مرثيه
1.
محمد قوچاني در سرمقالهي امروز روزنامهي شرق در روز ورود به سومين سال انتشار اين روزنامه از ترسي سخن ميگويد كه در دل بسياري از روزنامهنگاران وجود دارد. روزنامهنگاراني كه به نوشتهي او « از آنجا كه عصر اصلاحات را بهار مطبوعات ميدانستند مشوق اين جناح از حاكميت و منتقد جناح مقابل بودند. حتى زمانى كه عملكرد اصلاحطلبان نقد روزنامهنگاران را برمىانگيخت لحن نقد بيشتر مشفقانه بود تا منتقدانه. اصلاحطلبان حاكم نيز كم و بيش رويهاى مناسب و متناسب در برابر مطبوعات در پيش گرفتند. اگرچه نمىتوانستند از توقيف مطبوعات جلوگيرى كنند اما دولت و مجلس و ديگر نهادهاى اصلاحطلب هرگز شاكى مطبوعات نبودند و خواستار توقيف آنها نبودند و سخنى عليه مطبوعات بر زبان نمىآوردند و رابطهاى مستقيم با رسانهها داشتند.»
توضيحهاي قوچاني و پافشارياش بر حرفهاي بودن روزنامه و حتي پيشنهادش به دولت جديد براي تعامل مناسب با روزنامه شرق با اين جمله تمام ميشود: «اما دولت جديد با شرق چه خواهد كرد؟ اين پرسشى است كه پاسخ به آن فعلن از عهده شرق خارج است. اميدواريم كه سال آينده در آغاز چهارمين سال انتشار شرق بتوانيم به اين پرسش پاسخ گوييم.»
در اين جمله ترسي نهفته است كه هم به كم بودن اطلاعات ما از رويهي كار دولت جديد برميگردد و هم به شناخت ما از پيشزمينههاي فكري كابينهي جديد. در واقع پيشبينيهاي نهچندان دلانگيزي ميشود داشت كه به علت نبود موضعگيري شفاف آدمهاي جديد دولت، تاكنون از دايرهي ذهن خارج نشده است.
شايد هم طرح اين پرسش برميگردد به وضعيت سخت و عجيب روزنامهنگاران در دورهي جديد. به قول قوچاني «روزنامهنگاران اصلاحطلبى هستيم كه از عصر اصلاحطلبى عبور مىكنيم و به دوره اصولگرايى قدم مىگذاريم. تمرين روزنامهنگارى اصلاحطلبانه در عصر حاكميت اصولگرايان تجربه سختى است كه پيش از اين تنها يك بار روزنامه سلام از سر گذراند و تحمل روزنامهنگارى اصلاحطلبانه براى حاكميت اصولگرايان نيز تجربه گرانسنگى است كه دولت جديد بايد مهارت خود را در پذيرش آن نشان دهد.»
2.
جشنوارهي رقابتي مطبوعات روز 17 مرداد برگزار شد. روزي كه همسر گنجي براي دادخواهي به روزنامهنگاران (و به گفتهاي –كه نشات گرفته از همان ترس و پيشبيني است- آخرين جشن آزاد آنها) پناه آورد. رقابت هميشه حرف و حديث فراوان دارد. اعتراضي نداشتم چون سيستم انجمن صنفي، فارغ از اينكه چقدر مديرانش مقبول من هستند يا نه، سيستمي انتخابي است. به هر حال سال پيش به اين هيئتمديره راي داده بوديم و پيش از برگزاري مسابقه هم از چند و چون و داوران و اينها سراغ نگرفته بوديم. همه درگير انتخابات رياستجمهوري بوديم آن روزها. حالا كه سرمان خلوت شده، به جان هم افتادهايم كه داوريها بيغرض نبوده و حقها خورده شده و... اشتباههايي بوده حتمن. اما اصلن شيوهاي كه مثلن وحيد پوراستاد پيش گرفته قبول ندارم. (وبلاگش هم كه فيلتر شده! چه كنيم براي فيلترينگ؟) چرا بايد انجمن صنفي را ترك كنيم؟ تنها جايي است كه ميتوانيم به فعاليتهاي مدني قانوني بپردازيم. تنها جايي است كه ميتواند -و بايد- سخنگوي روزنامهنگاران باشد. گيرم با هيئتمديرهي ديگر و تركيب مديراني ديگر و از جنس بدنهي روزنامهنگاران.
3.
به هر حال من هم شاكي هستم تا حدودي. روز خبرنگار امسال همزمان شده بود با سالروز استعفاي نيكسون از رياستجمهوري آمريكا بعد از ماجراي «واترگيت». دو خبرنگار واشنگتنپست با برملا كردن تخلف انتخاباتي آقاي رئيسجمهور رسوايش كردند و بعد هم جايزه پوليتزر گرفتند براي اين كارشان. همين شد موضوع گزارش من در روز خبرنگار براي روزنامه «سرمايه». نوشتم واترگيت نشان از گردش آزاد اطلاعات و اخبار دارد. چيزي كه روزنامهنگاران ايران هر سال در دو روز، روز خبرنگار و روز جهاني آزادي مطبوعات، دور هم جمع ميشوند و آرزويش را ميكنند.
اين جمله از گزارش من با بيرحمي حذف شد. علاوه بر آن پاراگراف ديگري هم حذف شد كه دربارهي اعتراض روزنامهنگاران به برگزاري جشنواره مطبوعات و داوري آن بود. آقاي رئيس انجمن صنفي آمده بود يادداشتي بدهد به روزنامه و نشسته بود در اتاق آقاي سردبير و صفحهي جامعه هم بستهشده و آماده روي ميز سردبير بود. نوشته بودم تعدادي از روزنامهنگاران با تنظيم نامهاي خطاب به انجمن صنفي روزنامهنگاران به داوري اعتراض كردهاند و بعد هم جملهاي از نامهشان را كه در ايسنا و ايلنا و مهر و بقيه خبرگزاريها منتشر شده بود در ادامه آوردم. آقاي رئيس گفت نامه دروغ است و پاراگراف حذف شد. گفتم نامه منتشر شده. گفتم دوستانم با خود من تماس گرفتهاند و خواستهاند من هم امضا كنم. چطور وجود ندارد؟ گفت: «نشستهاند پشت ميزشان و خبر ميسازند.» آنقدر حالم بد شد كه درخواستش براي آوردن نامه را جدي نگرفتم. گفتم: شما كه رئيس انجمن صنفي هستيد كه نبايد اينقدر بياعتماد باشيد به خبرنگاران. شما بايد حامي باشيد. شما بايد...
بايدها رنگ باختهاند. دلزدهام از خيلي چيزها.
درهمين زمينه:
حس خوب ِ بودن - خسرو نقيبي
Trackback Pings
TrackBack URL for this entry:
http://www.parastood.net/cgi-bin/mt-tb.cgi/386
Comments
چند روز پیش گزارش همان خبرنگارها از کارشان را میخواندم. در همه حال تصمیمگیرنده خود آن دو خبرنگار بودهاند. لذتبخش نیست که این همه سال منبع خود را فاش نساختهاند! خیلی لذتبخش است. هدف سیاسی هم نداشتهاند، پرده از تباهی برداشته بودهاند.
Posted by: هوشنگ at August 26, 2005 04:33 AM
فقط ميتوانم بگويم متأسفم. هيچ چيز استواري باقي نمانده. همه چيز در حال دود شدن و به هوا برخواستن است. نميدانم سخنراني مسجد جامعي را در تالار وحدت خواندي و يا شنيدي. نكات مهمي داشت. اما متأسفانه آنها را در تاريخ بيشتر ميتوان يافت تا در جامعهي فعلي. معنويت و اخلاق هر چند محور تاريخ اين سرزمين بوده است اما اكنون ....
Posted by: نوري at August 25, 2005 10:10 AM
اینجا امدم و بعد به چیزهایی که آرزویش را دارید فکر کردم و به پنج شنبه ها و به دیگر هیچ .
Posted by: علی سعادت at August 25, 2005 08:21 AM
اين کاملا عموميست. همهمان عادت ميکنيم و شايد عادت کردهايم. آنقدر براي امروز تيتر در ذهن داشتم که همه را بايد، براي روزي ديگر نگه دارم...
باورکن دلتنگيات، دلتنگي همه بچههاست.
غم امروز مخور...
Posted by: خسرو at August 25, 2005 02:29 AM
کسانی همانند قوچانی،شمس،باقی و غیره فریب اداهایی را خورده اند که از رفتار های اسنوبیستی شان نشأت گرفته است.این قدر ساده لوح بودند که فریب کتب و آراء جامعه شناسان جوامع تطور یافنه را خوردند بی خود آنکه در جامعه ای بدوی با سنن پیش از رنسانس
زندگی می کنند.ساختار غلط بود برای هر غلطی هم هزار توجیه بیاورید می شود هزار و یک غلط.اساس سیستم دیکتاتوری است .مگر دموکراسی ناقص الخلقه اسمش دموکراسی است نه آقا دیکتاتوری بر درازگوشانی است که کتاب حمل می کنند نه اینکه علم فهم کنند.
Posted by: 28 at August 25, 2005 01:37 AM
لحاف و کرسی؟ آن هم 8 سال؟! نه دوست من خیلی ها با همین حرف ها همین 2ماه پیش کمر دیگران را شکستند...چرا هنوز که خبری نیست جا خالی کنیم و عرصه را دربست به آقایان( که خانم ها هم دیگر اصلا درونشان جایی ندارند!) بسپاریم؟!تلاش با خود لذت زندگی را می آورد و به بودنمان هدف می دهد. شما در زیر لحاف و کرسی پنهان شدن بویی از زندگی می بینید؟!
Posted by: rooz... at August 24, 2005 11:33 PM
من نیز به تو و سنگ هایت احترام می گذارم، اما برای من و دیگرانی مثل من که، در رهاـ ترین شرایط، سیاست را در حوزه هایی اکسپرسیونیستی اش تجربه می کنیم و غلبه ی سورئالیسم و رمانتیسم بر ان را هم ـ سایگی با جهنم می دانیم، نمی توانیم در "رسوبی سفید رنگ" فرورویم و یا خواهان این باشیم که حتما "به خوشحالی رنگ سبز بپوشانیم" ما مجبوریم به"نهادها" و"برون دادهایشان" توجه کنیم و امید داشته باشیم، در موقعیتی که عمل سیاسی ناـ ممکن می نماید، از طریق واژه بر "محیط تصمیم" تاثیر گذاریم تا واقعیت سهمی نیز برای ما قائل شود
Posted by: Arash Basirat at August 24, 2005 03:15 PM
سلام دوست عزيز
اين اولين بازديد من از وبلاگ شماست و خيلي از اون خوشم اومد .
با آرزوي موفقيت
Posted by: Alireza at August 24, 2005 02:27 PM
چرا اینقدر دل خوش کرده ایی به چیزایی که مدتهاست رنگ باخته اند.شاید هم تو باخته ایی؟ برو دنبال یک لحاف و کرسی گرم باش. حداقل برای هشت سال
Posted by: پاپیون at August 24, 2005 02:23 PM

