...

1.
امشب بعد از دو روز رفتم از خانه بيرون. تا سر خيابان رفتم خريد کنم و برگردم. پيرمرد نشسته بود روی يک صندلی پلاستيکی زرد و گاه می‌لرزيد. نگاهش کردم ببينم فقير است يا نه. نبود. لباس خوبی هم پوشيده بود؛ نشسته در معبر. نگاهم به نگاهش که تلاقی کرد سلام کردم. جواب نداد. مات‌مات نگاهم می‌کرد. مردد بودم ميان ماندن و رفتن. واکنشش عجيب بود با نگاهی خالی‌ِ خالی؛ هيچ حسی منتقل نمی‌کرد. ترسيدم: اگر پير شوم، اين‌طور بی‌احساس می‌شوم؟
بار دوم، وقت برگشت به خانه، از جلويش که رد شدم، لبخند زد. خيالم راحت شد.

2.
«بگذار دنيا تو را تغيير دهد تا بتوانی دنيا را تغيير دهی.» اين جمله را روی جلد DVD خاطرات موتورسيکلت نوشته‌اند. فيلم خوبی بود؛ روان و سرگرم‌کننده. اما از روايت خاطرات ارنستو چه‌گوارا انتظار ديگری داشتم. ماجرای فيلم دنبال کردن سفر ارنستو و دوست نزديکش آلبرتو در امريکای جنوبی‌ست قبل از اين‌که ارنستو، «چه» شود؛ يعنی پيش از چريک شدنش. مال زمانی است که او دانشجوی پزشکی بوده و در خانواده‌ای نسبتن مرفه در آرژانتين زندگی می‌کرده و...
راستش تا ميانه‌ی فيلم خوب همراه شدم اما تا آخر اين حس خوب حفظ نشد. موسيقی فيلم خيلی دل‌نشين بود. مخصوصن روی عکس‌های سياه‌وسفيد و واقعی از معدن‌چيان و ماهيگيران خوب نشسته بود. بعضی از سکانس‌ها هم خيلی خوب بود؛ مخصوصن جزيره‌ی جذامی‌ها. بازی پسری که نقش ارنستو را بازی می‌کرد دوست داشتم و در کل به نظرم فيلم خوبی بود. (ظاهرن فيلم تحسين‌شده‌ای هم هست.)

3.
حوصله‌ی جمع را ندارم و در تنهايی حوصله‌ی خودم را. با اين آهنگ Celine Dion حال می‌کنم امروز: d'amour ou d'amitie



November 18, 2005 12:36 AM


Comments


سلام! تا به حال چندین بار به وبلاگتان سر زده بودم و بعد از خواندن نوشته هایتان( ببخشید! ویرگول ندارم!) هر چه کرده بودم کامنت بگذارم نشده بود . در واقع به دلیل نبود آگاهی و امکانات کافی بنده نتوانسته بودم بفهمم از کجا باید رفت تا به آنجا که باید رسید! (هر جا لازم بود خودتان کامارا بگذارید لطفا) تا این که این بار بر حسب تصادفی خجسته به این صفحه دسترسی ÷یدا کردم. ببخشید! فوتبال شروع شد! بقیه ی کامنتم را بعدا می گذارم! از آشنایی اینترنتی تان بسیار خوشوقتم!امیدوارم موفق "تر" باشید! تابعد!خدا نگهدارتان!

Posted by: masih at January 3, 2006 11:27 PM

...
هنوز
در فکر آن کلاغ‌ام در دره‌های يوش:


با قيچی‌ی سياه‌اش
بر زردی‌ی برشته‌ی گندم‌زار
با خش‌خشی مضاعف
از آسمان کاغذی‌ی مات
قوسی بريد کج،


و رو به کوه نزديک
با غار غار خشک گلوی‌اش
چيزی گفت
که کوه‌ها
بی‌حوصله
در زل آفتاب
تا ديرگاهی آن را
با حيرت
در کله‌های سنگی‌شان
تکرارمی‌کردند.

گاهی سوآل‌می‌کنم از خود که
يک کلاغ
با آن حضور قاطع بی‌تخفيف
وقتی
صلات ظهر
با رنگ سوگوار مصرش
بر زردی‌ی برشته‌ی گندم‌زاری بال‌می‌کشد
تا از فراز چند سپيدار بگذرد،
با آن خروش و خشم
چه دارد بگويد
با کوه‌های پير
کاين عابدان خسته‌ی خواب‌آلود
در نيم‌روز تابستانی
تا ديرگاهی آن را با هم
تکرار کنند؟


Posted by: hamed at January 1, 2006 07:03 PM

گاهی همه همین طورند پرستو.ca arrive chaqe tempes..
et c'est la vie.nous ne pouvons pas changer rien.

Posted by: هاله at December 30, 2005 11:44 PM

sorry man adat be type farsi nadaram dashtam dar morede rooze barfi search mikardam ke site shoma ham jozesh bood konjkav shodam omadam didam jalebe ba ein ke man ziad ahle....nistam khob bood khosham omad va ein ke khaste nabashid... rasti khoshhal misham maili azat dashte basham

Posted by: nashenas at November 28, 2005 07:42 AM

سلام. انتخاب وبلاگتون را بعنوان بهترین وبلاگ ژورنالیستی تبریک می گم و خوشحالم که چند ماهیست وبلاگتون را می خوانم. امیدوارم در دیگر عرصه های زندگی هم موفق باشید.

Posted by: مهدی ناصری at November 23, 2005 09:11 PM

سلام... در مورد بند اول بايد بگم خيلي روان و تاثير گذار بود... اي كاش بيشتر اينجوري مي نوشتي.. البته ببخشيدها كه نظر تحميلي دادم!!!

Posted by: حسين at November 19, 2005 02:24 PM

و البته من هم از جمع فرار می‌کنم این روزها. فرار می‌کنم، اما... خاصیت این روزهای پاییزی نیست؟

Posted by: فاطمه at November 18, 2005 09:26 PM

Posted by: Nastaran at November 18, 2005 09:20 PM

سلام. اومدم بگم یه یادداشتی در مورد نمایش ملودی شهر بارانی و در میان ابرها نوشتم. بخونی بد نیست. راستی لینک شما هم داده شده.

Posted by: گاه نوشت at November 18, 2005 08:19 PM

انتخاب وبلاگت را در مسابقه يا نامزديت را تبريک مي گويم.اگر چه من تا به حال خودم را از اين مسائل دور نگه داشتم ام با سوال هايت کاملا موافقم.به جا .اساسي و موجز .به خصوص آن قسمت که سنت نشود .
من هم مي نويسم اما نه به عنوان روزنامه نگار که 2 سالي هم هست که از ايران و روزنامه دور است اما تا يادم مي آيد اين جايزه ها و انتخاب ها تنها ميان همين طيف اصلاح طلب ها بود آن هم عده اي که با آنها بودند و از آنها پيروي و حمايت مي کردند در انجمن و ...هم مزايا براي آنها بود .جايزه هاي ادبي هم مال آنها بود .جالب تر از همه همه آنهايي هستند که در تيم بچه هاي شرقند که قبلا همشهري و بعد هم که زنجيره اي به هم زنجير شدند !!!!داور هاي داستان و شعر هم اينها هستند .ديگر از اين همه بسته بندي و دسته بندي حالم به هم مي خورد نا سلامتي ما روزنامه نگاريم و قشر آوانگارد جامعه ؛بعد خودمان از همه اصلاح ناپذير تر و خودي و نا خودي تر ....
تا سرانجام اين بلا گردي چه شود ؟

Posted by: شيدا محمدي at November 18, 2005 07:36 PM

شايد گناه

از نگاه معصوم ما بود

كه پيوند چند شعر عاشقانه

وكتابي كه پل زده بود بر سفر وترانه

نگذاشت هيچ چيزي دست نخورده بماند

با اين همه مرد

در آرزوي (هماني ) زن

و زن در آرزوي ( شكل ديگر ) مرد

تنها ...

فصل ها ورق خوردند و

تار موي ما در آينه سفيد شد

و ديگر نمي گويم كه دوري دستا نمان

چه رد تاريكي بر چهره ي روزها انداخت !

Posted by: شيدا محمدي at November 18, 2005 07:27 PM

در سکوت بودم و خلاصگي .ديدم انگار دنيا هم در سکئت است .اما تو در سکوت خيلي خوب از سکوتت و نگاه آن پيرمرد و همه هراست مي نويسي .
عقب بودم از خواندنت.همه را با هم مي خوانم.
لينکت را هم اضافه کردم .فکر مي کنم خيلي وقت است اما زمان از دستم در رفته.

Posted by: sheida mohamadi at November 18, 2005 07:26 PM

ميدوني مشكل چيه! ما انتظار داريم مثلا اتفاق خيلي بايد عجيب باشه تا تاثير گذار بشه! اما همين مسافرت 10 هزار كيلومتري و ديدن رنج و فقر خودش يك دنيا تاثيرگذار بود! مهم اينه كه ما درست نميبينيم و به اطراف عادت كرديم! حتما سالهاي ابري درويشيان رو خوندي! دقيقا همون حس فقر و بدبختي رو تو خط خط كتاب لمس ميكني چيزي كه شايد خيلي ها ميبينن اما به راحتي هم از كنارش عبور ميكنن!:)

پرستو: در اين كه سفر مي تونه تاثيرگذار باشه شك ندارم. من مي گم اين تاثير توو فيلم درنيومده به نظرم. ممكنه به نظر تو دراومده باشه.

Posted by: رضا at November 18, 2005 02:50 PM

Salut,Est-ce que vous pouvez parler en Français?

Parastou:
Oui, Un peu.

Posted by: arash at November 18, 2005 12:23 PM

من هم دقيقا همين حس تو رو داشتم وقتی فيلم رو ديدم. فيلم اگه در مورد يه آدم معمولی بود خيلی خوب بود، ولی به نظر من کمی ساده انگاری کرده بود در مورد چگوارا. نه به خاطر اينکه به صورت قهرمان نشونش نداده بود. بلکه به خاطر اينکه از چند تا تصوير سطحی به عنوان استعاره استفاده کرده بود که نشون بده چجوری شخصيت چگوارا در طول اين سفر شکل می گيره که به نظر من ضعيف بود. مثلا اون صحنه ای که اون زن و شوهر کمنيست رو نشون می ده، خيلی کليشه ای بود به نظرم نمی دونم چرا! ولی کلا فيلم آروم خوبی بود، اگه جدا از گفتمانی که (به هر حال چه به خوايم چه نخوايم) در مورد شخصيت اين آدم وجود داره بهش نگاه کنيم.

Posted by: خورشيد خانوم at November 18, 2005 11:42 AM

خوبیش میدونی چی بود؟
اینکه فهمیدم این چه شدن ارنستو بخاطر چریک شدنشه!
واقعن جای بسی تاسف که تاحالا نمیدونستم! D:
راستی گوارا شدنش بابت چیه؟!

Posted by: Lord at November 18, 2005 11:17 AM

درباره ي نوشته ي آخرت چيزي نمي تونم بگم اما حرفات درباره ي مسابقه ي وبلاگ نويسي خوب و منطقي ان و به علاوه ممنون از اينكه فيلم مي بيني ! آدم تحريك مي شه بگرده دنبالشون و ببيندشون!

Posted by: نعيمه at November 18, 2005 10:04 AM

اتفاقا جدا از صحنه هاي بديع كوهپايه هاي آند اين فيلم به مهمترين تكه زندگي چه اشاره ميكنه! يعني زماني كه اونچنان تغييراتي در ديدگاهش ايجاد شد كه تصميم گرفت به جاي درمان كردن درد بيماران علت اصلي درد رو درمان كنه:)

پرستو:
اشاره رو قبول دارم اما می تونست تاثیرگذارتر ساخته بشه. طوری که شما به عنوان مخاطب هم همون تغييرات در ديدگاهتون ايجاد بشه. راست می گين؛ صحنه های طبيعتش عالی بود.

Posted by: رضا at November 18, 2005 08:19 AM

پرستو خانم من هم اين عکس را که بهش لينک داده‌ايد (اسکلت فلزی که جرثقيل وسط‌اش مانده) ديدم و خنديدم، اما يک مهندس اينجا بود که گفت اين دقيقاً طرز درست کردن يک سازه‌ی فلزی است و جرثقيل را بعداً بايد باز کرد. اگر آن ساختمان نيمه‌کاره مانده حتماً دلايل ديگری دارد.

Posted by: امين at November 18, 2005 04:15 AM

"خداحافظ ارنستو" رو دیدی پرستو؟

پرستو:
نديدم. باحاله؟ می گردم دنبالش. مرسی که گفتی.

Posted by: هما at November 18, 2005 01:00 AM

پرستو در بند 3 مثل هم شدیم!

Posted by: وحید at November 18, 2005 12:53 AM

Post a comment





Remember Me?