ملغمهای از اندوه و ستايش
در زندگی، معدود آدمهايی وجود دارند که به تو و افکار و روشی که انتخاب میکنی جهت میدهند و اگر تاثير مثبت بگذارند به نوعی تا آخر عمر مديون آنها خواهی بود. حسين قاضيان يکی از اين آدمهاست در زندگی من. زمان انتخاب رشتهی دانشگاه، يکی از 3 مشاور و راهنمای من بود و واقعن از اين بابت خيلی خوشحالم. اگر او آنطور اطمينانبخش که پر از انرژی مثبت بود، به من نگاه نمیکرد، شايد هيچوقت روزنامهنگار نمیشدم. احتمالن الان مهندسی پزشکی را با بیعلاقگی و از سر زور و اجبار تمام کرده بودم و همين!
بعدتر هم، بيشتر از سه سال، مشاور گزارشهايی بود که در زنان نوشتهام. بارها با دقت گزارشهايی را میخواند و با ديد جامعهشناسانه و در عين حال ژورناليستیاش ايرادهای بجا میگرفت و من و همکاران ديگر را راهنمايی میکرد و همه میدانيم که چنين وقتی گذاشتن برای چنين کاری چقدر ارزش دارد. يادش بخير میگفتيم مشاور اعظم! و کلی سر جوجهکبابی که هر هفته –فکر کنم دوشنبهها بود روزی که میآمد مجله- ناهار میخورد اذيتش میکرديم.
هميشه چيزی در وجود آدمها هست که احترام ديگران را برانگيزد. اما صادقانه بگويم وجوه زيادی از وجود حسين قاضيان به تمامی احترام من را برمیانگيزاند. شعور، زيرکی، طنز و در عين حال علم و منطق و متانت و سنجيدگی در گفتار و رفتار او معجونی میسازد در من از حس ستايش و غبطه.
راستش برای نوشتن اينها دارم با خودم کلنجار میروم. چيزی در ذهنم میگذرد در مايههای اين سؤال: ستايش و الگوسازی در دنيای مدرن؟ گاهی فکر میکنم نيمهی سنتی وجودم هم نياز به نفس کشيدن دارد و اصلن مگر ما چقدر مدرن شدهايم؟ بايد احساس و فکرم را بنويسم در روزی که دفاعیهی قاضيان و پيوستش منتشر شده است. چه باک اگر خودش هم بخواند و خوشش نيايد -که اتفاقن حس میکنم خوشش نمیآيد!-
درست و غلطِ داشتن چنين احساسی را نمیدانم اما به هر حال حسی است که دارم و با اين داشته، سخت است ديدن چنين انسانی در زندان و شنيدن رنجهايی که برده است. خيلی هم سخت است.
فرض کنيد، با همين احساس، نخستين جلسهی دادگاه قاضيان را بايد برای روزنامهی همبستگی تيتر اول مینوشتم. آذر سال 1381. چه روز بدی بود! آن زمان هم وبلاگ مینوشتم. اين را نوشته بودم. با اشک هم نوشته بودم. خوب يادم است.
اين روزها که حسين قاضيان را میبينم، چيز گنگی در چشمانش میيابم از جنس آزردگی. میدانم که خيلی چيزها را نمیدانم. خيلی چيزها را نمیدانم و شايد هيچوقت درکی از رنجی که برده، پيدا نکنم. اما میخواهم بگويم آن چيز گنگ هم برايم آموزنده است. شايد هنوز هم قرار است به من و افکار و روش زندگیام جهت دهد.
Trackback Pings
TrackBack URL for this entry:
http://www.parastood.net/cgi-bin/mt-tb.cgi/356
Comments
سلام
من برای اولین بار امروز سایتتونو دیدم جالب بود واقعا خسته نباشید.
موفق باشید
Posted by: مهرداد at July 24, 2005 09:45 PM
جالبه!...
Posted by: puckish at July 24, 2005 07:38 PM
سلام! من از فارغ التحصيل هاي دانشكده خبر و شاغل در روزنامه ايران هستم . به وبلاگم سري بزن . شايد ديديد ارزش لينك دادن داشته باشد.
Posted by: سيد احمد نجفي at July 24, 2005 04:22 PM
سختيش همين است. كه هنوز دل در گهواره سنت داريم و ديده بر جهان مدرن... سختيش همين است اما ما همينيم. بي تعارف... شايد بعديها راحتترشان باشد.
Posted by: باد صبا at July 24, 2005 01:42 PM
آبجی ، فاصله هر نسل 25 سال است. جهت اطلاع سرکارعالی که نوشته اید : نسل من و نسل سالهای میانی دهه 60 !!!!!!!!!!
Posted by: سربزنگاه at July 23, 2005 04:10 PM
واقعن جوجه اي
هي خودت رو بزرگ جلوه بده
تو يه جوجه اي هستي كه در خفا - به دنبال ارضاي نيازهاي جنسي خودت هستي
شايد سردبيرتون بهتر بدونه
Posted by: مجيد at July 23, 2005 02:41 AM
سنت زمينه مدرنيته است . ولي زماني كه زمينه به بن بست ميرسد مدرنيته اي كه درآن زمينه مي خواهد شكل بگيرد به بن بست مي رسد....
Posted by: tanha at July 23, 2005 02:21 AM
سلام ك/لآ ىآ ،~{ـو، /وآفء/ .
تو مگو ما را بر آن شه بار نيست
با کريمان کارها دشوار نيست
و همچنين
هزار نقش بر آورد زمانه و نبود يکى
چنان که در آيينه ضمير ماست
حرف ديگه اي ندارم جز عرض دوستي.
Posted by: مریم و سعید at July 22, 2005 11:29 PM
پرستوی عزیز، مشکلی که الان جامعه روشنفکری ما پیدا کرده است، این است که از بس که نمی خواهد سنتی باشد! از جایگاه اینکه نمی خواهد چیزی باشد، گاه چشم خود را بر برخی واقعیت های می بندد، مبادا که بگویند نگرشش سنتی است! .. قبل از اینکه سنتی یا مدرن باشیم، یک انسان هستیم، من فکر می کنم باید نگرش جدیدی در مورد انسان داشته باشیم، فارغ از سنتی یا مدرن بودن. مخصوصاً که در جامعه ای هستیم که ملغمه ای از سنت و مدرن و پست مردن است! و برخی سنتی بودن و یک فکر سنتی داشتن و یک نوشته سنتی داشتن را فحش می دانند!...
Posted by: محمد جواد طواف at July 22, 2005 09:22 PM
ملغمه سنت و مدرنيته، تضاد جديدي نيست! سالهاست كه زندگي كرده ايم با فكرهاي آشفته اي كه يك سر در اين دارند و سري ديگر در آن. اصلا شايد همين آشفتگي هاي ماست كه دربندمان كرده و مجال هواخوري نمي دهد به دريچه هاي احساس!بگذار رها كنيم خود را و سخن به گوييم...به هر زبان! من نيز اميدوارم كه آزاد شود و آزاد شويم...
Posted by: rooz... at July 22, 2005 07:57 PM
درود با چند کار به روزم خوشحال می شم سر بزنی
Posted by: زردشت at July 22, 2005 07:31 PM
We pray for Ganji in front of Tehran University: http://ii.blogfa.com/post-11.aspx
Posted by: Behra at July 22, 2005 05:57 PM
May be you were interested in some movements sensor as much as you love your job now, have you ever doubt?
Posted by: marjan at July 22, 2005 05:57 PM
May be you were interested in some movements sensor as much as you love your job now, have you ever doubt?
Posted by: marjan at July 22, 2005 05:56 PM
اساتيد و روشنفكران ما چون شمع , عايدشان سوختن است و كور سوي نور و اميدي كه به اين شهرٍ سكوت مي بخشند و...همين!
Posted by: hoda at July 22, 2005 03:22 PM
سلام . با اجازه لينك دادم موفق باشي . نميدونم چرا نظرم براي چندمين بار ميره هوا
Posted by: اهری at July 22, 2005 02:40 PM
مطلب اندوه و ستايش را خواندم لينك هايي را كه در مطلب بود را « اين را نوشته بودم » همچنين خواندم. روزگار غريبيست نازنين. من درد مشتركم مرا فرياد كن. و اكنون در ستايشش او مرد درد هست و اينگونه انسانها بيشتر در بند هستند. چه در زندان چه در كوچه و خيابان.
Posted by: پاپيون at July 22, 2005 02:38 PM
سلام بسيار لذت بردم دوست دارم به همه شماها لينك بدمhttp://sanbadpoem.persianblog.com/
Posted by: sandbad at July 22, 2005 10:24 AM
سلام بسيار لذت بردم دوست دارم به همه شماها لينك بدم
Posted by: sandbad at July 22, 2005 10:24 AM
آسمان عزيز، البته نيچه نه، ماركس اينو گفته. پرستو جان مي فهمم احساستو. منم بارها باهاش مواجه بوده م.
Posted by: delaram at July 22, 2005 10:10 AM
سلام دوست عزيز مطالب جالبي تو وبلاگتون مي نويسين واسه همين مدتيه به شما لينك دادم ميشه به من هم لينك بدين ممنون ميشم
Posted by: ميلاد at July 22, 2005 08:56 AM
سلام
دست مريزاد نوشته هاي شما را در زنان مي خوانم واقعا خسته نباشي
Posted by: حميد بداغي at July 22, 2005 04:33 AM
عنوان نوشته تون خيلي خوب بود اما دفاعيه ي قاضيان را كه خواندم ...
هراس من باري
همه از مردن در سرزميني است
كه ...
Posted by: ata at July 22, 2005 01:11 AM
beghole agham niche har on che ke sakht ast vo ostovar dod mishavado bar hava miravad
Posted by: aseman at July 22, 2005 01:09 AM
من هم نمی دانم جه بگویم ... به قول شاملو : خب دیگه ، ای جوریه
Posted by: فواد خاک نژاد at July 22, 2005 12:50 AM

