پير، تنها، باهوش و عجيب

باهوش‌ و عجيب؛ تعريف من از زن 72 ساله‌ای است که امروز ملاقات کردم. خديجه حاج‌محمدی، از اولين زنان مهندس ايران است. مهندسی ماشين (که حالا شده است مکانيک) خوانده در هنرسرای عالی آن زمان. می‌گويد برای ورود به رشته‌ی مهندسی حبس کشيده. گويا 6 تا دختر بوده‌اند در مدرسه‌ی دخترانه‌ی «ناموس» در سال 1330 که می‌خواسته‌اند کلاس ششم دبيرستان را رياضی بخوانند اما با مخالفت روبه‌رو می‌شوند. تا آن زمان دختران يا ادبيات می‌خوانده‌اند يا طبيعی. اين 6 دختر بر انتخاب خود اصرار می‌کنند و بعد شورشی لقب می‌گيرند و حبس می‌شوند. می‌گويد: «زمان مصدق بود» و چشمانش برق می‌زند. دانه‌دانه‌ی مدارکش را جمع کرده است و به من نشان می‌دهد. او از پيشکسوتان صنعت برق ايران است و پروژه‌های زيادی با ايده و تلاش او انجام شده اما با اين‌حال جايش در عکسی که دو سال پيش پيشکسوتان صنعت برق با خاتمی گرفته‌اند خالی‌ست: «گفتند تو زنی و نمی‌توانی آن‌قدر سابقه داشته باشی که به جمع مردان قديمی صنعت برق بيايی. حرف من اين است که يکی از اين آقايان پيشکسوت بيايد ثابت کند از من قديمی‌تر است.» خيلی از اين ناديده‌گرفته‌شدن دل‌خور است.
روی تختش نشسته. تنهاست و گلايه دارد از اين‌که کسی به او نمی‌رسد. از دوستی که همراهم است می‌خواهد برايش آب پرتقال بگيرد و من فکر می‌کنم خواسته‌های اين زن باهوش چه کوچک است. حافظه‌اش بی‌نظير است و اسم‌ها و رسم‌ها را به‌خوبی به ياد دارد. زبان فرانسه‌اش آن‌قدر خوب است که شعر «پريا»ی شاملو را برای نوه‌اش ترجمه کرده و فرستاده است. او هيچ‌کس را در ايران ندارد و ديوار روبه‌روی تختش پر است از عکس‌های دختر و داماد و نوه‌اش.
لباس خوابش از آتش سيگارهايی که پشت هم روشن می‌کند سوخته است؛ آن هم سيگار فروردين. می‌گويد از سال 1340 تا حالا سيگار می‌کشد. وقتی دست‌نوشته‌هايش را نشانم می‌دهد، مو به تنم سيخ می‌شود. نوشته‌های عاشقانه، گاه فلسفی، روزنوشت‌ها، جوابيه‌هايی به روزنامه‌ها و...
او را با يک‌بار ديدن نمی‌شود شناخت. تن به مصاحبه نداد و حالاحالاها بايد بروم پيشش. گفتم که؛ باهوش و عجيب است.



January 10, 2006 03:04 AM


Comments


ye sari ham be virginia woolf ma bezanid lotfan http://virjinia.blogfa.com/

Posted by: ali at January 13, 2006 02:17 PM

salam aali minevisi....ma ham az khodetim....sar bezan rafigh

Posted by: pasheh at January 11, 2006 03:33 PM

in kie? adress bede hade aghal barash sigare Winston ultra lights bekharim ! baba yeho0 didi khoda nakarde etefaghi barash oftad , in farvardin kheili sangine ! yani ye hamchin kasi po0li nadare? o0n zamo0n mohandes bo0dan yani po0ldar dige ...

Posted by: reza at January 11, 2006 12:24 PM

چند وقتي است که با اين وبلاگ آشنا شده ام و به عنوان يک وبلاگ ايده آل نسبتا روزنامه نگارانه مورد علاقه ام است . با اجازه تان شناسه ي نوشته هايتان را در دل نامه قرار دادم تا ديگران هم بهره مند شوند.

Posted by: يک يار آشنا at January 11, 2006 02:56 AM

salam parastoo jan.merci az commentet.khosh halam kadi.

Posted by: hanieh bakhtiar at January 10, 2006 09:12 PM

ميدونين اين آدما هديه شون به من چيه؟ اميد به زندگي و يادآوري اين موضوع مهم:"پشتكار". من الان واسه يه تز نوشتن يك ساله معطلم. كه يكي از علتهاش هم تنبليه.
خانم مهندس حاج محمدي ، واقعا" از آشنايي با شما (هر چند به طور مختصر و از راه دور) بسيار خوشحالم.

پرستو جان اميدوارم كه موفق به انجام اين مصاحبه بشي

Posted by: نيكي at January 10, 2006 01:49 PM

سيگار ! موافقم.ميتوني يه گزارش خوب ازش تهيه كني.البته حواست باشه كه اينجور آدمها تحت تاثير تنهايي زيادي كه داشتن يه جور خود بزرگبيني هم بهشون دست ميده.البته منظورم اين شخص نيست در كل ميگم.به هر حال به عنوان يه روزنامه نگار نبايد بدون استناد كافي حرفاشو بپذيري.البته سيگار چيز خوبيه.

Posted by: داوود پنهاني at January 10, 2006 01:10 PM

پرستو جان حتما بیشتر بهش سر بزن تا بتونی باهاش مصاحبه کنی.می دونی چند تا از این زنان موفق وجود دارند که سرگذشت تلاشها و موفقیتهاشون متاسفانه با مرگشون دفن میشه و ما همیشه محروم می مونیم از تاریخ زنان موفق و نابغه ایرانی.موفق باشی

Posted by: محبوب at January 10, 2006 12:35 PM

اینهمه سیگار کشیده سرطان نگرفته ؟ لابد ژن های خوبی داره واقعا.....

Posted by: بهنام at January 10, 2006 10:06 AM

اگه نتونیم به همچین آدمهایی ببالیم به چه چیزمون میتونیم ببالیم
خدا کنه که بعد ها حسرتش برامون نمونه

Posted by: paybarah at January 10, 2006 08:50 AM

خيلی جالب بود پپر جان! می تونی ازشون عکس بگيری؟ کدوم دانشگاه درس خونده اند؟ استادشون کی بوده؟ خيلی جالبه.

در ضمن در مورد رفتنت به جنوب شهر تهران. من هم دوسال قبل همين کار رو کردم و همين احساس تورو داشتم. مرسی از عکس ها.

پرستو:
به! ببين کی اينجاست! خداداد زیاد جواب سؤال هام رو نداد. حرف های خودش رو می زد. حالا باز می رم پيشش. اما نوشته بودم کجا درس خونده: هنرسرای عالی. اون زمان به جز دانشکده فنی دانشگاه تهران دیگه دانشکده مهندسی نبوده. هنرستان عالی رشته های مهندسی را درس می داده. بعدترش البته سه قسمت می شه: دانشگاه های پلی تکتنيک، شريف و علم و صنعت.

Posted by: Khodadad at January 10, 2006 08:05 AM

این بار که رفتی سلام من رو هم بهش برسون و بگو دمتون گرم.

Posted by: بي تا at January 10, 2006 07:17 AM

و متاسفانه نه تنها يادی ازشون نمی شه بلكه ناشناخته هم باقی می مونن..

Posted by: دنيا at January 10, 2006 05:54 AM

سلام بانو ! كم نيستند كساني كه همچون ايشان پيشكسوت هستند حالا در زمينه هاي كاري ديگري . ولي كنار گذاشته شده اند واصلا ديده نشده اند و ديده نمي شوند و شايد نخواهند شد ....

Posted by: آينا at January 10, 2006 05:50 AM

از این آدمیان در این مملکت کم نداریم، البته اگر دیر بجنبیم دیگر هیچ نداریم. امیدوارم موفق شوی با او به مصاحبه بنشینی.

Posted by: مهجاد at January 10, 2006 04:08 AM

salam mesle hamishe hooshmandane bood

Posted by: mahmood at January 10, 2006 03:25 AM

Post a comment





Remember Me?