تهرانگردی
خيلی زشت است، میدانم؛ اما برای شناخت آنچه در جنوب شهر تهران میگذرد، با دوست خوبم تور نيمروزهای رفتيم از جنوب غرب تا جنوب شرق تهران و البته شهرری. من دوربينبهدست، عين توريستهايی که به جايی غريبه وارد میشوند، مرتب عکس میگرفتم. چقدر ناشناخته وجود دارد در آن منطقه؛ چقدر فضا غريب بود و من چقدر خجالت کشيدم که هيچ نمیدانم از اين فضا.
اول رفتيم به جمع کارگران کارخانهای که چندين روز است تحصن میکنند و لاستيک آتش میزنند و اعتراض دارند به تعويق 10 ماههی پرداخت حقوقشان.
بعد در ترافيک شديدی گير کرديم؛ چون پارچهی تبليغاتی شهرداری بايد در ساعت 10 صبح نصب میشد در جايی که میبينيد و جرثقيل راه را بسته بود.
کمی چرخيديم در محلهها و کوچههايی که تراکم جمعيتشان زياد بود؛ خانههايی با کمترين فاصلهی ممکن از هم و دلمشغولیهايی چون کلبهی شبانه، برره و البته ماهواره. نشد از پشتبام خانههايی که ديش داشتند و تعدادشان زياد بود عکس بگيرم.
پيامهای بهداشتی نصفهنيمه اما مصداق «کاچی به از هيچی» هم ديديم در ميدانهای بزرگ. همينطور طباخی از نوع راک.
امکانات ورزشی... باشگاهی که خرابه بود.
تابلوهای زيادی که در کوچهها بود ما را به ديدن امامزاده زيد کنجکاو کرد. شجرهنامهای را که در ورودی بانوان نصب بود ديدم: به امام چهارم میرسيد. کمی هم در قبرستان نهچندان کوچک اطراف امامزاده گشتيم و سنگ قبرهايی ديديم با تمثال امام حسين.
بافت شهرری متفاوت بود اما نشد خوب در شهر بگرديم، رفتيم دوست مشترکی را همراهی کنيم برای ناهار و اين شد که بازديد از شاهعبدالعظيم ماند برای روزی ديگر. تا کشف ناشناختههای فضای جنوب شهر راهی دراز است.
Comments
با سلام به شما دوستان عزیز:
من یک بچه جنوب شهری هستم. از باقرشهر جنوبی ترین نقطه تهران. الان در آلمان در شهر مونیخ زندگی می کنم و زمانی که تو ایران بودم از اینکه بچه جنوب شهر بودم خیلی ناراحت بودم چرا که شهروندان جنوب شهر واقعا رفتارهای متفاوت از آنچه من می خواستم داشتند و من همیشه در حسرت زندگی در شمال شهر را داستم. در مونیخ از این خبرها نیست. همه جای شهر از خصوصیات یکسانی بر خورداراست. من فکرمی کنم تقسیم شدن شهر تهران به دو قسمت شمال شهر و جنوب شهر بر اساس وجود دو فرهنگ متفاوت است و این به دلیل وسعت بزرگ تهران می باشد. با آرزوی موفقیت
Posted by: شهاب 17 ساله از مونیخ at September 3, 2006 05:58 PM
اوست با شما هر جا که باشيد (قران)
کاری که برای شناخت باشد در فرهنگ من زشت نيست
موفق باشی
Posted by: سیاوش at May 24, 2006 06:23 PM
salam man nemikham in enteghadaro tekrar konam vali fek kon ke ye khabar negare afghani benevise ke khejalat mikeshe bege ke ta behal iran narafte va nemidone dar hamsayegish che migzare va chand ta ax ham ezafe kone
Posted by: golnaz at January 26, 2006 04:48 PM
من درست نفهمیدم که چه چیزی دوستان رو عصبانی کرد؟جنوب شهر کمتر دیدن یا فقر ندیدن؟این ها مساویند؟لازمه کسی حتما جنوب شهر رو ببینه تا فقر رو دیده باشه؟شمال شهر از این کوچه پس کوچه ها نداره؟همه ی مردم شمال شهر شکم سیرند؟!والا چه عالی اگه اینجوری باشه.شما جدی نگیر ،همش تقصیر این برجهای بیقواره است که نمیذارند درست ببینند.
Posted by: سوسن موسوي at January 21, 2006 01:07 AM
منم خجالت می کشم تو که اسمت رو یه روزنامه نگار گذاشتی هنوز شهرت رو و بدبختی هاش رو نمی شناسی
Posted by: sAHAR at January 17, 2006 10:59 AM
salam chand vagty bod neveshtehato nemikhondam
ba khondan in neveshtat fahmidam eshtebah nemikardam motesafene roznemenegary dar 1-2sale jadid kheili bidaro peikar shodeh v az shoma be onvane namayandeye in no roznamenegary joz in tavagoe nemiraft .omidvaram az man be onvane yek hamkare bi roznameh narahat nashode bashy.moafag bashy
Posted by: mohammad at January 16, 2006 01:09 AM
یعنی شما که روزنامه نگار هستی این همه سال از این مناطق بازدید نکرده بودی؟ فقط ماتیز سواری می کنی و برا بچه ت کفش (لاستیک) می خری؟ جدی جدی تاسف آور و خجالت آوره. مگه می شه کسی از مردم بنویسه و ندونه این مردم کی هستند و کجا هستند؟ حالم بد شد گرچه مي دونم تو صنف شما همه از همين دست هستند! وقتي آمار گيري هايي كه مي گي باهاشون همكاري كنيم و دانشگاهي هستند ولي مناطقي كه تو آمارشون هست از خيابون مطهري به پايين رو اصلا نداره! خب شما فكر مي كنيد شهر تهران از منطقه ي شش به بالاست ديگه!
Posted by: noreply at January 15, 2006 11:50 AM
You start with an honest voice. I don't understand all that hostility in many comments. I was born in "Moft abad" and live in Stockholm sinces many years ago. Poverty and ignorance is not a shit for being proud of.Tehran is a sick city, North or Sout of a sickness does not matter.
Posted by: Moshkani at January 15, 2006 05:11 AM
جیگول خانم خیال کردی داری میری باغ وحش؟حالم از این نوشته و کارت به هم خورد. 4تا جیگول از خودت بدترهم نظر دادن!از یه مثلن روزنامه نگاربیش از این انتظر میرفت.من نوشته هاي شما رو ميخوندم ولي الان پشيمونم.
Posted by: mohammad at January 15, 2006 01:20 AM
ba salam alabate ke hameye ma aval bayad be ensaniatemoon eftekhar konim harchand man khodam enghadrha ham bache pain shahr nistam ,va sad albate ke daghighan manzoore shomaro az in gozaresh dark nakardam,va omid varam ke hadafe aslie shoma neshandadane moshkelate jame boode bashe ,chon bayad faramoosh nakonim ke ensaniat hedyeye geran bahist ke shayad har kasi liaghate an ra nadashte bashad va khoshbakhtane aslan be poolo mahalehaye paino bala marboot nemishe va mahaleye paino bala chandan sathe farhange adamaro neshoon nemide chon man ensanhaio mishnasam ke daraye behtarin darajate shkhsiati va elmi va hata az bozorgan va dastandarkarane sazmanha va sherkathaye motabar hastand va sharayete zendegie mosaedi darand ,ama bana be dalayeli manzele anha dar mahalehaye pain gharar gerefte omid varam ke faghre farhangi va mali dare khaneye kasio nazane amma khaili az kasani ke dar mahalehaye bala niz hastand ba in faghrha dasto panje narm mikonand che khoob ast ke ma ke gheshre daneshjoo va tahsil karde hastim say dar shekastene in did ha va tarze fekr ha dashteh ba shim na bar anha daman bezanim,va dar zemn alan ba vojoode otoobanhai ke sarasare shar ra be ham vasl karde fekr nemikonam chandan safare toolani dashte boodid mage az jaiii besyar door tar az shomale shahre tahran morajeat karde bashid ba in to zihati ke dadid.baratoon arezooye movafaghiat mikonam.
Posted by: saghar at January 14, 2006 01:02 AM
ياد فيلم كندو افتادم...البته اونجا سيد از پايين شهر اومد بالاها براي سياحت!بگذريم.
Posted by: mehdi at January 12, 2006 03:44 PM
دردی هم دوا کردی ؟یا حس نوع دوستی ارضا شد؟چقدر مردم ایران بدبخت اند.....
Posted by: Anonymous at January 11, 2006 12:48 PM
همینطور که میبینی درصد زیادی ایینجامثل من از لحنت ناراحت شدن بنایرین نشون میده یه جای کارت ایراد داره.
Posted by: Anonymous at January 10, 2006 10:45 PM
خیلی این کار جالب بود. حتما ادامه بده. من هم دوست دارم چنین کارهایی بکنم، شاید هم کردم.
Posted by: علي اصغر شفيعيان at January 10, 2006 02:35 AM
ای بابا. این هایی که انتقاد می کنند مثل اینکه خودشان چه کرده اند. این یکی «سید» که نوشته رفتن شما دردی از کسی دوا نمی کنه. مگه ایشان گفتند دارند می روند دردی را دوا کنند؟ تا کی می خواهید هر کسی غیر از خودتان ( که البته به حق دستتان بند است) دارای رسالتی بدانید. گفت که می خواست اشنا شود. شما اگر اشنا هستی پس گذری از اینجا عبور کن و صدایی در نیاور. جنوب شهری بودن یک مزیت نیست. کسی محل زندگی خودش را انتخاب نمی کند.
Posted by: فيروز at January 10, 2006 02:21 AM
neveshtatoono khoondam.saade o taahoddodi gooya.chizi ke bish az neveshte tavajjohamo jalb kard nazaraati bood ke vaasash gozaashte boodan.baziyaa az lahnesh iraad gerefte boodan.in baaes shod ke 2 3 baare dige bekhonamesh.har chi bishtar khoondam kamtar peydaa kardam.vaaghe'an nemidoonam cheraa baziyaa bi hich dalili be lhnesh irad gereftan.az oonaayee ke irad gereftan mikhaam ke be vozooh began kojaaye neveshte lahnesh bade.injoori shaayad be shomaa ham komak beshe lahnetoono eslaah konin
Posted by: mazdak at January 10, 2006 01:50 AM
یادمون میره گاهی، که اکثریت مردم ایران رو همین آدمهای زحمتکش و خسته از فقر تشکیل میدن. بعد تعجب می کنیم که وقتی یکی دم از عدالت و طرفداری از محرومین میزنه، کیا بهش رای دادن...
راستی خانومی! از این گروه آرشیو، یه ترانه ای به نام again توی no-words.com هست که خیلی زیباست.
Posted by: ریحون بنفش at January 10, 2006 12:53 AM
at last the open minded femenist journalist left the cofe shops and found that the world has so many things for understanding. The world is not radio tape of your car and and the world has no value more than tear of an alone sad child .
Posted by: Mature Mind at January 10, 2006 12:01 AM
salam.
man aksaro didam matlabe koathe balasham khoondam.
kheli vzeh neveshti ke motasefi ke ta hala onja narafte boodi.
man nemidoonam onai ke be bade enteghad gereftanet,hata yedor ba deghat matlabeto kamel nakhondan.
jonoobe shahri balaye shahri che fargh mikone.inghada to balaye shahr hastan ke hasrate ye lahze zendegio khoshbakhti pain shahrio daran.
Posted by: mesle hich kas at January 9, 2006 10:31 PM
ا نمي دونستم ! به دويچجوله پسش بوده بگو يك ديجيتال ركوردر بهت بدن اينهمه جايزه جايزه مي كردن همين بود، عقلشون نمي رسيد كه اگر برترين وبلاگ نويس ايراني كه خبرنگار هم هصت اگر به خواد مثل من پادكست هوا كنه چه جوري بايد صدا ضبط كنه؟!
Posted by: آشفته at January 9, 2006 07:43 PM
ایندفعه اگه بیای توریست بازی میگم لولوهای اینجا بخورنتا.........بچه جیگول...حالا ژیگول
Posted by: کولی at January 9, 2006 07:12 PM
براي شما كه جنوب شهر نبودي راه درازي است ولي براي من بهترين جاي دنيا همان جنوب شهر است كه شما فكر مي كنيد محل توريستي است
Posted by: همشهري كاوه at January 9, 2006 05:54 PM
Sallam Parastou Aziz… manam tou kheiley az een manatagehah kar kardam… sorry I just can’t type that way… I think it’s wonderful what you are doing …
anyway I’ve always found it easy to work in such underprivileged places… although as someone who had lived away from Iran for a long time I may have stuck out like a sore thumb… but I had a secret weapon… that is I could speak Azeri… and I have found it to be magic key to many places in Iran… the very opulent, very western or religious and at time even the underprivileged… I remember I was sent to a rough neighbourhood and the people who had sent me believed that I would come back crestfallen and despite all my big talk I will achieve nothing. But they were so wrong, because all I had to do was to speak Azeri and I was suddenly their respected lost cousin and together I believe we accomplished something long term…
Posted by: NA at January 9, 2006 05:24 PM
سلام
1- با لحن خيلی بدی نوشتی. انگار که يک توريست از يک کشور پيشرفته از يک کشور عقب افتاده با مردم بی فرهنگ ديدن کرده! يعنی شما اينقدر خودت و محل زندگی ات رو از جنوب شهر تهران و مردمش بالاتر و متمايز می بينی؟
2- اگر من بودم می نوشتم زيارت حضرت عبدالعظيم - نه بازديد از عبدالعظيم. بهرحال همه ما مسلمان هستيم و البته غير مسلمانان هم در مورد اوليای مذهبی زيارت انجام می دهند.
موفق باشی.
Posted by: علی at January 9, 2006 05:06 PM
آره شمال شهر با جنوب شهر خیلی متفاوت هستندهم آدمهاش و هم بافت منطقه ایش ولی تو هم چیز عجیبی ننوشتی نمیدونم چرا بعضی ها شاکی شدن؟
Posted by: مهسا ( همیشه بهار ) at January 9, 2006 04:36 PM
دوست خوبم پرستو جان
باید بگم جنوب شهر تهران با محله های فقیر نشین همه ی دنیا یه فرق اساسی داره
اونم اینکه بدلیل شرایط خاص سیاسی اقتصادی کشور که شما خودت در خریان
افراد فرهیخته و با سواد بسیاری در این مناطق سکونت دارندو اصولا در شمال شهر هم افراد بی لیافت و تازه به مال و منال رسیده ی زیادی وجود دارد
پس لطفا کمی با احتیاط تر در رابطه با مردم جنوب شهر صحبت کنیم بهتر است.
Posted by: هانا at January 9, 2006 04:02 PM
ziba bood va khandany. be omid movafaghyate shoma.
Posted by: hossein at January 9, 2006 03:48 PM
این دیدن که نوعی تحقیق لازمه اما گاهی اوقات لازمه ب÷رسیم چرا
Posted by: farzaneh at January 9, 2006 01:55 PM
موقعيت جغرافيايي شمال به جنوب تهران تضاد طبقاتي اين شهر بزرگ را حول اين دو محور تقسيم كرده است.اين در حالي است كه فقر طبقاتي موقعيت هاي تازه اي در تهران به وجود آورده كه در مناطق سنتي بالاي شهر آن نيز قابل مشاهده است.بي رحمي آن نيز كمتر از پايين شهر نيست و به لطف داشتن يك منزل سنتي در چنين مناطقي به فراموشي سپرده شده است.از نظر من كه در تهران به جز اقليتي محدود همه شهر در موقعيت جنوب شهري قرار دارند.فرقي هم نمي كند كه در كدام منطقه زندگي كنند.البته بي رحمي فقر و زندگي جنوب شهري در مناطق پايين دست عيان تر از ساير مناطق است.
Posted by: داوود پنهاني at January 9, 2006 12:47 PM
وای یه متمدن برای نجات پایین شهریهای وحشی ظهور کرد.
ای خدا
Posted by: مجید at January 9, 2006 12:05 PM
امان از این پزهای روشنفکری.هنوز خیلی زوده تا پایین شهرو بشناسی البته اگه اصلا بتونی
Posted by: مجید at January 9, 2006 12:03 PM
Dear parastoo
ARCHIVE is not a new band latest album from 2004 best track is AGAIN
best
پرستو:
سلام نادر جان. می دونم. اما من خنگ تازه کشفشون کردم. رفتم یه جستجویی هم کردم. جالبن کلا.
Posted by: nader fatoorechi at January 9, 2006 11:58 AM
کارت قابل تحسینه
با اینکه می بینم خیلی ها انتقاد تندی کردند ولی من می دونم که اکثر بالا شهری ها حاضر نیستند حتی یک دقیقه هم پاشون را اینجور جاها بذارند و اکثرا گنده دماغ هستند.
چندی پیش مهمان دوستی بودیم که مهمان های دیگری از انگلیس و فرانسه داشت که از سر شاخه های یکی از احزاب کمونیستی بودند و این دو نفر آنقدر بی ریا و بی ادعا بودند که بعد از رفتن شان وقتی دوست مان گفت هر دوی آنها از خانواده های بسیار ثروتمند در تهران هستند باورمان نشد و وقتی بیشتر تعجب کردم که شنیدم اونها از اینکه دیگران بدانند از چنین خانواده های بی دردی هستند خجالت هم می کشند و اصلا هیچ کجا این موضوع را مطرح نمی کنند.
Posted by: گیسو at January 9, 2006 11:45 AM
يه سر به اين وبلاگ بزنيد
www.e-essay.blogfa.com
Posted by: man at January 9, 2006 11:43 AM
حتما يادت باشه تا به اسلامشهر و قلعه حسن خان هم سري بزني! اونجاها هم فضاي خاصي داره.
Posted by: باران at January 9, 2006 11:31 AM
I actually love those places and I miss Tehran for sure.thanks for writing and pics.
Posted by: delaram at January 9, 2006 10:15 AM
سلام...خوبی...عکس های خوبی بود........ولی کاش با یک لحنه دیگه می نوشتی
Posted by: javad shokri at January 9, 2006 03:05 AM
سلام
خسته نباشيد. واقعا برايم جالب بود. اسم زن نوشت را بسيار ديده بودم اما گمان مي كردم مثل ديگر زن نوشت ها باشد. يك چيزي را بايد در گوشتان بگويم : فكر نمي كردم زن هاي جامعه ي ما هم به فكر چنين مسائلي بيفتند. پر حرفي كردم. ببخشيد
موفق باشيد
Posted by: ميلاد at January 9, 2006 02:57 AM
سلام خانم پرستو . من بچه همون اما زاده زيد ( خيابون بغليش ) هستم و تو دبيرستان روبهروييش هم درس خوندم ؛ مفرح شدم كه ياد اون جا انداختي من رو . خيلي جدي نگير اين رو كه چرا اون جا نرفته بودي تا به حال . مهم نيست . خيلي ها خيلي جاها نرفتند و هيچ چي هم نشده . البته حالا كه سر زدي شايد بفهمي كه اون جا از معين و مشاركت حتي اسمشون هم نيست . مردم اون جا از جنس همين آقاي احمدي نژاد هستند ، پس بيراه گفتيم اگه با توجه به جمعيت اون جا و اون جاها فكر كنيم كه كي به اون راي داده! مردم جنوب شهر البته مثل شما و من و ديگران هستند با يك تفاوت : پول ! اگر پول گيرشون بياد ، معلوم نيست كه چند نفرشون اون جا بمونن يا اون جوري زندگي كننن /فكر كنن. به هرحال از نوستالژي و كودكي لذت بردم با ديدن عكس اون روزا..ممنون.
Posted by: حسین نوروزی at January 9, 2006 02:34 AM
..سلام..درهر حال اين كار شما هم مي تواند گوشه اي از ان چه را بسياري مي خواهند پنهان كنندـرا نشان بقيه دهد..هرچند بايد به قدر اندكي هم شده اين نوع زندگي را تجربه كرد تا به عمق ان چه كه بر اينان مي گذرد پي برد...مردمي كه زندگي نمي كنند بلكه زنده اند شايد چون همه ما...با همه اين حرف ها بازم خسته نباشيد تلاش قابل تقديري است..در پناه حق..شهروز
Posted by: شهروز at January 9, 2006 02:12 AM
خسته نباشين
Posted by: عليرضا at January 9, 2006 01:51 AM
سلام ... قصد کامنت گذاشتن نداشتم اما این سبک نوشتنت بد جوری قلقلکم داد . فقط یک نصیحت دوستانه ... راه حسین رو نرو اونو هم خود بزرگ بینی به ورطه ذلت کشوند .
پرستو:
ممنونم دوست خوب. ولی راستش نفهميدم چه چیزی حس خودبزرگ بینی داده؟ این که نوشتم تا به حال پایین شهر نرفته بودم و حالا می خوام بیشتر بشناسم اون منطقه رو؟
Posted by: farid at January 8, 2006 11:49 PM
آن قدر این تهران بزرگ شده که وقتی به برخی فضاهای این شهر قدم می گذاری احساس می کنی از تهران خارجشده ای و وارد شهری با فرهنگی متفاوت رسیده ای . رشد بی حساب و کتاب جمعیت ، عدم کنترل بر گسترش فضای شهرها و خیلی از موارد دیگر باعث شده که دیگر حتی نمی توان این شهر را دوست داشت. . .
Posted by: م.خندان at January 8, 2006 11:32 PM
سلام.من هم یک بالا شهری هستم.خیلی ساده بگم که برای من هم تازگی داشت!نمیدونم چرا بعضی ها چنین آشفته می شوند از این برداشت!اعتراف می کنم که از زندگی جنوب شهری ها چیزی نمی دانم و خودم را در این قضیه مقصر می دانم اما مساله مهم این است که ما باید این شناخت را از جایی شروع کنیم و تو این کار را کردی.تو روی تفاوت ها دست گذاشتی.خیلی از مردم بالا شهر تصور انتخاب احمدی نژاد هم برایشان سخت بود در حالیکه ادبیات احمدی نژاد مقبول پایین شهری ها بود.کار باارزشی کردی.
Posted by: من at January 8, 2006 11:19 PM
همینه دیگه ....
Posted by: cwdotCWD at January 8, 2006 11:15 PM
چرا زشت ؟ چرا نوشتی که " ميدونم خيلی زشته .."...... به نظر من کار خيلی خوبی کردی . شناخت محيط و مردم اطراف چيزی است که خيلی از ماها محروم از آن هستيم . مشکلات مردم را نميدونيم و مشکلات پيش پا افتاده و مضحک خودمون را تصور ميکنيم بلايای آسمانی هستند و صفحات مختلفی از وبلاگهامون را اختصاص به شرح مثلا محروميت های فرضی خود ميدیم ..... کار بسيار خوبی هست که شروع کردی .. خسته نباشی.......
پرستو:
زشت از اين نظر که تا الان اين کار رو نکرده بودم. منظورم اينه که بايد خيلی پیش از این می رفتم و می آمدم و می شناختم. گرچه حالا ديگه بیشتر خواهم رفت.
Posted by: ... at January 8, 2006 09:47 PM
جالب بود. شابدولعظیم و قطار دویاش یادش بهخیر! نون و ماست اعلا و سبزی تازه زیر درختان بیدی که حتمن امروز دیگه نیستند.
Posted by: عمو اروند at January 8, 2006 07:53 PM
سلام. دلم می خواد یه جورایی راهنمایی ام کنی. اگه لطف کنی یه سر بزنی خودت می فهمی. شاید بتونی یه جورایی کمک کنی.
Posted by: گاه نوشت at January 8, 2006 07:49 PM
chi begam?? be iran khosh amadi
Posted by: kasra at January 8, 2006 07:42 PM
همین؟
فقط رفتی عکس گرفتی؟
هیچ کار دیگه ای نکردی؟
...
حداقل می تونستی بری با آدمای اونجا حرف بزنی...
حرفای دلشونو بشنوی...
نه؟...
پرستو:
فقط عکس نگرفتم. اما فقط عکس ها رو این جا گذاشتم.
Posted by: زهرا at January 8, 2006 06:42 PM
نوع برخورد آدمهايي كه از دو محيط مختلف هستند گاها اين حساسيتهارو به دنبال داره ولي هر چه اين برخوردها و ديدارها بيشتر باشه به دو طرف امكان درك بيشتري ميده ـ من دوران كودكي را در همان حوالي شهر ري گذروندم و در ظاهر الان از طبقه متوسط محسوب مي شم ولي نمي تونم بگم همه تفاوتها الزاما فرهنگي يا اقتصاديه شايد هردواينها باشه .مهم اينه كه آدمها عادت نكنند ملاكشون براي قضاوت طبقه اجتماعي آدمها باشه .واقعا معني شمال شهرنشين بودن ميشه مرفه بي درد و جنوب شهر نشين وحشي و عقب مونده ؟
ببخش كه طولاني شد . در هر حال من از عكسات خوشم اومد و اميدوارم كارت رو ادامه بدي
Posted by: يه دوست at January 8, 2006 05:00 PM
khosh be halet
Posted by: Anonymous at January 8, 2006 04:38 PM
قرتي بازي رو بزار كنار برو بچسب به فمينيستت خانم كوچولو
Posted by: ... at January 8, 2006 04:20 PM
چه عجب دلت اومد از خيابانهاي بالاي شهر دل بكني و سري به جنوب شهر بزني ببخشيد اگر مي دونستيم حتما كمي شبيه پاسداران و دولت آباد مي كرديمش
Posted by: .... at January 8, 2006 04:17 PM
کارت بسیار فرهنگی بود / گرچه امروز شناساندن بالا شهرها کار جالب تری به نظر می رسد / من هم گزارشهایی قبل از اتنخابات تهیه کردم ولی به این نتیجه رسیدم توی هاردم جای مناسبی برای آنها می باشد / شاد باشی
Posted by: بنیامین at January 8, 2006 04:14 PM
قبض و بسط سينما و نقش دكتر معين(یاد داشتی یاد آور روزهای انتخابات)
باید بیندیشیم در انتخاب احمدی نژاد ره به خطا بردیم یا اینکه او در انتخاب مشاورانش مشکل دارد؟
Posted by: مرادیان at January 8, 2006 03:45 PM
سلام پرستو جان.. بهترن حرکت ممکنه این به قول تو "تور".. منم باید حتما چنین کاری بکنم. عالیه..
Posted by: سهیل at January 8, 2006 03:28 PM
خانم عزيز لينك شما رو در يك وبلاگي كه برام ارزش داره و معتبره ديديم خيلي برام جالب بود من در جايي كار ميكنم كه به كشورهاي مختلف اعزا ميشم يادم نمياد هيچوقت حتي وقتي به سيرالئون كه يكي از فقيرترين كشورهاي دنياست رفته بودم اينقدر حس برم داشته باشه !!! جمله ابتداييتون به نظرم بي اندازه توهين آميز بود من در مركز تهران زندگي ميكنم بنابراين دغدغه شمال شهر جنوب شهررو هيچوقت نداشتم اما لحن ابتدايي شما اونقدر زشت بود كه انگار شما براي ديدار از يك فاحشه خانه رفته بودين گو اينكه ايرانيهاي زيادي رو ديدم كه وقتي ميان ايران با پز وافتخار تعريف ميكنن كه فاحشه خانههاي اروپا ويترين هم داره
شما خودتون رو در كجا تصور كردين كه اينقدر از بالا به همشهريهاتون نگاه كردين جايي كهشما مثل توريستا رفتين و به نظرتون كار زشتي هم بوده محل زندگي حدود هشت ميليون از مردم تهرانه متاسفم براي اين نوع نگرش يك همشهري به همشهريهاش!!!!!
پرستو:
متاسفم که متن بدفهمی داشته. من این رو برای خودم زشت می دونم که تا به حال نرفته بودم به آن منطقه و حالا خوشحالم که بیشتر خواهم رفت. توهينی در کار نيست.
Posted by: nasrin at January 8, 2006 02:56 PM
بروی از تاجزاده بپرسی آخرین بار کی رفته بود جنوب شهر که اینهمه وقت انتخابات خارج می زد. دستت درد نکند.
Posted by: میرزا پیکوفسکی at January 8, 2006 02:52 PM
سلام دوست عزيز. اي كاش سري هم به جزيره ميزديد. حد فاصل بين خط تهران-تبريز و تهران-اهواز. راستي بابت لينك كافه تيتر و كامنت خيلي ازتون ممنونم، لطف كرديد.
Posted by: رضا وليزاده at January 8, 2006 02:31 PM
چقدر ما انسانها بايد خودخواه باشيم تا اينكه با ديدن بدبختي ديگران خستگي مان در برود. باديدن بدبختي ديگران نبايد احساس رضايت نسبت به خودمان داشته باشيم بلكه بايد راه چاره اي جست !!!!
Posted by: ناديا at January 8, 2006 02:26 PM
این عکسا حتما برای ساکنین اونجا زیاد هم عجیب و غریب نیست! منم یه سری عکس از کیش گذاشتم خوشحال می شم ببینین.
Posted by: kishnegar magazine at January 8, 2006 01:17 PM
پرستوي عزيز بعد از سالها تحقيق در جنوب شهر مي توانم توصيه كنم كه اگر کسي اصلا جنوب شهر امروزي را نمي شناسد و مي خواهد از جايي شروع کند شايد بهترين نقطه آغاز فرهنگسراي بهمن و بعد خاوران باشد که فرهنگ جديد جنوب شهر را مي توانيد ببينيد و گاه نمي توانيد چون عين هر جاي ديگر شهر است بدون هيچ تفاوتي. تصاوير ذهني شهرها خيلي مهم است. اين شمال و جنوب شهر را بيشتر از هر چيزي اذهان (فردي و اجتماعي) ما مي سازد هرچند مطلقا منکر اين نيستم که تفاوت شمال و جنوب خيلي زياد است اما ديگر بيشتر اقتصادي است تا فرهنگي. آنچه که از زمان کرباسچي در جنوب شهر اتفاق افتاد جنوب تهران را واقعا عوض کرد. و اي کاش که کمي تهراني ها سوار مترو مي شدند و يک راست مي رفتند به شهر ري و از آنجا به چشمه علي و برج طغرل که مي ديدند تهران واقعي کجاست.
Posted by: Second Self at January 8, 2006 01:09 PM
الكي نبود كه بهادر (http://bahadorpix.com) هميشه مياد اينجا و به من هم توصيه مي كرده كه بيام ببينم اينجا رو. راستي شما عكاس كجا هستيد ؟
به اميد ديدار...
پرستو:
ممنون که اومدی اینجا. راستش من عکاس نیستم. اینا رو هم با یه دوربین معمولی دیجیتال گرفتم.
گزارشگر اجتماعی هستم و برای ماهنامه زنان و جاهای دیگه مطلب می نویسم.
Posted by: نازنين at January 8, 2006 12:34 PM
(اینم بچسبون به کامنت قبلی!)
ممنون از اینکه یه کم رفتی پایین شهر .. از این کارا بکن ... وقتی آدم یخورده خسته س براش خوبه که بدبختی ِ بقیه رو ببینه و بگه از ما بدبخت تر هم هست.
والسلام
Posted by: Lord at January 8, 2006 10:52 AM
راستش بیشتر برام اونور قضیه جالبه...
اینکه اونا شما رو چجوری می دیدن؟
یا وقتی اونا میان بالای شهر چه حسی دارن ...
همین چند روز پیش بود ... کمی بالاتر از سیدخندان(!) یه پسری شروع کرد بلند آواز خوندن ... رفیقش زد پس کله ش ... گفت خره مگه نمیبینی اومدیم بالاشهر!
الان که اونو گفتم نمیدونم چرا یاد این افتادم!
به هر حال این اختلاف باید باشه
اگر نباشه که زندگی دیگه معنی ِ خودشو برای بعضی ها از دست میده ...
Posted by: Lord at January 8, 2006 10:50 AM
جالب بود ... من هم یه همچین تجربه ای داشتم ... اما با یک تفاوت بزرگ و آنهم اینه که ... اصلا ولش کن ... شاد باشی
Posted by: هدی at January 8, 2006 10:49 AM
خسته نباشي و اميدوارم به عنوان يك روزنامهنگار اجتماعي فرصتهاي ديگري نيز به دست دهد. اگر كمي پايينتر روي دنياي متفاوتتري را خواهي ديد. شمال شرق تهران نيز وضعيت بهتر ندارد. فضاهايي هست كه كمتر جايي ميتوان يافت. در كل، با كاوش در اين فضاها و هر فضاي ديگري كه زيست انساني است، ميتوان به تأمل در رابطهي بين فضا و زندگي و تأثير چارچوبههاي ذهني و ارزشي در شكلگيري فضا و نيز تأثير فضا بر آن چارچوبههاي ذهني رسيد. در فضايي كه قراضهسالاري حاكم است، ذهنيتها نيز قراضهاند، و اين منافاتي ندارد با اين كه زيباييهاي زندگي را نيز در آن جا بتوان يافت
Posted by: نورينيا at January 8, 2006 10:18 AM
از نظر شهرسازی دیگه شمال شهر و جنوب شهر در مورد تهران وجود نداره( که این تفاوت کالبدی از دوره پهلوی به وجود اومد)درواقع از نظر شهرسازان تهران به دو شهر مجزا تقسیم میشه! شهر بالایی و شهر پایینی(با مرز اتوبان همت) که فقط این دو شهر بهم چسبیدند!!!
Posted by: NaZanin at January 8, 2006 10:17 AM
سلام
بعد از انتخابات مطلبي نوشته وبدم با اين محتوا كه ما مردم را نمي شناسيم و بايد به جاي قدم زدن در خيابان هاي بالاي شهر به پايين برويم و زندگي مردم را از نزديك ببينيمو...خوب به نظرم تو راه درستي را انتخاب كردي
Posted by: صبا at January 8, 2006 10:01 AM
و من چقدر در دلم ميخواهد روزي تمام اينجاها را ببينم و از نزديک حس کنم... شايد روزي منم با دوستي رفتم..!!
Posted by: sara at January 8, 2006 09:55 AM
سلام. تعويق ده ماهه حقوق؟!!! اون هم لابد حقوق هاي كمتر از 100 هزار تومان. اين مردم چه جوري زندگي مي كنند؟مردمي كه اصلا توقعي از زندگي ندارند!
Posted by: ني آوا at January 8, 2006 08:49 AM
من هر از گاهي نوشته هاي شما رو ميخوندم ولي الان حس ميکنم پشيمونم!!!!
اينکه خانم پرستو خانم خودشون کجا دارن ميبينن که وقتي 30دقيقه از خونشون فاصله ميگيرن فکر ميکنن اومدن کشورهاي عقب مونده آفريقايي و مثل توريسته(اين حرف خودتونه) شروع ميکنن به نوشتن چيزهاي عجيب و جالبي که ديده اندو جوري حرف ميزنن که انگار تا به حال اين چيزارو نديدن و الان داره واسه کساني خاطراتشو تعريف ميکنه که مطمئن هست از تعجب شاخ در ميارن!!!!!!!!!!!
پرستو خانم خودتو کجا داري ميبيني!!!
يه نگاه دوروبرت بندازن!!
از بالا شهر تو تا پايين شهر بقيه مگه چقدر فاصله هست که شما شدي توريست داري خاطرات سفرت به کشورهاي فقيرنشين!!!؟ رو مينويسي!!
به دوروبرت نگاه کن به دوستان دوران تحصيل بببين چند نفرشون از اين جنوب شهر عجيباً غريباي شما هستن!
متاسفم!نه براي شما براي خودم که فکر ميکنم همه اونايي که خوب حرف ميزنن حتماً خوبم ميفهمن!!!!؟؟
Posted by: behnam at January 8, 2006 08:42 AM
اما اگه پاي حرفشون بشيني مي بيني كه همون مردم بدبخت فقير كه بروبچ مرفح بي درد مثل حيوانات باغ وحش يا برده هاي زير دستشون يا يه تفاله بهشون نگاه مي كنند برداشتشون در مورد بسياري از مسائل صد مرتبه اصولي تر وعميقتر از تحليلهاي ماها رو ارائه مي كنند بهتر از منو تو مسائل رو نقد مي كنند بهتر از من و تو برايه مشكلات چاره پيدا مي كنند تنها مشكلشون اينه كه اونها زاده شدند كه توشركتها و اداره ها و حجرهاي من و تو بيشترين سود رو با كمترين دستمزد با ما برسونند يه چيزي تو مايه هاي همون نظام برده داري قديم البته يه مقدار اپگريت شده اما...
« در يك جامعه طبقاتي ، ثروت در سويي انباشته مي شود
و فقر و گرسنگي و فلاكت در سويي ديگر ، در حالي كه مولود ثروت ، طبقه محروم است )ماركس
و مولا علي مي گويد : « قصري برپا نمي شود ، مگر آنكه هزاران نفر فقير گردند »
Posted by: امیر حسین at January 8, 2006 07:55 AM
جالب بود پرستو جان - بخصوص برای من که اصلا" در عمرم اینها رو ندیدم.
Posted by: هاله at January 8, 2006 07:51 AM
مي دوني نظر من چه مردم بدبخت جنوب شهر تنها تفاوتي كه با تو دارند اينه كه تويه خانواده جونب شهري باسطح درآمد بسيار پايين به دنيا امدن درست نيست مثل موجوداتي كه از مريخ امدن بهشون نگاه كرد يا مثله حيوانات باق وحش به ديدنشون رفت البته از لحن نوشته شما اينچنين برداشت مي شه
پرستو:
متاسفم اگه برداشتتون این بوده. من به کسی توهین نکردم.
Posted by: امیر حسین at January 8, 2006 07:46 AM
تو آي پاد به اون خفني داري ، هنوز با ضبط صوت نوار دار صدا ضبط مي كني؟ عكس اولت كه اينو مي گفت!
پرستو:
جهت اطلاع عرض کنم که آی پاد شافل، همونی که دارم، صدا ضبط نمی کنه.
Posted by: آشفته at January 8, 2006 07:46 AM
پرستوی گرامی سلام. دید یک خبرنگار موفق نسبت به جامعه اش خیلی باید باز باشد. من خیلی به عکسهای «با محرومان» سایت ایسنا که معمولا از حاشیه نشین ها و فقر اجتماعی بود توجه می کردم و در کارهای فلش مثلا "کودکان کار" استفاده کردم. در اینترنت خواندم که عکاس این بخش به نام حسن قریب در حادثه ی هواپیما کشته شد. دریغ. امیدوارم که بیشتر به آنجاها سر بزنی و خبر و مطلب تهیه کنی. امیدوارم این بخش سایت ایسنا هم تعطیل نشود.
شاد باشی
پویا
Posted by: پویا at January 8, 2006 03:51 AM
خوب-لازم-دير-زندگي-جنوب-انسان...ولش كن اصلا...خوش به حالت
Posted by: rooz... at January 8, 2006 02:45 AM
jaye tasofe...chera bayad inghdar az mardome shahret door bashi ke masalan be shahre rey mese ye toorist negah koni...morafahe bidard,ha???
zendegi jaye digarist...na faghat shomale shahr beyne madoodi adamaye roshanfekr ...zendegii beine hamoon khoonehaye tange ke vaghti baroon miyad az saghfeshoon ab micheke,,...
Posted by: Anonymous at January 8, 2006 02:28 AM
چه باشگاه ورزشی ای!! خیلی ناراحت کننده ست! اختلاف در سبک زندگی و فرهنگ مردم در مناطق مختلف تهران، برای یک شهر به نظر من بیش از حد شدید است!
Posted by: امیر علیزاده at January 8, 2006 01:52 AM
كشف ناشناخته ها هم لذت بخشه و هم گاهی نتيجه ی دردناك به همراه داره..
Posted by: دنيا at January 8, 2006 01:50 AM
سلام! عجیب بود!... می دونی سرکار نویسنده!رفتن یا نرفتن شما به جنوب شهر دردی از مردمش دوا نمی کنه! و مونجوری که نوشتی صرفاً ارضای حس توریستیه که گاهی اعصاب مردم من رو به هم نیز می ریزه! نکته اینجاس! اگر بیشتر در این مناطق آمد و شد کنی و کمتر از خودت دم بزنی و بیشتر ببینی تسویه می شیی! بعد می شی مث اصحاب کهف! سکه ات قیمت نداره! یه چیزو می دونی؟ بین شماها من به عنوان یه بچه جنوب شهری خیلی از گلناز ملک خوشم میاد! سعی کن دیگه تریست نشی! شاید کمتر سر از چلچراغ دربیاری!... یا علیش!... راستی دیشب با مسیح جدیداً بی حوصله غیبتت رو کردم حلال کن!
Posted by: سید at January 8, 2006 01:49 AM

