کابوسهای بیپايان روشنفکران
آنقدر اسم تازهترين نمايش بهرام بيضايی طولانی است که در هر روايت و نقدی، دستکم يک کلمهاش جا افتاده! «مجلس شبيه، در ذکر مصائب استاد نويد ماکان و همسرش مهندس رُخشيد فرزين» روايتی است 20 پردهای از کابوسها و حقايق زندگی طيفی از روشنفکران در ده سال گذشتهی ايران. روايتی تلخ و گزنده که هر کامی را تلخ میکند. معاصر بودن روايت سياسی-اجتماعی نمايش باعث میشد مدام دنبال مصداق بيرونی باشی برای گفتههای بازيگران و همين معماحلکردنِ ذهنی، تماشاگر را به شدت درگير نمايش میکند. مخصوصن اگر در اين سالها با اخبار و وقايع مربوط به قتلهای زنجيرهای و مصائب روشنفکران نزديکی داشته باشی، جدا شدنت از وقايع داستان و کابوسهای نويد ماکان و رُخشيد فرزين ناممکن میشود. (راستی من چقدر از اين اسم رُخشيد خوشم آمده. خيلی انرژی مثبت میدهد. چقدر معنای هر دو اسم، يعنی نويد و رُخشيد، اميدوارانه است! برخلاف فضای سرد و نااميد نمايش.)
قصد ندارم داستان نمايش را بگويم ولی دلم میخواهد از چيزی که در داستان توجهم را جلب کرده، حرف بزنم. نمیدانم چه سری است که استاد بيضايی علاقه دارد در داستانهايش نگاه شهوتآلود مردان به زن قصه را (که هم در سگکشی و هم در اين نمايش، مژده شمسايی، همسرش، اين نقش را بازی میکند.) بزرگنمايی کند. بعد از نمايش هم يکی دو تا از بچهها زير لب همين را گفتند. درست است که نگاه جنسی داشتن به زنان يکی از مشکلات اجتماعی زنان به حساب میآيد اما در کنار ديگر مشکلات زنان روشنفکر، اينقدرها هم اين موضوع بزرگ نيست. شايد هم من اشتباه میکنم. اما به هر حال شخصيت رُخشيد داستان خيلی زياد با اين موضوع درگير است.
عادت نداشتم نمايشی از بيضايی را در سالن اصلی تئاتر شهر ببينم. اگر اشتباه نکنم، هميشه فضای کوچک سالن «چهار سو» را برای اجرا انتخاب میکرد. دستکم دو نمايش پيشين او يعنی «کارنامهی بندار بيدخش» و «شب هزار و يکم» در چهارسو اجرا شدند. با اينکه اصلن سالن اصلی را دوست ندارم، خيلی زياد از طراحی صحنهی اين نمايش خوشم آمد. يکجور خالیِ خوبی داشت صحنه. ضمن اينکه فضاسازی گروه بازيگران در شروع هر پرده جالب بود. گرچه بعضی وقتها از استعارههای تکراری استفاده شده بود و خلاقيتی نداشت.
همانطور که حميدرضا هم نوشته، تکههايی از روايت بيضايی به روايت کميکاستريپی مانا نيستانی در «کابوس» شباهت دارد که میتواند نشاندهندهی دغدغههای مشترک دگرانديشان باشد.
انسجام 20 پردهی نمايش، روند خوبی که برای روايت داستان وجود دارد و بازیهای خوب، کافی است که شما را وسوسه کنم برای خريدن بليت اين نمايش. هر روز ساعت 10 صبح میتوانيد بليت اجرای شب بعد را از گيشه تئاتر شهر تهيه کنيد. ضمن اينکه بليتهای مردادماه پيشفروش میشود. قيمت بليت 4 هزار تومان است و ساعت شروع اجرا (هر شب به جز شنبهها) 19:30 است.
راستی اينکارهها بگويند اين «مجلس شبيه» نوعی نمايش کهن ايران است؟ چيزی در مايههای تعزيه مثلن؟ چرا استاد نام نمايش را «مجلس شبيه» گذاشته؟ به لحاظ فرم است يا محتوا؟
پینوشت: جواب سؤالم را گرفتم از جوابهای بيضايی در گفتوگويش با شرق. راستی ارادت داريم خدمت سيدمهرداد ضيايی عزيز که نقش روان پزشک را بازی می کند.
*عکس از: حسين سلمانزاده - آژانس عکس ميراث فرهنگی
در همين زمينه:
شبيه خوانى مدرن در تهران – گفتوگوی شرق با بهرام بيضايی – قسمت اول
در حاشيه گفتوگو با بهرام بيضايی - حسن محمودی
موقعيت تراژيک روشنفکران ايرانی به روايت بهرام بيضايی – پرويز جاهد
نوشتهی آزاده عصاران دربارهی نمايش
مصيبتنامهای در بيست پرده - حميدرضا نصيری
شبيهخوانی مدرن برای روشنفکرهای خطرناک - معصومه ناصری
دیدار با روشنفکران قربانی در نمایش بیضایی - گيسو فغفوری
ذكر مصائب ميراث فرهنگی در آخرين نمايش بيضايی - فرزانه ابراهيمزاده
Trackback Pings
TrackBack URL for this entry:
http://www.parastood.net/cgi-bin/mt-tb.cgi/354
Comments
you need to read his plays, which all have been published during the time he wasn't allowed to make films or direct any play, then you will probably know the answer to your question; plus, maybe you need to be a very realistic, logical honest and fair man in order to understand why someone persists in this matter like what Beyzayee has always done in almost all his works....
i suggest you to read his books before asking questions like that. his take on the women and their positions are really worth thinking of...
...........
yes, "majlis-e shabih" is "ta'ziye" , Beyzayee has done a lot of work and researches on this form of play in iran.. plus years back, his family was also into this sort of work in Kashan...
.........................
wish i was in iran to be able to see his works now
Posted by: paradox at July 22, 2005 11:59 AM
فائزه جان
مهرداد ضيايي ستوان برآبادي بود و سيد مهرداد ضيايي روانپزشك. تشابه اسمي دارند. يكي شون سيد است و ديگري نيست!
Posted by: پرستو at July 22, 2005 12:24 AM
ضیایی که نظامیه بود !؟
Posted by: فائزه at July 21, 2005 11:22 AM
مي دونيم كه سگ كشي مي خواست بگه كه سربازهاي جنگ 8 ساله درست مث نقش اول فيلم (مژده شمسايي) تنها مهره هايي بودند جهت منافع بالادستي ها.(از اونجايي كه از اول تا آخر فيلم يك سري سرباز و بسيجي و موتورسوار و ... همه ش در رفت و آمد بودند و حتي نقاشي اي كه دم پنجره خانم شمسايي تكميل مي شد نقاشي جنگ بود) با توجه به اين پيام طبيعي است كه استاد بيضايي آگاهانه نگاه شهوت آلود و حريص مردان داستان را به نقش اول بارها در طول سگ كشي به تصوير كشيده ولي كي مي تونه بگه در اين مورد اغراق كرده؟ سكانس ها همه طبيعي ان و مگه غير از اينه كه سربازهاي جنگ 8 ساله مهره هاي ترقي رده بالاها شدند؟
Posted by: . at July 20, 2005 11:57 PM
در مورد نگاه جنسي به زنان... هيچي فقط خواستم بگم مطمئن باش اشتباه مي كني!
Posted by: solardeni at July 20, 2005 12:13 AM
سلام
تا حالا دقت كردين به اين كه همين شما هائي كه به عنوان جوان داريد واسه به اصطلاح اصلاح طلبها وجهه ميخريد و كار ميكنيدو ازاد انديشيد يا هر چيز ديگه هم از امنيت درون سيستم بودن سوود بردهايد و مثلن روزنامه نگارو هزارتا چيز اينجوري شدين - منظورم اينه كه شما ها هم بدون اينكه بدونيد چووب شديد لاي پاي بيضائي وامثالهمش شماها به راستي درد دگر انديشان ومتفكران رو نميفهميد از فشارو خفقان فقط فقط قتل هارو اوونم تازه فقط شنيديد ازاديتون ازادي چند تا روزنامست كه تازه مستقل هم نيستند و ارگان حزبين واقعن متاسفم كه همه جرياناتتون سطحي وزود گذرن چون شماها اصلان تو بازي نيستيد سياهي لشكريد كه تازه اگر هم باشيد وتوهمشو نكرده باشيد مرفه كه نميدونم ولي به روز مانده هائي هستيد كه فقط در ظاهر مانده ايد نميدونم تونستم بفهمونم كه بابا جان درد بيضائي و تقوائي و كيمياوي وخيلي هاي ديگه امنيتيه كه شماها فقط توهم دونستنشو داريد
+در جواب اوون كامنت بگم كه بهرام بيضاوي استاديست مسلم واز شما ممنونم كه حرمت حفظ نموديد اميد اينكه اين كلام مثل دكتر كليشه نشود
Posted by: كبوتر at July 19, 2005 11:57 PM
پروین جان یک بار با دقت خواندم مطلب را و فقط یک استاد پیدا کردم که از دستم در رفته. من هم از این القاب خوشم نمی آید. البته در فرهنگ کلامی بعضی از دوستانم تبدیل شده به اظهار صمیمیت!
ممنون از توجهت.
Posted by: پرستو at July 19, 2005 09:56 PM
فقط مي خواستم بگم چرا انقدر استاد استاد مي کني پرستو جان، حالا يک بار قبول ولي بيا ماها ديگه اين القاب را ترويج نکنيم و دکتر و مهندس و استاد .... را پيشوند و پسوند آدم ها نکنيم.
Posted by: پروين at July 19, 2005 02:25 PM
شبانه عزيز
نمي دانم تمايش را ديده اي يا نه. به نظرم كابوس هاي استاد ماكان تحت تاثير وقايع همين ده سال اخير است.
Posted by: پرستو at July 18, 2005 01:32 PM
ده سال اخير، يا 26 سال اخير؟
Posted by: شبانه at July 18, 2005 12:19 PM
پرستو جان!
امشب قصد دارم برم ببينمش پس خووندن نوشته ى تو را مي ذارم بعد از ديدن نمايش.
Posted by: شبح at July 18, 2005 11:53 AM
احمد سراجی آزاد باید گرددسراجي از هفت تير ماه بازداشت و روانه زندان تبريز شده است وي تاكنون در اعتصاب غذا به سر مي برد و حال وي وخيم گزارش شده است
Posted by: آزادي خواه ايراني at July 18, 2005 11:10 AM
اول سلام. دوم اينكه ممنون بابت لينكي كه به خاطر تعطيلي بلاگ ما دادي. سوم به نظرم كار خوب بود البته شگفت انگيز نبود. يه جورايي مدرن بود و بيضايي با ادبيات آركائيك اش هميشه من رو ميخكوب كرده. بازي ها هم من علي عمراني رو پسنديدم و نه مژده شمسايي كه به نظرم يه جورايي شادي و غم تو صداش يكنواخته. ديگه اينكه من با نظر استاد كاملا موافقم چون اين نگاه رايج در جامعه در هر سطحي هست. اگه تو تا حالا اذيت نشدي پس خوش به حالت. اين رو دقت كن كه تو اگر بخواي ظرافتهاي زنانه رو در جامعه مردسالار همراه خودت داشته باشي اين نگاه رو بايد تحمل كني. همچنان كه در اوايل سگ كشي و در همين تئاتر مژده شمسايي گزينه خوبي براي تاييد اين مطلب است. سگ كشي رو به يادت بيار!! گلرخ به تدريج ظرافتهاش رو از دست ميده. كم كم مي شه از جنس ضخامت و سختي مردها. حداقل اين رو مي تونيم تو شكل صداش حس كنيم.
در مورد اسم شخصيتها هم احساس مي كنم يه جورايي دل خوشكنكه. انگار ما مجبوريم اين دست آويزها رو داشته باشيم. تا روزهامون بگذره.
حيف كه از بالكن نمي تونستم اونجوري كه بايد از ميزانسن و طراحي صحنه لذت ببرم.
Posted by: ني آوا at July 18, 2005 09:26 AM
مي بخشيد.
سلام يادم رفت!
سلام
Posted by: ساسان . م . ک . عاصی at July 18, 2005 02:21 AM
خانم دوكوهكي
باز هم بعد از مدت ها كه خواننده وبلاگتان هستم، مي خواهم هم خسته نباشيد بگويم به شما و هم تشكر كنم به خاطر زحماتتان.
راستش كار استاد بيضايي را همين ديشب ديدم. گرچه اندكي سليقه ام هماهنگ نيست با تئاتر كلاسيك ولي آثار استاد هميشه يك نوگرايي خاص و دقت فوق العاده دارند كه ذهن و چشم آدم را مسحور مي كنند(نمونه اش همين استفاده از فرم مجالس شبيه در اين اجرا كه كاملا مخاطب را در جايگاه منتقدانه اش حفظ مي كرد)
و با شما موافقم درباره دغدغه يگانه دگرانديشان آزادي خواه... چرا كه وقتي درد مشترك است و بيان هم اشتراك پيدا مي كند.
راجع به نگاه اغراق آميز بهرام بيضايي هم نسبت به مشكلات زنان در آثارشان، شايد بتوان گفت بخشي اش خاصيت تئاتر است و بعد سينما... سگ كشي تقريبا فيلمي واقع گرا محسوب مي شد و اگر دقت كنيم مي بينيم كه كمتر درشت نمايي صورت گرفته بود و آن محيط ها و آن افراد تقريبا همه شان چنين نگاه و چنين رفتاري دارند در دنياي واقعي...
ولي يك پزشك و يك نظامي، در نمايش بيضايي را مي توان نماينده دو نگرش و دو موقعيت تصور كرد. يكي نماينده نظامي گري كه هميشه ضد زن بوده و حضورش مشكلات زنان را دو چندان كرده و ديگري نماينده علوم مردانه... روانشناسي تقريبا مي تواند يك روش سركوب هم در نظر گرفته شود.(جدا از آن نيمه انساني و درمانگرش مي گويم) روانشناسي خودش در دوره هايي و حتي امروز(شايد خشونت ظاهري اش نسبت به قرون پيش كم شده باشد، اما هنوز اگر مورد سواستفاده قرار بگيرد مي تواند همان شكل را پيدا كند، هر چند نه در ظاهر) خط كشي بوده براي يك اندازه كردن انسان ها و قالبي كردن رفتار انسان ها...در نظام مردسالار هم كه هميشه بخش اعظم فشارها بر زنان وارد آمده و ايشان را تحت فشار قرار داده( به تفاوت رفتار برخي روانشناسان در برخورد با زنان توجه كنيد و به حجم داروهاي مضر آرام بخشي كه تجويز مي كنند...)
به هرحال، شايد بتوان تفاوتي بين تصاوير استاد بيضايي در سينما و تئاتر قائل شد و اغراق موجود در اين اجراي تئاتري را هم جزو ذات تئاتر دانست و هم عمدي هنرمندانه در پس آن پيدا كرد( و نيز حقيقتي موجود را ).
برايتان آرزوي پيروزي و سربلندي مي كنم.
Posted by: ساسان . م . ک . عاصی at July 18, 2005 02:19 AM
سلام خانم دوكوهكي
من فاضل هستم خبرنگار خبرگزاري هاي ايرنا و فارس. وبلاگ بسيار خوبي داريد. به وبلاگ من هم اگر توانستيد سري بزنيد و اگر دوست داشتيد پيامي بگذاريد براي يادگاري در صحفه خاطرات اين دوران.
موفق باشيد
Posted by: امير توحيد فاضل at July 17, 2005 11:43 PM
يه شعر از خانم نانام ژاپني خواندم كه در باره ي يكي تز مسائل جنسي نوشته كه بنظر خيلي اغراق آميز است. به گمانم درنقطه ي روبرو مثل ايشون فكر مي كنند. ولي اسرار هر دو قابل تامل است.
اي كاش مثل سالهاي قبل در مركزبودم تا اينهمه حسرت نخوريم كه كاش پاهام را از دست نداده بودم. ولي همين كه شما اطلاع رساني مي كنيد جاي بسي خوشحالي است.
Posted by: پاپيون at July 17, 2005 11:38 PM
من با تو می گویم ای خرد،
من معتقدم که در جوامعی از قبیل جامعه ایران تا هنگامیکه حرکات، تفکرات و گفتار هر چند هم مترقی، در حالت تاخت تک نفره در بیابان خالی از دوستیها و پر از داستانهای یکنفر می آید است،درها به تمامی به همان پاشنه باز و بسته خواهند گشتف که میگشتند و میگردند.
من با سرافراضی به تمامی جهانیان اعلام میدارم من برای زنده ماندن آقای گنجی،این مجاهدگر اکبرمان تلاش خواهم کرد.
من بر عقیده ام:از آنجائیکه تمامی گفتارشان بگوش مخاطبانش رسیده و این خود همان پیروزیست،
از آنجائیکه اکثر نظرات آقای گنجی در بند را افراد بسیار دیگری نیز در این جامعه دارا میباشند،
نخواهیم که یکی از نخبگان این طریقت را به این نحو از دست بدهیم،
بیائید از آقای گنجی بخواهیم، به عنوان دوست، هم مسلک، انسان برای خاطر عشق،زندگی،
ما را از این دایره سرگردانی: برای عزیزی گرییدن که دیگر بین ما نیست، رها سازند و به ما بیاموزند دوباره،زندگی را من نگهبانم.
شاید کاریست که هم فکران و آزدیخواهان از آقای گنجی برای گفتن اینکه ما زنده بودنت برایمان مهمتر است،زندگی برایمان محترم است،کاری خالی از خرد ونوع دوستی نباشد.
در زمانه ای که چنین سریع به پیش میتازد،باید تازها را مزه کرد.
از آقای گنجی بخواهیم برای آموزش نسل جوانمان برای دادخواهی به ابزارهای همگون امروزی نیازمندند و نه کشتن خویش، و این شروع و به پایان رساندنش باید بر دوش آقای گنجی قرار بگیرد،این پهلوان وطن برادر ماست.دوستت میداریم،و برایتان سرافرازی و عمر دراز پر بار داریم.
Posted by: سعید at July 17, 2005 09:32 PM
کاش میتوانستم این نمایش را ببینم.این روزها موضوعات فرهنگی خوبی را معرفی میکنید:کتاب،نمایش،...
اگر نمایش را دیدید حتما با قلم خودتان برایمان شرحش را بنویسید.چه می شود کرد:وصف العیش....
Posted by: علیرضا at July 17, 2005 09:08 PM
÷هنوز از دیدین نمایش تو حس هستم کلا کاراری بیضایی رو دوست دارم نمایشنامه ندبه هیچوقت از یادم نمیره ..خوندیش؟
Posted by: روزبه at July 17, 2005 03:47 PM

