«نايت لايف» در بانکوک

بالاخره نمی‌شود که هم به آدم کلی خوش گذشته باشد و هم بی‌دردسرِ بی‌دردسر برگردد سر کار و زندگی. چمدانم نيامده و قرار است با پرواز بعدی بيايد. تازه بايد خدا را شکر کنم که نرفته دور دنيا را در هشتاد روز بزند و برگردد. برای يکی از دوستانم اين اتفاق افتاده بود قبلن. خودش فقط توريست يک کشور شده بود و چمدانش توريست 6 کشور.

رفته بودم بانکوک، پايتخت کشور سلطنتی تايلند در جنوب شرقی آسيا. يک کشور جهان‌سومی، مثل کشور خودمان، با خصوصياتی که دارد: شرجی، گرم و کثيف. و البته خصوصيت ديگری که خيلی‌ها را به خود می‌کشاند: تجارت انسان، برده‌داری مدرن. «نايت شاپينگ» يا «نايت لايف» يکی از ويژگی‌های شهر بانکوک است. خريد می‌کنی و بعد سری به يکی از هزاران «سکس شو» می‌زنی و «فان» می‌کنی. از لحظه‌ی اول ورود به بانکوک صحنه‌هايی می‌بينی که خون به دلت می‌کند. دختران 12-13 ساله‌ای را می‌بينی، دست در دست مردان توريست –بيشتر ميانسال و حتی کهنسال- که از بستر فقر به بستری ديگر می‌غلتند. با اين همه امنيتی را که شب‌ها برای زنان در ايران وجود ندارد، در بانکوک حس می‌کنی. هر ساعت شب می‌توانی تاکسی بگيری و بدون اين‌که کسی مزاحمت شود به هتل برگردی يا می‌توانی نيمه‌شب در خيابان آواز بخوانی و قدم بزنی.

از نگاه يک توريست کم‌تجربه، در تايلند، قاچاق و تقلب از هر چيز ديگر رنگين‌تر است: تی‌شرت‌ها و لباس‌هايی با مارک‌های تقلبی، دی‌وی‌دی‌های رايت شده و قاچاق، سی‌دی‌ها و کتاب‌های بدون مجوز کپی‌شده و... که از سر فقر است و نبود شغل مناسب. با اين‌که حدود 30 درصد از برنج دنيا در تايلند توليد می‌شود، اما نبود منابع طبيعی و البته زيرساخت‌های صنعتی اين کشور را در شرايط فقر قرار داده.

شهر به همان شلوغی تهران است و خط عابر پياده و پل هوايی معنايی ندارد. هر کس از هر جا بخواهد رد می‌شود. رانندگی‌ها، اما بهتر است. به شيوه‌ی انگلستان جای راننده‌ی اتومبيل‌ها سمت راست است و گردش به راست در بانکوک همان قدر سخت است که گردش به چپ و راه گرفتن در ترافيک تهران. بزرگ‌راه‌های شهر ورودی دارد و بايد 40 بات برای استفاده از بزرگ‌راه پرداخت کنند (هر بات، تقريبن معادل 25 تومان است). تاکسی‌های سه‌چرخه بااين‌که سروصدا و آلودگی‌ زيادی توليد می‌کنند، جذابند. درست يادم نيست اما فکر کنم اسمشان «تاکی توک» يا چيزی شبيه به اين است. بقيه‌ی تاکسی‌ها تويوتا هستند، رنگارنگ: صورتی، بنفش، زرد، قرمز، آبی و سبز. جر اتوبوس‌های زه‌وار‌دررفته، می‌نی‌بوس و وانت هم از وسايل نقليه‌ی عمومی هستند. اولين بار از پياده شدن زنی با زنبيل خريد از پشت وانت جا خوردم. قايق هم يکی از وسيله‌های نقليه‌ی عمومی بانکوک است. رودخانه‌ی پرعمق و نسبتن پهن شهر بانکوک، جز اين‌که منظره‌ای بی‌نظير دارد، باعث می‌شود مسافت‌ها کوتاه‌تر شوند و قسمتی از بار ترافيکی شهر با اين قايق‌ها و کشتی‌های توريستی کم شود.

به نظر می‌رسد حرف زدن به زبان انگليسی هم با تعداد توريست نسبتی ندارد. قبل‌تر فکر می‌کردم کشورهايی که بيشتر توريست دارند، بايد بهتر به اين زبان و ديگر زبان‌های رايج دنيا حرف بزنند اما در بانکوک اين‌طوری نيست. نمی‌دانم به خاطر آی‌کيوی کم است يا چيز ديگر اما تقريبن هيچ‌کس انگليسی را خوب نمی‌فهميد، حتی کارکنان بخش پذيرش هتل‌ها.

چيزی که من را به شدت به ياد ايران می‌انداخت، مذهبی بودن افراد و اعتقاد شديدشان بود. 95 درصد مردم تايلند بودايی هستند. با وجود فقر آشکاری که افراد داشتند، پول نذر می‌کردند، دخيل می‌بستند و برای تزئين هر چه بيشتر معبدهايشان پول خرج می‌کردند. «وات پو» که مجموعه‌ای از معبدهاست، جای قشنگی است. بودای خوابيده هم مجسمه‌ی بزرگی است از طلا که در اين مجموعه‌ی ديدنی است (دوربينم در چمدان است و چمدان در راه. عکس‌ها را بعدن می‌گذارم). بوی عود در معبدها پيچيده است و حضور طلبه‌های نارنجی‌پوش (برهمن‌ها) در شهر چشم‌گير است.
نمی‌شود از ماساژ تايلندی نگفت که بيشتر دختران و زنان تايلندی بلد هستند. می‌نشينی زير دستان هنرمندی که ذره‌ذره گره‌های عصبی عضله‌های آدم را باز می‌کنند. اولش کمی دردناک است، اما خيلی زود اين درد رفع می‌شود. بيشتر ماساژورها قبل از شروع به کار دعا می‌کنند و در کل ماساژ سنتی تايلندی‌ها حالتی مذهبی دارد.

نمی‌خواستم همه‌ی اين چيزها را در اين پست بنويسم؛ از دستم در رفت! به هر حال تجربه‌ی جالبی بود. فرهنگ شرق آسيا با فرهنگ خاورميانه خيلی متفاوت است. شايد همين تفاوت است که من را جذب کرده. بانکوک به يک بار ديدن می‌ارزد. به نسبت ارزان هم هست. شنيده‌ام پاتايا هم جای قشنگی است، من که نديدم. از خود تايلندی‌ها که بپرسی، می‌گويند هوای کشورشان در طول سال سه جور است: «گرم، خيلی گرم و خيلی‌خيلی گرم.» با اين تعريف، فصلی که من رفته بودم، فصل «گرم» تايلند است. باران‌های رگباری از خصوصيات اين شرايط آب‌وهوايی است که هر روز عصر تکرار می‌شد. بارانی که وحشتناک شديد بود و شهر را می‌شست و کمی تميز می‌کرد‌. با اين حال قصه‌ی شهر بانکوک باران‌زده، با تهران باران‌زده زياد متفاوت نيست: آسفالت را آب می‌گيرد، چاه‌های فاضلاب بالا می‌زنند و ترافيک شديد می‌شود.
چيزهای بيشتری هم ديده‌ام. عکس‌ها که نباشند، آدم فراموش می‌کند.



October 31, 2005 09:34 PM


Comments


سلام
بسیار خوب بانکوک را توصیف کردی .. من هم درسفر 10 ر وزه ام به تایلند که 4 روزش را در بانکوک بودم همینها رو لمس کردم ....ولی خوب از بابت شهری واقعا" شهر جالب و قشنگی بود . جالب اینکه این شهر 50 سال پیش وجود خارجی نداشت و یک شالیزار بود!!! و همه این آسمانخراشهاو شهر مدرن و سه چهار طبقه (همنطور که دیدی خیابونهاش با اون همه پل هوایی واقعا" چند طبقه بود!!!)در عرض 50 سال ساخت هشده است .....اما در مورد پاتایا که من 6 روز آنجا بودم باید در یک کلمه گفت ""شهر سکس"" و ""شهر شب"" !!!! واقعا" اینجا مرکز سکس جهان است!!!! در این شهر زندگی از ساعت 10 شب به بعد شروع میشود !! اونجا یک خیابون بزگه بنام walkigg stret که می توان گفت بهترین و جذاب ترین دیسکوها و سکس شوهای جهان (بقول خود تایلندی ها :GOGO ) در آنجا واقع شده است و در آنجا می توانی از هر نزاد و ملیتی که خواستی دختر و زن روسپی پیدا کنی ... باور کنید راست میگم هنوز هم صحنه هایی که آنجا با چشمم دیدم برام مثل یک خوابه!! و جالب هم اینه که هیچ احدی کاری بکار هیچکسی ندارد و با وجود این همه مسایل غیر متعارف امنیت و آرامش عجیب و غیر قابل باوری در آنجا برقرار است ..
حالا از این حرفها که بگذریم واقها بافت شهری و هتل ها و سواحل زیبایی هم دارد . خصوصا" یک جزیره ایی هست که بهش میگفتند "آیلند" واقعا" گوشه ای از بهشت بود!! باغ گل و پارک تمساحها و نمایش فیلها را هم که نگو!!! واقع" به دیدنش می ارزه.

Posted by: مهدی at March 1, 2006 10:39 PM

با سلام خانوم مهترم اگر تایلند رو اینتوری دیدید باید بگویم چشمان شما مشکل داره.اصلا اینطور نیست شما بهتره برید همان ترکیه و دبی و عشق اباد اونجایی که میگین کثیفه خیلی از جای تمیزی که به قول خودتان انجا زندگی میکنین تمیز تر است.شماهیچ وقت ان مهرومهبت مردوم تایلند رو احساس نکردین.

Posted by: محمد at January 27, 2006 11:45 AM

تایلند ؟
مردم خونگرمی داره -اسم سه چرخه هاش توک توک (ه)
پاتایا فقط سکس نیست تفریح سالم هم داره.
بستگی داره کی چی بخواد.
در حدی که سرتون رو درد نیارم گفتم حالا اگه اطلاعات بیشتری خواستید میتونین با ایمیل بپرسید

Posted by: محمد at December 30, 2005 01:10 PM

دوست عزيزم اميدوارم سفر خوبي بوده باشد من هم اول دسمامبر عازم تايلند هستم بهتر بود بيشتر راجع به مكانهاي توريستي صحبت ميكرديد
با تشكر

Posted by: hamid at November 25, 2005 09:51 PM

سلام. شاید یکم دبر باشه برای این حرفا ولی خوب من تازه امروز این مطلب رو خوندم.باید بگم یجوری نوشتی که انگار خودم اونجا بودم و همه چی رو از نزدیک دیدم. سفر خیلی خوبه اما سخت هم هست. همیشه خوش باشی.

Posted by: هومن at November 20, 2005 10:24 AM

پرستو جان سلام.رسیدن بخیر.این مدت که نبودی خیلی جاتتون خالی بود.پاینده باشی!

Posted by: علی قنبری at November 5, 2005 10:18 AM

اسمشون " تیک توکه " ضمنا " کاپونخواب ! "

Posted by: raminnazari at November 5, 2005 01:24 AM

اسم اون سه چرخه ها " تيك توك " هست ضمنا خوب شد كه اون يكي شهرش نرفتي اونجادر تجارت سكس جلو تر از بانكوك هست.

Posted by: raminnazari at November 5, 2005 01:15 AM

سلام.سفر خوش گذشت
سیه رو می باید شمرد کسی که یک جا بزاد و بماند و بمرد
همیشه در سفر باشید

Posted by: علی at November 5, 2005 12:03 AM

یه خورده از ماساژ برامون تعریف کن!

Posted by: adiyox at November 3, 2005 07:17 AM

سلام. استانبول که رفته بودم اول فکر کردم ترکها هم همانطور که گفتي خنگ هستند که اصلا انگليسي بلد نيستند. اما بعد از بازگشت از سفر کسي به من گفت که در مدارس ترکيه فرانسه تدريس مي شود ، و زبان اول آنها فرانسه است. ديگه اينکه اصولاً فقر جزء لاينفک تدمن هاي بر پايه دين خرافه زده است. شاد باشي . :: آرش::

Posted by: arash at November 2, 2005 03:36 PM

جالب بود/خیلی نکته بینانه مطالب رو بیان کرده بودید/موفق باشید.

Posted by: لاله at November 2, 2005 02:21 PM

سلام
رسیدن به خیر. خیلی مختصر و مفید اطلاعاتی در مورد بانکوک و تایلند ارائه کرده اید. برای من که بانکوک را ندیده ام خیلی جالب بود.

Posted by: مهدی at November 2, 2005 01:00 PM

رسیدن به خیر خانوم . همیشه به سفر ...

Posted by: Mahya at November 2, 2005 10:48 AM

سلام
اولین باری بود اینجا میومدم. نوشتتون فوق العاده قشنگ و دلنشین و همینطور پر محتوی بود. در ضمن اسم اون تاکسی های سه چرخه اگه اشتباه نکنم دوق دوق است!
موفق باشید.

Posted by: کورش اسلام زاده at November 2, 2005 03:23 AM

دیدم خودت هم از شهر پاتایا نوشتی.
گفتم بیشتر برات بگم که پاتایا معروف ترین شهر برای سکس در تایلند هست. و بیشتر توریست ها به قصد خود پاتایا به تایلتد سفر می کنند. اینا را یکی از دوستام بهم گفتم که چند وقت پیش رفته بود تایلند.

Posted by: سرزمین رویایی at November 1, 2005 11:45 PM

سفرت بی خطر پرستو جان.
خوبه که برگشتی.
حالا عکس ها را بذار تا ببینیم.
منم خیلی از بانکوک شنیدم مخصوصن از شهری نزدیک بانکوک به نام پاتایا.
خلاصه ما منتظریم

Posted by: سرزمین رویایی at November 1, 2005 11:18 PM

سلام؛موفق باشید.

Posted by: آرش at November 1, 2005 10:35 PM

از پروانه ها هم بگو... آنجا كه انسان متجاوز پروانه هاي زيبا را به سوزن ميكشد و از هستي ساقط مي كند ودر چارچوب قاب حبس مي كند و معامله مي كند و بديوار مي آويزد...اشرف مخلوقات چه ها كه نمي كند!!!

Posted by: روشنك at November 1, 2005 09:54 PM

امیدوارم خوش بگذرد و با قلم شیوایی که دارید سفرنامه زیبایی بنویسید که ما با خواندش شریک لحظه های خوش شما در تایلند باشیم

Posted by: یاشار یاغیش at November 1, 2005 02:50 PM

سعي كن كلي بهت خوش بگذره :X

Posted by: خط سوم at November 1, 2005 01:26 PM

درود بر شما
تعریف زن نوشت را شنیده بودم ولی تا کنون به اینجا نیومده بودم. نگاهتان به بانکوک جالب بود. مخصوصا میزان اعتقادات و ساختار اجتماعیشان. امیدوارم من هم روزی به آنجا بروم. موفق باشی

Posted by: ققنوس at November 1, 2005 12:51 PM

http://blognews.ir
بلاگ نیوز به مطلبتون لینک داد.
موفق باشید.

Posted by: نرگس at November 1, 2005 12:47 PM

سلام رسيدن بخير !
جات خيلي خالي بود.با اين تعريفات جدا هوس كردم برم بانكوك . اسم وبلاگم هست( كنج )خيلي فلسفيه ؟

Posted by: سعيده امين at November 1, 2005 12:35 PM

رسیدن به خیر .امیدوارم خیلی زود چمدونت هم برسه تا گزارش تصویری سفرت رو هم ببینیم.

Posted by: محبوب at November 1, 2005 11:37 AM

سلاملکم! رسیدنتون به خیر! اون یه مثقال دوربین دیگه چی بود که گذاشتی تو چممدون دختر؟!!!

Posted by: semiadam at November 1, 2005 11:36 AM

برای 6 ماه اجازه اهدای خون رو نداری. منم 6 ماه اجازه نداشتم. اینم خصوصیت دیگه ایه از بانکوک!

Posted by: مهسا at November 1, 2005 10:29 AM

شما سکس شو هم رفتی؟

Posted by: هادی at November 1, 2005 09:31 AM

شديداً منتظر عكسها هستيم.

Posted by: سينا at November 1, 2005 08:13 AM

همين يه آدم يه چند روزي از تهران دور باشه خوبه.. و همين که بهتون خوش گذشته عاليه.. هميشه به سفرهاي خوب!

Posted by: sara at November 1, 2005 08:08 AM

سلام پرستو ... یه رای دادم بهت در حد نابود

Posted by: Farhad at November 1, 2005 07:44 AM

رسيدن به خير. خوش به حالت. يكي از آرزوهاي من ديدن كشور هاي شرق آسا به خصوص چين هست. يه دوست چيني هم دارم كه هي دعوت مي كنه، اما گرونه :D

Posted by: احسان طريقت at November 1, 2005 07:31 AM

به به! خوش گذشته پس. مونده بودم کجا رفته بودی و چی شده بود. خوب پس، انشالله همیشه به سفر و خوشگذرونی. تايلند جالبه، اما من راستش زیاد ازش خوشم نمی یاد چون توریست های غربی خرابش کرده اند. ويتنام خيلی باحالتر و طبيعی تره.

به هرحال، بازهم بيشتر بنويس.

Posted by: Khodadad at November 1, 2005 05:43 AM

سفر به خیر! (:
در مورد وضعیت زبان. گمان‌ام آسیای شرقی تا حدی در این زمینه مشکل دارند. ژاپنی‌ها هم زبان‌شان خوب نیست و البته کره‌ای‌ها و چینی‌ها.

Posted by: SoloGen at November 1, 2005 04:54 AM

IQye ka? cheghadr racist!

Posted by: Mahmoud at November 1, 2005 03:21 AM

سلام .نمی دونم چرا بعد از شنیدن واژه فمینیسم بلا فاصله کلید واژه "غر غر" به ذهنم می رسه؟.در مورد بانکوک بگم: ما که تو مسکو هستیم 11 به بعد اینجا نژاد پرستا به کسی امون نمی دن.ناشکری نکنید.

Posted by: مجمد سجاد at November 1, 2005 03:00 AM

سلام پرستو خانم ... من را نمي شناسي ، پيش تر از اين هم من تنها نام وبلاگت را به نيكي شنيده بودم و موفقيت تازه ات را هم تبريك مي گويم . از سر كنحكاوي به خانه ات امدم كه ببينم چه مي نويسي كه نامت اين همه بر زبانهاست؟ من كمتر از سه ماه است كه وبلاگي ساخته ام و در آن مي نويسم ، راستش را بخواهي عيب و حسن كارم را نمي دانم و وقتي به وبلاگ هاي سرشناس تر سر مي زنم هم نمي توانم قياسي انجام دهم ، اگر فرصت كردي سري به من هم بزن ، مي خواهي به عنوان يك قديمي تر وبلاگم را وزن كني ، همين ! شاد باش و شادزي

Posted by: ehsan at November 1, 2005 02:16 AM

Welcome Back!

Posted by: سینا at November 1, 2005 02:16 AM

دود عود چطور؟ آن هم در معبدهاشان پیچیده بود؟

Posted by: میرزا پیکوفسکی at November 1, 2005 02:05 AM

بسیار جذاب بود. شخصا همیشه سودا و رویای دیدن شهرهای خاور دور را داشته‌ام (البته نمی‌دانم بانکوک هم جزو خاور دور هست یا نه! به‌هرحال منظورم آن‌ور خاورمیانه است. از هند گرفته تا ژاپن). راستش بیشتر محو این همه تجربه‌ای شده‌ام که در یک سفر می‌شود پیدا کرد واین همه دیدنی‌ها. و البته نمی‌دانم چرا مضطرب بخش اول. راستش هرگونه بردگی هراس‌انگیز و عذاب‌اور است. چه بردگی پنهانی که تقریبا اغلب ما ایرانی ها به آن دچاریم در سراسر زندگی، چه بردگی به صورت آشکارش مثل همین که شما به آن اشاره کردید.
یادم نیست درست که بود، ولی آن دوستی که گفت سفرنامه سوغات بلاگرهاست به‌راستی که حقیقت را گفت. بسیار سپاسگزار شما هستم به خاطر این مطلب بسیار خوب‌تان. برای‌تان آرزوی سرخوشی و پیروزی دارم.

Posted by: ساسان . م . ک . عاصی at November 1, 2005 01:34 AM

سلام
برگزیده شدن وبلاگتون رو به عنوان یکی از برترین وبلاگهای جهان صمیمانه تبریک میگم.
نظر به تبادل لینک ، لینک شما رو تو وبلاگم قرار دادم.
ممنون میشم اگه تبادل لینک بکنیم.

Posted by: Amir at November 1, 2005 12:34 AM

رسیدن به خیر... مطلبت جالب بود! ;)

Posted by: امیر علیزاده at November 1, 2005 12:31 AM

به سلامتی. امیدوارم هرتب به مسافرت بروی.

Posted by: احسان عابدی at November 1, 2005 12:16 AM

az akharin etelaat va akhbar darbare namaiesh "cheshme bad door" be kargardani va nevisandegi amir amjad bazdid farmaeed.

Posted by: چشم بد دور at November 1, 2005 12:12 AM

Post a comment





Remember Me?