دشواریهای همسليقه نبودن
در هوايی که به شدت خوب است، حال من چندان خوب نيست. اين روزها حالگيری پشت حالگيری است. نمیخواهم شرح غصه دهم و از صفحههايی که بستهام و حذف شده، بنويسم. حذف صفحه آن هم نه شبی يک بار، بلکه حتی دو بار در يک روز.
فرض کن گزارشی نوشته باشی از کتابفروشیهای راستهی کريمخان که پاتوق بودنشان کمک میکند به گسترش فرهنگ کتابخوانی، فرض کن بدون هيچ جهتگيری روشنفکرانه فقط نوشته باشی اين کتابفروشیها به خاطر راحتی فضايشان میتوانند مخاطبان و علاقمندان را بيشتر درگير کتاب و موسيقی و ديگر محصولات فرهنگی کنند. فرض کن برای اين گزارش رو انداخته باشی به دوستی و از او هم يادداشتی گرفته باشی و بعد... «تبليغ کردهايد. مگر انتشارات ويستار به شما چيزی داده است که...» اين مونولوگ کوتهفکرانه جوابی ندارد. تو شنونده هستی و مجری سياستهای سليقهای آقايان. يادت میآيد چند روز پيش در صفحهی ديگری از روزنامهای که کار میکنی، پزشکی معرفی شده با روش نوين درمان بيماریها. هيچ کس نگران تبليغ آن پزشک نيست. تبليغ فرهنگ است که مورد دارد!
میدانم، از خيلیها انتظار روشنفکری (حتی ژستش را) ندارم. بعد از اين همه کار با آدمها و گروههای مختلف اينقدر ديگر میفهمم که برای هر نشريه چهطوری بايد نوشت. پيش خودم فکر میکنم شايد با پاتوق بودن کتابفروشیها مشکل دارند. مینشينم پشت ميز. تمرکز میکنم و گزارشی را مینويسم که قرار بود روز بعد بنويسم؛ گزارش پشت صحنهی فيلم «عصر جمعه» را که عصر جمعهی پاييزی (میشود ياد شعر نصرت رحمانی هم افتاد) رفته بوديم و گفتوگو کرده بوديم با مونا زندیحقيقی کارگردان جوان فيلم و رؤيا نونهالی و هانيه توسلی، بازيگران آن. مینويسم و مینويسم؛ بیوقفه. بالاخره گزارش بايد صفحهی خالیمانده را پر کند. صفحه را دوباره میبندم؛ با خوشاخلاقی بچههای فنی و همراهی بینظيرشان. کمی از گردن رؤيا نونهالی در عکس پشتصحنه مشخص است. وسواس به خرج میدهم گردن را بپوشانند که بهانهای برای حذف نباشد. صفحه میرود پيش چشم کسانی که چشم ندارند سليقهی فرهنگی ما را. میگويند زيادی فمينيستی است و من ماندهام گزارش پشت صحنه فيلمی که همهی عوامل مهمش زن هستند، چطور میخواهد منعکسکننده فعاليت مردان باشد! قلعوقمع میدانيد يعنی چه؟ بلايی که سر گزارش من آمد و وساطت دبيرتحريريه و با اين حال حذف اين يکی گزارش. جايش هم مطلبی را کار کردهاند که اتفاقن در پوشه داشتيم: گزارشی از کنگرهی شعر دفاع مقدس.
امروز دربارهی رضا رهگذر نوشتيم که قرار است اين هفته برنامهی «قصهی ظهر جمعه» را بعد از 24 سال ترک کند. با اينکه فرد سوژه، همفکر آقايان است، ترس برداشتن مطلب از صفحه کلافهام کرده بود.
خلاصه حيفِ اين هوای کوهلازم نيست اين همه آشفتگی و خستگی و حرص و جوش و...؟ کاش همينها بود فقط، کاش همينها بود! (به قول نصرت رحمانی در شعر عصر جمعهی پاييز: هنوز خاطرهای در عميق من فرياد میکشيد)
راستی خبر اينکه علیاکبر اشعری شده است رئيس کتابخانه ملی و بايد منتظر سردبير جديد روزنامهی همشهری ماند و ديد قاليباف چه کسی را انتخاب میکند. اميدوارم اين فرد کسی نباشد که دورهی انتخابات، روزنامهی حياتنو اقتصادی را داغون کرد!
Comments
عزيزم به اين ميگن پوست انداختن و بزرگ شدن. زندگي پر از دردهاي كوچك و بزرگ است. اينها تازه كوچكترينها هستن.
Posted by: رويا at October 4, 2005 04:49 PM
كم كم به اين موضوع عادت ميكني اگه بخواي مثل بقيه يه آب باريكه بي دردسر داشته باشي و به سمت تلكس رو مياري . توي همشهري هر مطلبي كه مال يه سايت ئيگه باشه بيشتر مورد قبوله. اينجا نبايد كنجكاوي و حس ژورناليستيت رو ارضا كني . الان سالهاست كه بچه هاي قديمي همشهري اين كار روميكنن . باورت نميشه اينجا سر گيم بازي كردن و ركورد زدن رقابتيه كه بيا و ببين .
Posted by: zahra at October 4, 2005 04:08 PM
inam az mayeb asliye rooznamehay eeghtesadiye
Posted by: morteza at October 4, 2005 12:27 PM
بسیار مستفیظ شدیم! کی بود غلط دیکته میگرفت ! بیاد این اولیم رو هم درست کنه ! راستی من از تو یاهو 360 کشفت کردم!
Posted by: mehdi nasiri at October 4, 2005 12:08 PM
فکر کنم برای امثال تو امروزه اینترنت و دنیای وبلاگها جای خوبی باشد برای فریاد زدن آنچه نمی گذارند چاپ شود.زور هیچوقت پایدار نیست. تاریخ ثابت کرده.
Posted by: بانوی خرداد at October 4, 2005 11:22 AM
جانا سخن از زبان ما می گویی. هر روز از آب خوردن فلان بازیگر و سرخاراندن بهمان کارگردان فیلم های درجه چندم یا عطسه خواننده ای نوظهور بنویس، کسی کاریت ندارد، اما عکس جلد یک کتاب را در صفحه بگذار، یا خبر فعالیت درخشان یک نشر یا کتابفروشی، یا خبری درباره مترجمی، نویسنده ای، هنرمندی را بنویس، ببین چه فریادهایی از دبیر و سردبیر و مدیر مسوول بلند می شود که تبلیغاتیست!
Posted by: Amirmehdi at October 4, 2005 10:23 AM
داغون درسته نه داغان.
بعضی وقت ها زیرپات رو هم یک نگاهی بکن عزیز. مردیم اینقدر بی توجهی کشیدیم!:)
پرستو:
مرسی خداداد. درستش کردمو اتفاقن خيلی فکر کردم بعدش همین جوری فکر کردم داغان باید درست تر باشه. اما اشتباه کردم دیگه!
در ضمن مخلصتم!
Posted by: Khodadad at October 4, 2005 02:56 AM
به نظر من پرستو اگه نخنده و خوشحال نباشه اصلا دیگه پرستو نیست. بخند پرستو جونم!
Posted by: مریم at October 4, 2005 01:41 AM
چه سوژه های خوبی بودند...باز هم تلاش کن تا چاپ شوند! امیدوارم به نتیجه برسی! هر چند...
Posted by: امیر at October 4, 2005 12:32 AM
استاد، کولاک کردی. واقعا اوضاع اینقدر خرابه؟
Posted by: خسرو at October 4, 2005 12:15 AM
خانم دوکوهکی متاسفانه این اتفاقات دارد عادی می شود . با آقای ع . ص مصاحبه ای در کافه ویستار انجام دادم که چون در لید نام ویستار آمده بود کل گزارش حذف شده بود . در حالی که سردبیر زمان صفحه بندی داشت به به و چه چه می کرد .
Posted by: فواد خاک نژاد at October 3, 2005 11:52 PM
پرستو جان :
این روزها همه جا به طور احمقانه ای غیر فرهنگی شده.چون فرهنگ برابر شده با غرب زدگی.
زمستان است. می دانی که ...
Posted by: سرزمین رویایی at October 3, 2005 11:17 PM
نشد! رو انداختن؟ کلمه بدی بود پپر؛ من فقط چیزی رو نوشتم که برای خودم هم دغدغه بود، کلی هم کيف کردم که دیدم محتواش همسو با گزارشیه که تو نوشتی...
اگه چاپ شد که هیچ؛ اگه نه بگذار جای اونهمه بدقولی من واسته نوشتن مطلبی برای کاپوچینو.
با مهر
نیما
Posted by: نیما at October 3, 2005 10:40 PM
چرا اون گزارش ها رو اینجا نمی گذاری که بقیه هم بتونن بخونن؟
پرستو:
قراره چونه بزنيم و اجازه چاپ بگيريم. اگه تلاش ها نتيجه نداد، حتمن می گذارم اینجا.
Posted by: mandana at October 3, 2005 10:14 PM

