آه، سينما، سينما، با همه پوچی از تو لبريزم

آن روز دربدر دنبال يک آپاراتچی قديمی بوديم که از خاطراتش بگويد. تا چنين کسی را پيدا کنيم، پای حرف چند آپاراتچی ديگر هم نشستيم. لطيف پروانه يکی از اين آپاراتچی‌ها بود که در گزارشم برای ايرانشهر حرف‌هايش نيامده. يعنی راستش مثل آن يکی باهوش نبود و حرف‌هايش مستند نبود. اما واقعن آدم لطيفی بود! به خودش هم گفتم و خنديد.

در سينما تهران، ضلع شمالی ميدان امام حسين، کار می‌کند؛ 12 ساعت در روز. در و ديوار اتاق کوچک کارش، که به قول خودش «صبح تا شب چپيده تويش»، پر است از پوسترهای فيلم‌ها. تلويزيون کوچکی هم دارد و همين‌طور ضبط‌صوت. به شيوه‌ی رانندگان کاميون اتاقش را چيده؛ شلوغ و پرزرق‌وبرق. از فيلم‌های «بزن بزن» خوشش می‌آيد و البته «بيل را بکش» تارانتينو را هم دوست دارد!



اما گزارشی را که امروز، دوشنبه، در ايرانشهر چاپ می‌شود به علت‌های کاملن انسانی دوست دارم خوانده شود. آپاراتچی‌های شهر ما هيچ‌وقت ديده نشده‌اند، هيچ‌وقت.

با همه پوچی از تو لبريزم...

روز ملی سينما مبارک! تهيه‌کنندگان، کارگردانان، هنرپيشه‌ها و بقيه‌ی اصناف سينمايی، روز ملی سينما مبارک! چه فرق می‌کند برای شما که اين‌جا، در کنج اتاق مرطوب و پرصدای آپارات‌خانه يکی از ده‌ها سينمای شهرمان، خبری از روز ملی سينما نيست. چه فرق می‌کند اين‌جا مردی، که روزی عاشقانه سينما را می‌پرستيد، در چشمانم نگاه می‌کند و از تنفر به سينما می‌گويد؟
«نفرت پيدا کرده‌ام از سينما، نفرت!»
صورت تکيده و دندان‌های زرد و نامرتبش مدام توی ذهنم تکرار می‌شود با صدای اعتراف دردناکش به تنفر از سينما. برای اين نگاه، روز ملی سينما با بقيه‌ روزها فرقی نمی‌کند. برای اين مرد که چشمانش ضعيف شده و گوش‌هايش خوب نمی‌شنود، فرقی ندارد فيلم کيارستمی را با ده‌ها جايزه بين‌المللی پخش کند يا فيلم اول کارگردانی گم نام را. می‌دانی، درست مثل ريخته شدن يک سطل آب سرد بود روی سرمان؛ گشتن دربدر به دنبال يک آپاراتچی قديمی و شنيدن جمله‌ای دور از انتظار. چه‌طوری يک آپاراتچی با 37 سال سابقه می‌تواند از سينما متنفر باشد؟

لاله‌زار را از همان اول شروع می‌کنيم به گز کردن. با حس اين‌که در گذشته‌ای نه‌چندان دور، چيزی حدود 40 سال پيش، چه تفرج‌گاهی بوده با محوريت هنرهای تصويری و حالا چه بورسی است از لوازم الکتريکی.
سينما سارا را می‌رويم داخل؛ خراب‌ و درب‌وداغان و در يک کلام پوسيده. تعداد پوسترهای زيادی که از جمشيد هاشم‌پور به در و ديوارش است سؤالی ايجاد می‌کند: نکند جشنواره فيلم‌های اوست؟ پرس‌وجو که می‌کنيم، صاحب سينما می‌گويد آپاراتچی قديمی ندارد و حواله‌مان می‌دهد به سينمايی ديگر.

محل سينماهايی را رد می‌کنيم که ديگر نيستند. خيلی وقت است که نيستند: خورشيد، رکس، ايران، البرز، مرجان، اطلس، آزيتا، فردوس، پرديس، دنيا، خارک، آريا، هما و چند تای ديگر که قديمی‌ترها بهتر يادشان است. همه‌ اين سينماها در يک خيابان بوده‌اند و قطعا آن خيابان مثل امروز نبوده که عصر جمعه باشد و گذر عده‌ای سرباز و فضايی سرد و بی‌روح. می‌شود تصور کرد جمعه‌های لاله‌زار سال 1340 را. شلوغ، با حضور آدم‌هايی که زندگی از چهره‌شان می‌بارد نه پرسه‌زن‌های غم‌زده و کسانی که آن منطقه را ناامن کرده‌اند.

« آقا، روز ملی سينما مبارک! اين‌جا آپاراتچی قديمی نداريد؟ کسی که برايمان از خاطراتش بگويد؟»
سينما به سينما، منطقه جمهوری، انقلاب، ميدان امام حسين، ميدان شهدا و ... را می‌رويم. مديران سينما نمی‌خندند. سينماها خلوت خلوت‌اند. هيچ‌کس بليت فيلم نمی‌خرد. سالن‌های سينما خالی خالی‌اند. شايد فقط 10 نفر در هر سانس در سالن نشسته باشند. 10 نفر در هر سانس، 70 نفر کل روز. سينمادارها به تبريک ما نمی‌خندند.

«از سينما ايران گنبدکاووس شروع کردم. 12 سالم بود و در بوفه کار می‌کردم. عاشق سينما بودم؛ عشق فيلم! يک سال بعد آمدم گرگان و کمی بعدترش آمدم تهران. سينما پرديس، کوچه نوشين.»
رمضان غلامی را در بالاترين نقطه‌ی سينما ملت ميدان شهدا پيدا کرديم. يعنی در آپارات‌خانه. مرد باهوش و باحافظه‌ای است که همه اهالی سينما را خوب می‌شناسد و 37 سال است در آپارات‌خانه‌ها کار می‌کند:«اولين فيلمی را که در تهران پخش کردم، ضربت بود که بيک بازی می‌کرد. کارگردانش هم ساموئل خاچيکيان بود. بعدش هم فيلمی بود به نام يک خوشگل، هزار مشکل که عيد سال 50 پخش شد. استقبال مردم خيلی زياد بود آن زمان.»

کنار دستمان از اين دستگاه‌های قديمی تلفن است. رنگش نارنجی است و رويش با عکس پوستر فيلم غزل، که دوربُرشده، پوشانده است. روبرويمان هم ساعتی به ديوار است که با پوستر فيلم ديگری روکش شده و عقربه‌هايش روی صورت هنرپيشه‌ها حرکت می‌کنند. در اتاق روشنی نشسته‌ايم بالای سالن تاريک سينما. سر و صدای دستگاه آپارات نمی‌گذارد آرام حرف بزنيم :«گوشم عادت کرده است به اين صدا. تازه الان که خوب است. دستگاه‌ها لامپی شده‌اند. قديم که دستگاه‌ها زغالی بود، نمی‌توانستيم از کنارش تکان بخوريم. وگرنه نور قطع می‌شد و ديگر واويلا!»

حلقه‌های فيلم را روی ريل سوار می‌کند. هر فيلم دو حلقه دارد. می‌گويد: «قبلا فيلم‌ها عالی بودند. يک فيلم که نبود، از آمريکا و مصر و همه جا فيلم می‌آمد. الان هر چه می‌بينی، شده است دختر فراری، طلاق و يا اين‌که سر يک زن دعواست! ياد بن‌هور بخير! باراباس، اسپارتاکوس، فيلم‌های هندی.»
آقا رمضان، از ميان هنرپيشه‌های ايرانی، بيک را دوست دارد و فردين را. او هر فيلمی را که قرار است اکران شود يک‌بار می‌بيند تا خرابی نداشته باشد و اعتقاد دارد فيلم‌ها يشتر از يک‌بار ديدنی نيستند.
او تجربه‌ی کار در پاکستان را هم دارد:« سال 53 با دوستم رفتيم پاکستان. کيفيت سالن‌هايشان با ما قابل مقايسه نبود. درآمدش هم عالی بود اما نتوانستيم دوام بياوريم و برگشتيم.»

آپاراتچی قصه ما از 16 سالگی‌‌اش در سينما آزادی (شهرفرنگ سابق) خاطره بدی دارد:«ساواکی‌ها آمده بودند فيلم ببينند. هنوز مدير سينما اجازه شروع را نداده بود که يکی از آن‌ها از لژ مخصوص آمد به آپارات‌خانه و گفت: فيلم را شروع کن! گفتم: الکی که نيست، سينما مدير دارد! فحش داد، من هم فحش دادم. نمی‌دانستم که برايم دردسر درست می‌شود. از در آپارات‌خانه تا پايين پله‌ها کتک خوردم. خيلی من را زدند و حسابی اذيت شدم.»
او مدتی هم به عنوان تدارکات، پشت صحنه‌ فيلم‌ها بوده است. با هدايت فيلم هم همکاری می‌کرده برای جابه‌جا کردن نگاتيوها. تلاش خودش را کرده است برای نزديک شدن به سينما. برای لمس فيلم.

فکر می‌کنم چقدر شخصيت يدالله فيلم مهمان مامان مهرجويی واقعی است. يک عشق فيلم تمام‌عيار که آپاراتچی سينماست، سينمايی که به علت نداشتن فروش تعطيل شده و او و جمعی ديگر بيکارشده اند. داستان آپاراتچی‌های شهر ما همين‌قدر تلخ است.
خاطرات آقا رمضان که تمام می‌شود، برق چشمانش هم می‌رود. می‌گويد کارش بدترين کار دنياست. می‌گويد از علاقه‌اش به سينما سوءاستفاده شده. می‌پرسد چرا بايد درآمدش فقط صدهزارتومان باشد در قبال 12 ساعت کار؟
چند بار تکرار می‌کند از سينما متنفر شده است و من به روزهايی فکر می‌کنم که او آخر شب، خسته از کار آپارات، آن هم با دستگاه زغالی، می‌رفته در سينمای ديگری می‌نشسته و فيلم تماشا می‌کرده است.

در همين زمينه:
هزار و يک شب فانوس خيال
آن حفره‌ی کوچک ته سالن
شهر تماشا



September 12, 2005 12:44 AM


Comments


چاره اش اينه که اينقد ناز نکنی یه روز پاشی بيای به من سر بزنی!

Posted by: azadeh at September 13, 2005 08:59 PM

النگوهای شکسته ام را علی پس آورد

و پسرم را هیچ کس.

وقتی دوازده ساله شد

از نردبام مرداد افتاد

و من همه خرداد را

فریاد زدم

خداداد...

خداداد....

Posted by: sheida mohamadi at September 13, 2005 06:25 PM

با اجازه به گزارشت لینک دادم.

Posted by: بانوی خرداد at September 13, 2005 04:12 PM

Parastoo khanom

Hamisheh saie kon zan ra dar Iran nashan dahi, in mojood nesf in mamlekat ast vally aslan azash khabari neest!!!

In ra man beonvan yek mard migam.

Merci

Posted by: Ali at September 13, 2005 08:14 AM

سلام خانم دوكوهكي عزيز. پايگاه اينترنتي خبري - تحليلي" خبرنگار" آغاز به كار كرد .
به گزارش خبرنگار گروه هنر ايلنا , اين سايت كه اصل حاشيه اي معتبر و مستند از رويدادها را مبناي فعاليت خود قرار داده است و در واقع محيط مجازي براي مقايسه آثار خبرنگاران شاغل در رسانه ها به شمار مي رود تا با ارسال جديدترين آثار خود با ديدگاهي رسمي و غير رسمي اين امكان را فراهم آورند .
بنابراين گزارش , سايت خبري - تحليلي" خبرنگار" در آغاز به كار خود ، همچنين با دعوت از تمامي كساني كه به نوعي با خبر در رويدادهاي خبري ارتباط دارند ، از تمامي خبرنگاران و يا دوستداران عرصه خبرنگاري خواسته استه تا با ارسال اخبار و يا تحليل هاي خود بر پرباري اين پايگاه بيافزايند .
تحريريه خبرنگاران شامل خبر , نقد نويس , يادداشت نويس , گزارش نويس, گزارش خبري , اتاق عكس و ... است .
لازم به ذكر است , آدرس اينترنتي سايت KHABARNEGAR.ORG است .

Posted by: خبرنگار at September 13, 2005 07:49 AM

اين كت استيونس را مي‌شناسي؟
كت استيونس شعرهاي فروغ فرخزاد را به انگليسي حونده... سعيد شهرام آهنگ هاش را ساخته... وقتي سعيد شهرام يكي از كارهاي اوژينال همين آلبوم را برام گذاشت، ديوانه شدم!
تلفيق جاز و موسيقي ايراني(ني)... خيلي زيباست

Posted by: ح.ش at September 13, 2005 06:46 AM

salam, kheili aali bood iranshahre emrooz. tooin mamlekat na tanha cinema balkeh hameye honara dare az dahan miofte yekari be mordom kardan ke dige honar az yadeshoon rafteh, amma gozaresheshe shoma kheili khoob bood, movafagh bashi

Posted by: saeed at September 12, 2005 09:25 PM

dar jashnvare fajr parsal be behtarin onha jayeze dadand.

Posted by: MOHSEN at September 12, 2005 08:39 PM

salam bazam miam aval salam bye

Posted by: ranginkamon at September 12, 2005 07:12 PM

ممنون از توجه ات به سینما و اپارات چی ها.لینک این نوشته رو توی وبلاگ ام گذاشتم.

Posted by: الف.میم at September 12, 2005 02:31 PM

پرستو جون ممنون از اينكه به مسابقه داستان نويسي لينك دادي.قربانت

Posted by: sahar at September 12, 2005 11:57 AM

vaay dokhtar!ajab titr e shaaeraaneh zadi vaaseh matlabet.tu ke maa ro mordi

Posted by: . at September 12, 2005 02:49 AM

گزارش جالبی بود.
مرسی از همراهی ات با بلاگم.

مواظب خودت باش

Posted by: سرزمین رویایی at September 12, 2005 01:22 AM

انگار در این سرزمین سینما دارد نحس می‌شود. اهالی‌اش همه خسته‌اند. از آپاراتچی تا آن کارگردان‌هایی که عادت ندارند شرافت هنرشان را بفروشند.همه خسته شده‌اند انگار...
سرما زده شدم از اندوه آقای رمضانی... کاش چیزی بود که نفرت او را به عشق تبدیل می‌کرد. چیزی که 37 خستگی 37 سال تجربه را از تن‌اش درمی‌آورد. چیزی فراتر از ماهی صد هزار تومن... برای کسی که اگر نباشد، سینما تعطیل است. می‌خواهد فیلم آینه باشد یا شعله...

Posted by: ساسان . م . ک . عاصی at September 12, 2005 01:16 AM

Post a comment





Remember Me?