جلال در اسرائيل

هميشه ورق زدن مجله‌های قديمی را دوست داشته‌ام. پدرم تعدادی مجله نگه داشته و به من داده که گاه ساعت‌ها مشغولم می‌کند. امروز در شماره‌ی 6 ماهنامه‌ی «رگبار امروز» که به صاحب امتيازی و سردبيری محمود دژکام در اول آذر 1358 منتشر شده، چشمم افتاد به بخشی از سفرنامه‌ی جلال آل‌احمد از اسرائيل با عنوان «ولايت اسرائيل». شروع کردم به خواندن و هر لحظه دهانم بيشتر باز می‌ماند از اين همه مثبت‌نگری او نسبت به اسرائيل و نفرتش نسبت به اعراب. نمی‌دانم اگر جلال الان زنده بود و می‌ديد رفتار اسرائيلی‌ها را با فلسطينيان، باز هم همين‌ها را می‌گفت يا نه.

قسمت‌هايی را که به نظرم جالب آمد و در عين حال کم‌تر مشکل دارد، تايپ کرده‌ام که در ادامه می‌خوانيد. روش سفرنامه‌نويسی اين روزها خيلی فرق کرده و ممکن است نوشته‌ی جلال ديگر به اندازه‌ی گذشته‌ها خوانده نشود اما برای مقايسه با آن‌چه اين روزها يک مسافر ايرانی می‌بيند با آن‌چه آن زمان (دهه‌ی 40 شمسی) می‌ديده مغتنم است. هرچند بينش، ديدگاه سياسی و موضع‌گيری نويسندگان سفرنامه‌ها تاثير زيادی دارد بر ديده‌هايشان در اسرائيل.
توضيح اين‌که نگاه ضدعرب آل‌احمد را ضد انسانی می‌بينم اما به هر حال نظر اوست. و اين‌که گويا کتاب سفرنامه‌اش به اسرائيل هم چاپ شده. برای کسانی که آشنايی کمی دارند: در حاشيه‌ی اين صفحه، خيلی کوتاه می‌توانيد درباره‌ی جلال آل‌احمد بخوانيد.
و اما سفرنامه‌ی اسرائيل جلال:

...
همين يک وجب خاک اسرائيل در حوالی دسترس‌پذير ما که گوشه‌ای از شرقيم همچون مشتی روی ميز «هلال خضيب» هم منشا قدرتی است و به همين علت منشا خطری. قدرت و خطر به اين اعتبار که تا چگونه به دنيا بنگری. اگر از دريچه‌ی چشم سياستمداران عرب بنگری مبنای خطری است از برای حصول يک‌پارچگی خلافت اسلامی. اما اگر از دريچه‌ی چشم يک شرقی بنگری که منم –خالی از تعصب و غلو و کينه- و نگران آينده‌ی شرقی که يک سرش تل‌آويو است و سر ديگرش توکيو، و همين شرق است که محل حوادث آينده‌ است و اميد دنيای خسته از غرب و غرب‌زدگی است؛ در چشم اين شرقی اسرائيل با همه‌ی معايبش و با همه‌ی تضادهايی که در درون نهفته دارد، مبنای قدرتی است.
...
بر سر يکی از تپه‌های حومه‌ی اورشليم بنای يادبودی ساخته‌اند برای تمام آن‌ها که در بازداشت‌گاه‌های زمان جنگ جهانی دوم سوخته‌اند يا مرده‌اند يا کشته شده‌اند؛ به اسم «يدوشم» (دست و نام). چهارديواری عظيم از سنگ خارا. قلوه‌سنگ‌های سه‌چهار خرواری دره‌ی اردن. هر يک تيله‌انگشتی ديوان و سقفی يک‌پارچه و قطور بر سر اين چهارديواری. و دری بزرگ و زمخت و سياه از ورق آهن نخاله. و همه‌جا شباهت‌های فراوان با مقبره آخرين کشته‌های فاشيسم در رم. روزی که به ديدار اين بنای يادبود رفتيم، مردی که راهنما بود حسابی يک دهن روضه خواند و اشکمان را گرفت. که اگر او نبود و روضه نمی‌خواند هم چنين می‌شد. تصوير چه تحقيرها بر ديوار و چه توحش‌ها در تن کوره‌های آدم‌سوزان و چه کيف‌ها از پوست آدمی و عکس چه دوک‌های سياهی در پس ميله‌ها و چه چشم‌هايی... بماند که من قصد روضه‌خوانی ندارم.
...
من شرقی غيرعرب فراوان چوب اعراب را خورده‌ام و هنوز می‌خورم. با همه‌ی باری که {...} بر دوش من بوده و هنوز هست، مرا عجم می‌دانند؛ رافضی می‌دانند؛ محرابی برای تشيع من قائل نيستند؛ بوشهر و بندرعباس من کور شده است تا کويت و بصره‌ی او بندر آزاد باشد؛ دعوای شط‌‌ العرب از مرگ عثمانی تا کنون ميان من و عراق باقی است. زيرا ايرانی چه در عتبات عراق و چه در مکه و مدينه بدرفتاری می‌بيند... و اين منی که از اين اعراب چنين چوب‌ها خورده است، اکنون از حضور اسرائيل در شرق؛ از حضور اسرائيل که می‌تواند لوله‌ی نفت شيوخ را ببرد و نطفه‌ی طلب حق و انصاف را در دل هر عرب بدوی بنشاند و سرخرها بسازد برای حکومت‌های بی‌قانون عهد دقيانوسی ايشان...



February 8, 2006 10:41 PM