوانيم در اين داستان جای کلمههای زن و مرد را عوض کنيم و داستان را بخوانيم. اما نشد! يعنی عوض که کردم، درست از آب درنيامد. کدام مردی است که در حال روزنامه خواندن، به اين موضوع توجه کند که از کهنهی خيس بچه آب نچکد روی زمين؟ يا نگران سرماخوردن بچه باشد؟ يا اينکه شير داغ نباشد و زبان بچه را نسوزاند؟ اينها تذکرهايی است که زن قصهی «يک داستان زنپسند» میدهد و از زبان هيچ مردی (با تذکر دوستم: از زبان کمتر مردی) نمیتوان شنيد.
*عطر فرانسوی، حسين مرتضائيانآبکنار، نشر قصه، 1382، 86 صفحه، 800 تومان
Comments
بابا........ ماتيز............... حالا چه رنگيه؟ قول مبدم معين راي بياره، الگانز رو شاخشه
Posted by: عمه سوري at May 17, 2005 07:11 PM
سلام
شنيدم ماتيز ماشين خوبه ميخواستم بخرم اما انگار شما از ماتيز راضي نيستي؟؟ فكر كنم از پرايد خيلي بهتر باشه؟؟ اگه ميشه مختصر معايب و محاسنشو برام بنويس ضمنا اگه به وبلاگم بياي خوشحال ميشم:
http://www.shahabbasi.blogspot.com
زير لحاف شاه عباسي
Posted by: شازده at May 17, 2005 06:03 PM
سلام....فقط بگم كه كمي از مطالبت رو خوندم...
Posted by: نيايش at May 17, 2005 04:10 PM
سلام.پيگيري خبر مجتبي سميع نژاد را بخونيد http://www.hatefnews.com/Hatef_News.aspx?Id=1605
Posted by: marjan at May 17, 2005 04:02 PM
در دفاع از انصاف و نه قاليباف! يادداشتی از محمود فرجامی
http://news.gooya.com/columnists...ives/ 028918.php
مرد را دردی اگر باشد خوش است...
Posted by: Mohsen at May 17, 2005 09:08 AM
نشد پرستو خانم!!!
" کدام مردی است که در حال روزنامه خواندن، به اين موضوع توجه کند که از کهنهی خيس بچه آب نچکد روی زمين؟"
من ميشناسم يكي رو حداقل! مردي كه بهش افتخار ميكنم:)
من خودم رو يك فمينيست ميدونم و هميشه خوشم ميومده كه گفتين فمينيست بودن ضد مرد بودن نيست چون اين واقعيت امر هست ولي با اين حرفتون يه جورايي زدين زير تمام اون حرفهاي قبلي!!! انگار كه تمام اون حرفهاي قبليتون شعار بوده فقط براتون! شما هم كه دسته بندي كردين كه! درست مثل مردهايي كه زنان رو دسته بندي ميكنند!
نميدونم... اين يه تيكه حرفتون يه جورايي به عنوان يه فمينيست به من برخورد چون از فمينيست ها انتظار بالاتري ميره!!! :) فمينستي كه واقعا و حقيقتا به تساوي حقوق زن و مرد اعتقاد داره به خودش اجازه نميده در هيچ شرايطي اين جوري حرف بزنه! من لااقل ميدونم به خودم اين اجازه رو نميدم.
موفق و شاد باشيد.
Posted by: Negar at May 17, 2005 06:51 AM
پ پ ر جون ! ميشه بگي 6 سال پيش چند سالت بوده و حالا چند سالته؟ نكنه مجله زنان 6 سال پيش رو همين چند روز پيش خوندي ؟
آخ كه از اين اداها لجم ميگيره....... خيلي كودني........... كوچولو
Posted by: پريسا at May 17, 2005 06:16 AM
اين مطلب درپيتي و ضعيف « انتخاب ميان پدرسالاری و خودباوری» ( كه همش كپي شده) و اون بالا چسبوندن( بدون در نظر گرفتن محلي براي كامنت) تنهاي تنها به خاطر تحت الشعاع قرار دادن مطلب مزخرفي ست كه در پايين به رشته تايپ(ببخشيد تحرير) دراومده و برخي از كامنت نيز سانسور شده... حيفم اومد در ارتباط با « كپ» چيزي ننويسم !
اسب هاي مسابقه اي و به خصوص اسب هايي كه مخصوص پرش از مانع هستند را ديده ايد؟ ميگن اگر اسبي در هنگام پريدن از مانع بايستد و نپرد( و احتمالا سوار خود را به زمين پرتاب كند)، «كپ» كرده......
كپ كردن پرستو خيلي متفاوته با نپريدن اون اسب ها!
پرستو يك ماديان است (كه از تركيب اسب وقاطر به وجود ميايد)... باز ميگويند اگر يك ماديان بخواهد اداي اسب را در كپ كردن در بيارد، با عشوه ي خركي همراه خواهد بود
Posted by: مهندس-ع at May 17, 2005 06:07 AM
اين حاج خانم پرستو آب نمي بينه وگرنه كيلومترها شنا مي كنه حتي بدون آب!يعني شناگر ماهريه وهمه جورشو بلده! ... اين كه همش شد علامت تعجب!... جناح دوم خرداد سانسورچي هاي قابلي هستند. مبنا و خط قرمز اونا هم منافعشونه..... منافع مالي بخوانيد... طبق خبرهاي منتشر نشده اي كه توسط راوي ( والبته درگوشي) به اطلاع رسيده ، سركار عليه پرستوي نازنين ما، چند روزي « كپ » كرده بودن و در انتخاب رئيس جمهور خويش ترديد داشتن! رواي ميگفت : اما كار با يك گواهي پزشك و ارئه اون به دفتر معين پايان يافت!
Posted by: مهندس ع at May 17, 2005 05:50 AM
سلام پرستو خانم. خيلي عجيب است واقعا. مگر همين اقاي معين قرار نيست بيايند و دموكراسي براي ما هديه بياورند. پس چگونه است كه يك پيام ساده را جايي كه بندرت ممكن است كسي بخواند بر نمي تابيد؟ اگر قرار است معين رئيس جمهور بشود و من تو شما نتوانيم يك پيام ساده همديگر را تحمل كنيم صد سال ديگه مي خوام رئيس جمهور نشوند. سوال من اين است آيا رئيس جمهور شدن معين مهم است يا تحمل اراي مخالف؟ مگر مه چه نوشته بودم كه پاك كرديد. از شما مي خواهم چند لحظه با خودتان فكر كنيد. اگر به دليل سياسي يا اقتصادي از معين حمايت مي كني كه حرفي ندارم. من هم ممكن است از كسي پولي بگيرم و براي ايشان تبليغ كنم. اما اگر اين همه مدت كه من شما را مي شناسم سخن از دموكراسي و ازادي زده ايد و صادق هستيد.اگر اماده هستيد همان چيزي كه در بالا نوشته اين كه مي خواهيد ببيند مليت ما به بلوغ سياسي رسيده است يا نه، چه باكي از پيام من داريد. معين خودش حرف قشنگي زده است كه اينكه مردم اگاهانه با من مخالفت كنند برايم شيرين تر است تا نا آگاهانه از من حمايت كنند. من حرفي زدم كه حقيقتي تلخ است. مشكل اگثريت مردم مشكل نان سفره است. مشكل فيلترينگ بلاگها نيست كه مشكل من و شماست. موفق باشيد.
Posted by: presidnet at May 17, 2005 04:08 AM
وبلاگ جالبي داشتي هر چند بيشتر توي مايه هاي تهمينه ميلاني واين حرفايي ولي خب در هر حال معين رو عشق است واين كافيست. مرسي!
Posted by: حميد رستمي at May 17, 2005 01:19 AM
كتاب را هنوز نخوندم ولي با نظرت هم موافق نيستم... ديگه زيادي تند نرو...
Posted by: آدم نماي پارانوئيدي at May 17, 2005 01:06 AM
در مورد تذكر ها موافق نيستم، مردهايي را سراغ دارم كه بسيار بيش از زناني كه مي شناسم به مسايل ريز و ظريف زندگي توجه مي كنند. گرچه پيشداوري عمومي همان است كه گفتي.
Posted by: امیرحسین at May 17, 2005 12:33 AM

