دکتر نون و رابطه‌ی عشق و سياست

سياست گاهی در زندگی آدم‌های سياسی طوری وارد می‌شود که همه‌چيز را متاثر می‌کند. داستان «دکتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد» در واقع موشکافی روحی کسی است که در دنيای سياست نتوانسته آن‌طور که از خودش انتظار داشته، نقش ايفا کند و همين موضوع او را روانی کرده. سياست، دست‌کم در کشور خودمان، در دوره‌های مختلف خانواده‌های زيادی را درگير کرده و از هم پاشانده. اين رمان خواننده را می‌برد به عمق پريشانی خانواده‌ای که سياست آن را تا شهرت بالا می‌برد و بعد به خاک سياه می‌نشاند.

دکتر نون داستان، برخلاف چيزی که روی جلد کتاب آمده و روپوش سفيد تنش است، پزشک نيست، بلکه حقوقدان است و از ياران شفيق دکتر مصدق. او و دکتر فاطمی با مصدق عهد بسته بودند که هرگز به او خيانت نکنند اما بعد از کودتای 28 مرداد، دکتر نون نمی‌تواند دوری ملک‌تاج، همسرش، را تحمل کند و از مخفی‌گاه خارج می‌شود. او را در راه خانه‌اش دستگير و در حمام عمومی زندانی می‌کنند. با اين‌که در بازجويی‌ها حاضر نمی‌شود عليه مصدق چيزی بگويد، اما از نقطه ضعفش، که علاقه‌ی شديد به همسرش است، استفاده می‌کنند و او با تصور اين‌که دارند به زنش تجاوز می‌کنند، حاضر می‌شود در گفت‌وگويی راديويی، زيرآب مصدق را بزند. دکتر فاطمی همان روزها اعدام می‌شود چراکه حاضر به همکاری با بازجوها نبوده. دکتر نون بعد از آزادی‌اش می‌خواره می‌شود و عذاب وجدانش او را تا جنون پيش می‌برد. آن‌قدر که علاقه‌ی زيادش به ملک‌تاج به نفرت از او و لج‌بازی با او می‌کشد. او هر روز و هر لحظه خودش را با دکتر فاطمی مقايسه می‌کند و در فضای ماليخوليايی‌اش اين سرزنش‌ها را از زبان دکتر مصدق می‌شنود. فضای ديکتاتورزده‌ی داستان خوب از کار درآمده. همان بلايی که حکومت سر دکتر نون آورده، او در خانه سر ملک‌تاج می‌آورد و زن هم منفعلانه به خاطر عشقش می‌ايستد. اما اين عشق هم نهايت دارد. وقتی که ملک‌تاج او را به اتاق خوابش راه نمی‌دهد و در را رويش قفل می‌کند. دکتر نون در تمام زندگی‌اش، حتی آن زندگی نکبت‌بار بعد از زندان، عاشق ملک‌تاج است اما نمی‌تواند بگويد. ناتوانی در ابراز عشق ميان سياستمداران اپی‌دمی است؟ دون شان است؟ او حتی ترجيح می‌دهد خفت و خواری سرزنش‌های بيجا را بپذيرد اما به جامعه اعتراف نکند که فقط و فقط به خاطر عشق به همسرش حاضرشده مصدق را بفروشد. ‌

نکته‌ای که خيلی خوشحالم کرد اين است که فرهنگ قهرمان‌پروری و قهرمان‌دوستی ما در اين رمان کاملن زير سؤال می‌رود. راستش من را ياد پرونده‌ی سايت‌های اينترنتی و پرونده‌های مشابه انداخت –بلاتشبيه جزئيات- از اين نظر که بعضی‌ از زندان‌رفته‌ها به خاطر مسائل انسانی و عاطفی نتوانسته بودند قهرمان‌ باشند و خيلی‌ها به همين دليل آن‌ها را سرزنش می‌کردند.
جز اين نکته، دو تا مشخصه‌ی کتاب را بسيار دوست داشتم. يکی تغيير هنرمندانه و بجای راوی داستان از اول شخص به سوم شخص. حالت‌های خيلی شخصی و شيزوفرنی دکتر نون به شکل اول شخص و از زبان خودش روايت شده و حالت‌های بيرونی‌اش به شکل سوم‌شخص.
زيبايی ديگر داستان متوقف نبودنش در زمان است. نويسنده از شخصيت‌های تاريخی برای جلو بردن داستانی استفاده کرده که ممکن است در هر زمانی و برای هر خانواده‌ای که درگير سياست بوده اتفاق افتاده باشد. در واقع آشنايی با شخصيت‌های تاريخی و داشتن پيش‌زمينه از زندگی آن‌ها به خواننده برای ارتباط گرفتن سريع‌تر با داستان کمک می‌کند.

نويسنده‌ی اين کتاب، شهرام رحيميان، از ايرانيان مقيم آلمان است (گفت‌وگوی يوسف عليخانی با شهرام رحيميان – وب‌سايت سخن) گويا چند ماه پيش گروهی دانشجويی نمايشی را بر اساس همين داستان روی صحنه‌ی تالار مولوی برده بودند. اجرايشان را نديده‌ام اما از دوستی شنيدم که اجرای تاثيرگذاری نبوده. به گفته‌ی اين دوستم ماجرای عشقی دکتر نون و ملک‌تاج در نمايش حذف شده بوده! به هر حال نديده، به نظرم، توجه کارگردان نمايش به يک رمان مدرن و انتخابش به عنوان متن نمايش قابل تقدير است.

«دکتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد» را خيلی دوست داشتم و خواندنش را پيشنهاد می‌کنم. چاپ اولش سال 1380 بوده و من چاپ دومش را خوانده‌ام. چند جا غلط تايپی هم دارد که البته حيف است.
مشخصات کتاب: «دکتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد»، شهرام رحيميان، تهران: انتشارات نيلوفر، زمستان 1383، رقعی، 109 ص، 1100 تومان



July 10, 2005 08:18 PM


Trackback Pings


TrackBack URL for this entry:
http://www.parastood.net/cgi-bin/mt-tb.cgi/352

Comments


سلام پرستوي عزيز. امروز غروب ساعت6 قرار است شهرام رحيميان را در كافه شوكاي يارعلي پورمقدم بببينيم. خوشحال مي شيم اونجا ببينيمت.

Posted by: تادانه at July 17, 2005 01:56 PM

خانم روزنامه نگار! ميشه به يه سوال بنده جواب بديد؟ ميشه بفرماييد اون معين حقوق بشر و دموکراسي که خودتون رو واسه تشويق ديگران براي راي دادن بهش به هر آب و آتيشي مي زديد کجان که نه براي همه دموکراسي و حقوق بشر بلکه فقط براي اکبر گنجي که داره جون ميده يه اعلاميه خشک و خالي بدن. آقاي معيني که حتي به اسم دکتر گنجي مي خواست راي جمع کنه الان ديگه به فکر مريضش نيست؟ از خاتمي چه خبر؟ گزارش جلف مليجکش (ابطحي) رو از مهموني شامش به خبرنگارا خونديد؟ ميشه بفرماييد مگه گنجي هم مطبوعاتي نبود؟ بود؟ چه جوري اين شام از گلوشون پايين رفت؟ چرا حرف خاتمي با حرف سخنگوي قوه قضاييه هيچ فرقي نمي کنه؟ بعد از کلي اهن و تلپ فرمودن آزادي مشروط؟ راستي تاج زاده کجاست؟ ميردامادي؟ نبوي؟ آرمين؟ مي دونم جواب سوال منو نميدي مهم نيست. ولي فقط يه چيز حالا معلوم ميشه کسايي که به اينها راي دادن اگه يه ذره انصاف داده باشن حتما پيش خودشون شرمنده ميشن. و شما که بقيه رو به راي دادن به اونها تشويق کرديد .....

Posted by: فقط يه سوال at July 16, 2005 11:59 AM

ببخشيد اگه اين كامنت مزاحمتون هست..
اين روزها و بهتر بگويم اين ساعات و لحظات "واسلاو هاول"ايران در حال دست و پنجه نرم كردن با مرگ است.باور كنيد حالم از خودم بهم مي خورد.چرا كاري نمي كنيم؟بگذاريم گنجي بميرد؟؟؟نمي دانم چه بايد كرد ، ولي هركاري و هر چيزي به ذهنتان مي رسد را فرياد بزنيد و بگوييد.كجايند آزادي خواهان؟؟؟چرا كسي يك راه عملي پيشنهاد نمي دهد؟

هيچ چيز با گذشت زمان آسان تر نمی شود
ما خسته تر می شويم
و تنهاتر
و پذيرش چيزها آسان تر می شوند
همين.

تا خسته تر نشديم و تا خاتمي هست يه كاري كنيم.راستي چرا خاتمي كاري نمي كند؟اندك آبرويي كه در بين مردم برايش مانده را از دست ندهد.مگر خاتمي يادش رفته گنجي را؟شايد نمي داند كيست.آقاي ابطحي شما كه سنگ خاتمي را به سينه مي زنيد....شما به يادش بياوريد.باور كنيد خاتمي اين كار از عهده اش بر مي آيد.هر كاري را نتوانست انجام دهد اين يكي را مي تواند.آقاي خاتمي نام نيكي از خودتان به جاي بگذاريد.
من پيشنهاد مي كنم كه هر چه سريعتر نامه اي تنظيم شود نسبت به خاتمي.يادش بياوريم سوگندي را كه براي حفظ جان و ناموس اين مردم خورده است.حتي اگر شده خواهش كنيم از خاتمي.آقاي خاتمي قدم آخر را خوب برداريد.در نظر داشته باشييد كه امر كوچكي نيست...جان گنجي است،اگر شده بايد به هر راهي كه به نظر مي رسد متوسل شد.كوتاهي نكنيم كه فردا حسرت خوردن بي فايده است.براي اين كار ميتوانيم همه به وبلاگ آقاي ابطحي ميل بزنيم.هر كسي يك ميل.موضوع را توي وبلاگتون حتما بنويسيد.اهميت موضوع فراموش نشود.

اي خونين چشم و اي خونين دست به راستي كه شب رفتني است نه اتاق توقيف ماندني است و نه حلقه هاي زنجير، نرون مرد ولي رم نمرده است با چشم هايش مي جنگد و دانه هاي خشكيده ي خوشه اي دره ها را را از خوشه ها لبريز خواهد كرد"

Posted by: فرياد at July 13, 2005 02:39 PM

ببخشيد اگه اين كامنت مزاحمتون هست..
اين روزها و بهتر بگويم اين ساعات و لحظات "واسلاو هاول"ايران در حال دست و پنجه نرم كردن با مرگ است.باور كنيد حالم از خودم بهم مي خورد.چرا كاري نمي كنيم؟بگذاريم گنجي بميرد؟؟؟نمي دانم چه بايد كرد ، ولي هركاري و هر چيزي به ذهنتان مي رسد را فرياد بزنيد و بگوييد.كجايند آزادي خواهان؟؟؟چرا كسي يك راه عملي پيشنهاد نمي دهد؟

هيچ چيز با گذشت زمان آسان تر نمی شود
ما خسته تر می شويم
و تنهاتر
و پذيرش چيزها آسان تر می شوند
همين.

تا خسته تر نشديم و تا خاتمي هست يه كاري كنيم.راستي چرا خاتمي كاري نمي كند؟اندك آبرويي كه در بين مردم برايش مانده را از دست ندهد.مگر خاتمي يادش رفته گنجي را؟شايد نمي داند كيست.آقاي ابطحي شما كه سنگ خاتمي را به سينه مي زنيد....شما به يادش بياوريد.باور كنيد خاتمي اين كار از عهده اش بر مي آيد.هر كاري را نتوانست انجام دهد اين يكي را مي تواند.آقاي خاتمي نام نيكي از خودتان به جاي بگذاريد.
من پيشنهاد مي كنم كه هر چه سريعتر نامه اي تنظيم شود نسبت به خاتمي.يادش بياوريم سوگندي را كه براي حفظ جان و ناموس اين مردم خورده است.حتي اگر شده خواهش كنيم از خاتمي.آقاي خاتمي قدم آخر را خوب برداريد.در نظر داشته باشييد كه امر كوچكي نيست...جان گنجي است،اگر شده بايد به هر راهي كه به نظر مي رسد متوسل شد.كوتاهي نكنيم كه فردا حسرت خوردن بي فايده است.براي اين كار ميتوانيم همه به وبلاگ آقاي ابطحي ميل بزنيم.هر كسي يك ميل.موضوع را توي وبلاگتون حتما بنويسيد.اهميت موضوع فراموش نشود.

اي خونين چشم و اي خونين دست به راستي كه شب رفتني است نه اتاق توقيف ماندني است و نه حلقه هاي زنجير، نرون مرد ولي رم نمرده است با چشم هايش مي جنگد و دانه هاي خشكيده ي خوشه اي دره ها را را از خوشه ها لبريز خواهد كرد"

Posted by: فرياد at July 13, 2005 02:38 PM

اين كتاب را بار ها و بارها خوانده ام.به جرات ميتوانم بگويم لذتي كه از خواندن اين كتاب برده ام را با هيچ چيزي به سادگي عوض نخواهم كرد ...

Posted by: a.n.d.y at July 12, 2005 07:06 PM

سلام . فقط خواستم بگویم از عکس گنجی شما در وبلاگم استفاده کردم. امیدوارم ناراحت نشده باشید چون مستقیم از سایت شما ساپورت می شود. اگر مشکلی باشد بر می دارم.

Posted by: آ/ ف at July 12, 2005 04:44 PM

سلام . فقط خواستم بگویم از عکس گنجی شما در وبلاگم استفاده کردم. امیدوارم ناراحت نشده باشید چون مستقیم از سایت شما ساپورت می شود. اگر مشکلی باشد بر می دارم.

Posted by: آ/ ف at July 12, 2005 04:44 PM

سلام.! بفرما! حالا باید تا آخر کارم وبلاگ شما را بازنگه دارم چون بلافاصله با بستنش تمام صفحاتی که باز کردم از بین میروند و سیستم هم ارور میدهد! حاضرم بمیرم و وارد وبلاگهایی که موزیک ریل پلیر را در پست یا هرجای دیگر درج میکنند نشوم حتی اگر وبلاگ مطرحی مثل زن نوشت باشد. آخه مگر بزور هم آدم موزیک برای دانلود ارائه میدهد؟ البته ناراحت نشوید، تنها نیستید. نمیدانم چه سری است این موزیک دانلود کردن در ورودی وبلاگ که همه عشقش را دارند. بهتر است موزیک زیر یک لینک ساده قرار بگیرد که هرکس خواست دانلودکند/ حالا صدبار بیا و دانلودر را حالی کن که بابا این موزیک از قبل دانلود شده یا اصلا نمیخوام دانلود کنم. اه لینک دادن کوفتمان شد. بهر حال در صفحه لینکهای سایت لینک شده اید.

Posted by: Giliran.org at July 12, 2005 04:08 PM

سلام.! بفرما! حالا باید تا آخر کارم وبلاگ شما را بازنگه دارم چون بلافاصله با بستنش تمام صفحاتی که باز کردم از بین میروند و سیستم هم ارور میدهد! حاضرم بمیرم و وارد وبلاگهایی که موزیک ریل پلیر را در پست یا هرجای دیگر درج میکنند نشوم حتی اگر وبلاگ مطرحی مثل زن نوشت باشد. آخه مگر بزور هم آدم موزیک برای دانلود ارائه میدهد؟ البته ناراحت نشوید، تنها نیستید. نمیدانم چه سری است این موزیک دانلود کردن در ورودی وبلاگ که همه عشقش را دارند. بهتر است موزیک زیر یک لینک ساده قرار بگیرد که هرکس خواست دانلودکند/ حالا صدبار بیا و دانلودر را حالی کن که بابا این موزیک از قبل دانلود شده یا اصلا نمیخوام دانلود کنم. اه لینک دادن کوفتمان شد. بهر حال در صفحه لینکهای سایت لینک شده اید.

Posted by: Giliran.org at July 12, 2005 04:06 PM

baba say kon ketabaye jadidi bekhoni in ketabo bayad sal 1380 mikhondi yani 4 sal aghabi onvaght migan chera be ma migan jahan 3 vomi khob akhe gheshre tahsilkardo roshanfekreshon bad 4 sal ketbi ke mrof bodaro taze mikhone az bagheye che entezar
motmaena alan to delet migi ino hala engar khodesh cheghad ketab khonde ghablesh behet begam be andazeye mohaye saram ketab khondam age khsti bego ke behet moarefi konam dige 4 sal dir nashe

Posted by: aseman at July 12, 2005 01:36 AM

من هم يك ماه پيش درباره اش نوشتم. روزهاي پنجشنبه كتابهايي را كه مي خوانم معرفي مي كنم
http://www.ghajar.ir/archives/036822.php

Posted by: ghajar at July 11, 2005 01:17 PM

سلام
چند روز پيش كه رفته بودم كتابفروشي ديدمش اما عنوانش بود يا چيز ديگه جذبم نكرد. اما با تعريفهاي شما حتمن مي خوانمش.

Posted by: مريم at July 11, 2005 11:41 AM

فراخوان وبلاگ نویسی با عنوان خداحافظ خاتمی

Posted by: امیر حسین at July 11, 2005 05:40 AM

شما هم استاد گوش مي دين؟؟؟

Posted by: Sadeq at July 11, 2005 12:57 AM

شما هم استاد گوش مي دين؟؟؟

Posted by: Sadeq at July 11, 2005 12:56 AM

لطفا" به مطلب زير كه درباره جدايي دولت -ملت در انتخابات نهم است لينك بدهيد .
http://mrkarimi.blogspot.com/2005/07/blog-post.html

Posted by: Reza at July 11, 2005 12:35 AM

اين نويسنده داستان فوق العاده ديگري را با نام (مردي در حاشيه) نيز نوشته است. درباره يك معلم مدرسه همجنسگرا در شيراز . خواندن آن را هم توصيه ميكنم.

Posted by: kasra at July 11, 2005 12:32 AM

کتاب قشنگیه. یک سال پیش من هم چیزکی درباره اش توی وبلاگم نوشته بودم. پیش نهاد می کنم اگر نخوانده ای هنوز رویای تبت فریبا وفی را بخوان!

Posted by: عطا at July 11, 2005 12:09 AM

گمانم از همان سال 80 راجع به كتاب شنيده بودم اما فرصت خواندنش پيش نيامده بود. نوشته ات حسابي وسوسه انگيز بود. ممنون. اقدام خواهم كرد.

Posted by: باد صبا at July 11, 2005 12:04 AM

سلام ،‌بابت اون روز ببخش ازجاي ديگه اي ناراحت بودم سرت خالي كردم. العفو.

Posted by: فرنوش at July 10, 2005 11:26 PM

پرستو جان! می خواستم سوال کنم که آيا نوشتن «کاملن» و «حتمن» بجای «کاملا"» و «حتما"» جزو قوانين رسم الخط جدید محسوب می شه؟ متشکر می شم اگر زود بهم اين مطلب رو بگی...

Posted by: Khodadad at July 10, 2005 11:08 PM

قد خوبی بود . خسته نباشید . این کتاب کهنه نمی‌شود به این زودی‌ها .

Posted by: mehdi marashi at July 10, 2005 11:04 PM

اسم این کتاب را شنیده بودم.ممنونم از معرفی این کتاب.

Posted by: علیرضا at July 10, 2005 10:20 PM

تو دوران دبيرستان و زير ميز و با ترس و لرز دكتر نون رو خوندم ولي هنوز لذت خوندنش زير زبونمه! يكي از بهترين رمان هاي فارسي تو سالهاي اخير!

Posted by: javid at July 10, 2005 09:51 PM

پرستو جان سلام. نقد خوب بود. شهرام دو سه روزه اومده ايران. اگه دوست داشتي شايد بتوني ببيني اش. قربانت يوسف

Posted by: youssef at July 10, 2005 09:30 PM

Post a comment





Remember Me?