Life is Life

1.
خيلی خوب بود جمع شدنمان دور هم. از ترس‌هايمان گفتيم و از احساسمان. وقتی در جمعی دوستانه ترسی را بيان کنی، خيلی زود آرام می‌شوی. ما هم‌ديگر را در کنار داريم و کلی انرژی که راه درست خالی شدنش را پيدا می‌کنيم.

2.
سخت نيست. يکی دو ماه بايد چشم و گوش باشيم و برانداز کنيم برنامه‌های رئيس‌جمهور منتخب مردم را. شرايط درونی ما فرقی نکرده. همان مقدار شعور، سواد و آگاهی داريم که پيش از انتخابات داشتيم. تازه اين انتخابات متفاوت باعث شده تجربه‌ی سياسی-اجتماعی هم کسب کنيم. شرايط بيرونی هم که دستمان بيايد، می‌شود فعاليت‌ها را از سر گرفت. فقط بيکاری بدجور اذيت‌کننده است.

3.
روز چهارشنبه، افسردگی زودرس داشتم به خاطر ماجراهای انتخابات و اين‌ها. با دوستان گُلم رفتيم فيلم ماهی‌ها عاشق می‌شوند، کار علی رفيعی. فيلم خوشگل و خوشمزه‌ای بود. فستيوالی از غذاهای ايرانی. فضای فيلم به شدت رؤيايی و عاشقانه بود (بندرانزلی از حالت واقعی‌اش خوشگل‌تر بود توی فيلم. بهشت بود!) و باعث شد کمی از اضطراب‌ها و فشارهای روحی‌ام کم شود. به جايش آن‌قدر گرسنه شده بوديم که بعد از فيلم خودمان را فوری رسانديم به رستوران. همين بلا سر رفيقم هم آمده است. ديدن فيلم را پيشنهاد می‌کنم؛ با اين‌که شخصيت عزيز (با بازی رضا کيانيان) خيلی بد درآمده بود. شخصيتی ضعيف و منفعل از يک فعال چپ سياسی در دهه‌ی 60 ارائه داده شده بود. بازی‌ها (رؤيا نونهالی،گل‌شيفته فراهانی، رضا کيانيان، مريم سعادت، مهدی پاکدل و...) خوب بودند و دکور فيلم به شدت جذاب بود برايم. داداشم می‌گويد همه‌ی آن‌چه در فيلم است، دکور واقعی خانه‌ی رفيعی است. به هر حال از يک دکوراتور عالی و حرفه‌ای جز اين انتظار نمی‌رود. رفيعی در اصل طراح صحنه و کارگردان تئاتر است و ماهی‌ها... اولين فيلم بلند او محسوب می‌شود. فيلم را دوست داشتم و فکر می‌کنم به يک‌بار ديدن می‌ارزد. يادش بخير! ترم دوم دانشگاه، زمستان 77 سر نمايش «عروسی خون» لورکا تازه با نام علی رفيعی آشنا شدم.

4.
امروز، فيلم ديدم: He Loves Me, He Loves Me Not
فيلم فرانسوی بدی نبود. ماجرای دختری هنرمند است که با عشق ديوانه‌وارش به يک پزشک، زندگی او و خودش را به هم می‌ريزد. فيلم هم از زاويه‌ی ديد دختر ماجرا را روايت می‌کند و هم از زاويه‌ی ديد دکتر. از سکانس يکی مانده به آخر فيلم خيلی خوشم آمد: کشف آن برجسته‌سازی تصوير دکتر با قرص‌هايی که در تيمارستان به دختر داده بودند روی ديوار! هنرپيشه‌ی اول فيلم، همان است که بازی‌اش در فيلم Amelie تقدير شد.

5.
کتابی که دست گرفته‌ام، «اراده به دانستن» ميشل فوکوست. گفتاری درباره‌ی سکسواليته با ترجمه‌ی نيکو سرخوش و افشين جهان‌ديده که نشر نی منتشر کرده.

6.
دو روز است وبلاگ نخوانده‌ام. امشب وقت خوبی است...



June 27, 2005 12:49 AM


Comments


خوب است

Posted by: Anonymous at December 21, 2005 05:38 PM

ah keymishe ma azi kalamate kelisheyo tekrari biayyim biron ke vebloget halo havamo avaz kardo veblaget khobodo bemanam sar bezano i harfa ha begzarim on filimi kedidid he loves...
kheyli fileme ghadimiyi bod khab bashi kheyre albate sadeghane begam ke bara ye efe
in harfo nazadam ketabiyam ke mikhoniyam hamintor avali filme mahiham baraye tafrihe adamaye bikar na nemishe goft bikar begzarim damaye... bad nist hala age khasti bayahoo adam kon ta behet ktabaye taze tar vajadid
tar va filmaye zibataro jadidi tar begam

Posted by: asemaneh at July 7, 2005 02:46 AM

اول اين كه اگر اهل انتقاد هستي رنگ صفحه ي كامنت هات خيلي تو چشم مي زنه . دوم اين كه اتفاقا در فيلم ماهي بازي رضا كيانيان خيلي زير پوستي بود. ببخشيدا مث اين كه بايد لقمه رو بجووند بعد بدن بخوري . سوم اين كه

Posted by: م.خندان at June 28, 2005 11:10 PM

زندگي زيباست اي زيبا پسند
زنده انديشان به زيبايي رسند

اين افسردگي يك جوري اپيدمي شده بود. به هر حال من فكر مي كنم با آمدن احمدي نژاد و اجراي سياستهاي بنياد گرايانه روند دموكراسي را در كشورمان تصري مي دهد

Posted by: پاپيون at June 28, 2005 10:46 PM

پرستوي عزيز سلام. نمي دانم چه آينده اي پيش روي ايران خواهد بود. اما همين چند ساعت پيش مصاحبه ي مشاور فرهنگي احمدي نژاد را ديدم با شبكه ي جهاني مهاجر. دوست داشتي سري بزن. ممنون. http://www.aliaghaye19.blogfa.com/post-27.aspx

Posted by: ali at June 28, 2005 03:11 AM

پستهای امروزتون کمی من را از حال و هوای این چند روزه درآورد.مخصوصا مطالبی که در مورد اون فیلم نوشته بودید.آره فیلم خوبی بود.

Posted by: علیرضا at June 27, 2005 10:15 PM

پرستو جان نگران نباش پايان شب سيه سفيد است. ما همه عقل داريم و راه را پيدا مي كنيم شايد تغيير زياد بد هم نباشد.

Posted by: رضا at June 27, 2005 09:13 PM

واي ، من هم اين دو سه روز سرم رو با " شب هاي تهران " غزاله عليزاده دارم گرم مي كنم ... شايد اين هواي لعنتي راحتم بذاره كمي!

Posted by: فاطمه at June 27, 2005 03:13 PM

چه خوب مي شد اگر مجبور نبودم براي معرفي خود احمقم!! به هر خفتي دست نزنم و مجبور نباشم اين جمله ي مزخرف "سايت خوبي داري، به من هم سر بزن!!" را تايپ كنم... چند ماه پيش نامه يي بلند بالا به شما نوشتم، كه اختصاصي هم بود اما كشك هم حساب نشد و كسي به آن جواب نداد، الان هم كه مرده شور ريختم را ببرد و اصلا اهميتي ندارد كه فلان فدراسيون در فلان كشور غيرشهيدپرور مرا عضو كرده و مثلا يك ركورد بين المللي خير سرم و البته خبر مرگم كسب كردم (احتمالا براي جلب نظر شما بايد به خودزني و خودتوهيني! روي بياورم...) حالا هم شروع كردم به وبلاگ نويسي تا مثلا شايد آدمهايي مثل شما كمي تحويلمان بگيرند... اصلا نمي خواهم در ليستهاي بلندبالاي چندين لينكه ي خودتان ما را هم آدم حساب كنيد و لينك بدهيد اما اي كاش مي شد يك طوري به شما بفهمانم كه دوست دارم بياييد و كمي نوشته هايم را بخوانيد، هرچند كه مثل شما روزي 100000000 بازديدكننده ندارم!!

Posted by: كوروش ضيابري at June 27, 2005 02:32 PM

خواندن وبلاگ شما را از زمان دلهره‌های انتخابات شروع کرده‌ام. خودم هم دقیقا نمی‌دانم چرا

Posted by: نوشين at June 27, 2005 02:02 PM

خوشحالم كه بهتري پرستو جونم. زندگي ادامه دارد و يادمان نرود كه دلخوشي ها هنوز هم كم نيست. خوشحالم كه همه كم كم داريم بهتر مي شويم:)

Posted by: امشاسپندان at June 27, 2005 01:27 PM

عزيز دل برادر گرچه در طول مدت انتخابات با شما مخالف بودم اما به هر حال از نوشته هايت پیداست که سر حال تر شدی . امیدوارم که از پیش مصمم تر و قوی تر برایمان بنویسی

Posted by: مسعود at June 27, 2005 01:07 PM

life goes on!

Posted by: کتابنامه at June 27, 2005 11:57 AM

و اینچنین "زندگی" آغاز می شود. ما هم از سیاست خسته شدیم

Posted by: mehdi at June 27, 2005 11:51 AM

parastoo jan, if u like the boolk and if u recomend it, plz give me its english name. thanx

Posted by: atash at June 27, 2005 08:57 AM

سلام!
وبلاگت رو دوست دارم و مرتب مي‌خونم. اگه اجازه بدي لينك وبلاگت رو كنار صفحه‌ام مي‌ذارم.
موفق و بردوام باشي

Posted by: لولوي پشت شيشه‌ها at June 27, 2005 08:55 AM

چه خوب از جريان زندگي نوشتي حتي با بودن اين گوريل بر مسند باز هم ميشه زندگي كرد و كتاب خوند و فيلم ديد

Posted by: روزبه at June 27, 2005 08:41 AM

من هم دیشب توی اخبار گفتگوی خبرنگارها رو با احمدینژاد دیدم . مطمئن و امیدوار باش که شرایط هیچوقت از این که هست بدتر نمیشه.و حتا روی کار اومدن کسی مثل احمدینزاد رو به فال نیک بگیر،شاید زمینه ساز تحولاتی از نوع دیگه باشه. راستی توی جلسه ی دیروز یکی از خبرنگارها در مورد وضعیت زن در دولت آینده پرسید که خیلی دلم میخواد بدونم کی بود تا ازش تشکر کنم.

Posted by: لادن at June 27, 2005 07:55 AM

پرستو جون این نوشته تو را خواندم انگار دنیا را به من دادند. الحق که دختر امیدوار و نازنینی هستی:)

Posted by: آسمون at June 27, 2005 07:22 AM

اول سلام آشنايي از آشناي غريبي در غربتِ ناآشنا ..... من خيلي وقته كه از وبلاگتون ديدن ميكنم و واقعا ار خط ذهني شما لذت ميبرم و خيلي خوشحال ميشوم كه از وبلاگ من ديدن كنيد و خيلي دوست دارم كه به همديگر لينك بدهيم .... با تراکتور به دیدنم بیا ..... کوزه آب یادت نره ..........

Posted by: badjens at June 27, 2005 06:44 AM

پرستوی عزیز متن مثل همیشه جالب بود - پستی گذاشتم که اون رو تقدیم کردم به همه بچه های باصفای اقبال - موفق باشی
یلدا

Posted by: شب یلدا at June 27, 2005 03:11 AM

سلام
وبلاگت بيشتر لينك محور شده
بيشتر خودت باش
يا علي

Posted by: mostafa at June 27, 2005 01:25 AM

اول اين كه بايد ببينيم تا پيدا كنيم (احمدي نژاد را مي گويم)
دوم اين كه به من هم سر بزن! وقت خوبيست براي خواندن!

Posted by: صادق at June 27, 2005 01:19 AM

چرا جواب Pm نمي دي ؟ فقط همین.

Posted by: ... at June 27, 2005 01:05 AM

به هر حال بايد زندگي كرد ديگه! فيلم ديد. كتاب خوند. كار كرد. فكر كرد. تجربه كرد. اميدوار بود. شايد خيلي هم بد نباشه. اميدوارم.

Posted by: عاطفه at June 27, 2005 01:05 AM

Post a comment





Remember Me?