...

آن‌قدر حالم گرفته است به خاطر برخورد با زنان در پارک دانشجو، آن‌قدر فضای امنيتی مسخره‌ای که آن‌جا ديدم، با آن همه نيروی انتظامی باتوم‌به‌دست روی اعصابم است که نمی‌توانم درباره‌ی برنامه‌ی آرام خودمان چيزی بنويسم. لازم بود آن همه خشونت برای جمعی که آرام آمده بود از صلح بگويد، از زندگی برابر، از انسان بگويد؟ دير رسيدم. همه‌اش تقصير... از وبلاگم بدم می‌آيد. اگر جواب آن خبرنگار خارجی را نمی‌دادم، اگر خودم را به جای او نگذاشته بودم، امروز می‌رسيدم کنار باقی زنان. اشتباه کردم. يک ربع به 5 رسيدم و ديدم گروه‌های چندنفری زنان را که کتک‌خورده و ترس‌خورده اين طرف و آن طرف چهارراه ولی‌عصر ايستاده‌اند.
-خانوم کتک خوردی؟
دست کبودش را نشان می‌دهد. چشمانش نمناک است.
-چی کار کردن؟
- کاش فقط کتک بود! چيزايی گفتن که فقط خوشون لياقتش رو دارن. تازه مردا رو خيلی بدتر زدند.
-خانوم شما چی؟
- (سکوت و لبخندی تلخ)
برای شما که می‌خواهيد بدانيد امروز در برنامه‌ی آرام «هشت تا هشت» چه گذشت، برای شما بگذار بگويم خنده‌هايم ماسيده، صدايم درنمی‌آيد، گوشم نمی‌شنود و چيزی در سرم زنگ می‌زند: ما می‌توانيم! فقط با هم‌دلی و يک‌رنگی. اين يکی را با سرکوب هم نمی‌شود از بين برد. نمی‌شود.



March 8, 2006 11:16 PM


Comments


پرستوی عزیز...نمیدونم اشکال کار دقیقا از کجاست/ ولی، منی که زمان و مکان دقیق رو میدونم، میدونم چقدر دوس دارم بیام ، میدونم خیلی از زنان بزرگی که دوس دارم از نزدیک ببنمشون خواهم دید و یک چیز هایی رو با چشم خودم یاد بگیرم و بفهمم-چرا نباید بیام ؟ اینقدر از فضای موحش و خفقان آور اونجا باید بترسم -از کتک و هتک حرمت- که به خودم بگم حق نداری بری...؟ این همه تلخی این همه زخم که همه نوشتند ، عکس گرفتند فیلم گرفتند و امثال بزدلی مث من از تصورش هم لرزیدند. من میومدم اونجا با سکوت یا با شعار چی میگفتم که کتک نخورم و توهین نشنوم؟ وبه خاطز این همه بی احترامی از خودم ، از زن بودنم ، از انسان بودنم، متنفر نشم ؟

Posted by: طوبی at March 10, 2006 11:32 PM

8تا8 خوب بود...خیلی خوب.به خصوص بابک احمدی گل سر سبد مراسم بود و حرفهای جلایی پور هم به نظرم خیلی قابل اعتنا بود...از اجرای زیبای تئاتر خیابانی ننوشتی که میدانم نبودی نه اول برنامه نه آخر که تکرار شد...باید می بودی و اشکهای شادی صدر رو وقتی آن دخترک در نقش یک همسر قاتل فرورفته بود، می دیدی.دست همه شان و همه تان درد نکند...اما به نظرم کمی بوی اختلاف می آمد در برگزاری این دو مراسم که اولی هم آن قدر کش آمد که خیلی ها به پارک نرسیدند و آن صحنه های موحش را ندیدند!!!نباید بگذاریم این آفت های همیشه کار گروهی و هدف مشترک در ایران به جانمان بیافتد!

Posted by: rooz... at March 9, 2006 09:47 PM

پرستو جان...
.
.
شب سرودش را خوانده است
نوبت پنجره هاست
.
.

Posted by: kandou at March 9, 2006 08:49 PM

سلام.منم واسه ي رسيدن به اين تجمع و درگيري تو خبرگزاري كوفتي نرسيدم بيام يوسف آباد.يه چيز كوچيكي اينجا : http://www.iranmehrdaily.blogfa.com/post-25.aspx نوشتم.هرچند كه به اندازه ي 5 برابر اين نوشته حرف داشتم ولي نتونستم بنويسم.هنوز هم موقع نوشتن اين كامنت تن داره ميلرزه.و بيشتر از همه به خاطر برخوردي كه با سيمين بهبهاني شد ميلرزم.وبلاگ فرناز رو خوندي؟ديدي؟خداي من...تو كل عمر بيست و اندي سالم همچين خشونت و وحشي گري اي نديده بودم.كابوس و جاي درد باتوم تا كي ميخواد تو ذهن و جون من بمونه خدا ميدونه...

Posted by: مريم مهتدي at March 9, 2006 03:15 PM

بابا خودت كه نبودي كسوف هم كه عكس هاي پارسال رو گذاشته پس كي اومده؟

Posted by: بهمن at March 9, 2006 10:00 AM

تلخ بود...حتي شنيدنش..از دورها...

Posted by: ماندانا at March 9, 2006 08:43 AM

تعجبناک نیست،مهرورزی دولت احمدی نژاد است دیگر...

Posted by: اميرحسين at March 9, 2006 07:57 AM

http://www.advarnews.com/Gallery/1226.aspx
گزارش تصویری بدی نیست. البته عکاس کتک بدی خورده بود. و همینطور سایر بچه های تحکیمی که بودند. از بچه های شریف 4 نفر بازداشت شده بودند که ساعت 7 آزاد شدند. هرچند که خانم دو کوهکی میانه خوبی با تحکیم ندارید...

Posted by: امیر at March 9, 2006 04:26 AM

Posted by: آناهیتا at March 9, 2006 02:20 AM

از تبعیض زیاد نوشتم اما این تبعیض نیست این فرق گذاشتن نیست این ظلم مشخصیست که مسلما باید جوابش را داد به قول خودشان خوا صدای هیچ کس رو بلند دوست نداره مگر کسی که بش ظلمی شده باشه....

Posted by: رویا at March 9, 2006 02:16 AM

انتظار نداشته باشيم كه آنها كه حرف ما را نمي فهمند گل و بلبل نثارمان كنند. پرستو جان دلم مي خواست من هم بودم. در هر حال خسته نباشيد. راهى ست كه رفتنش بر عهده ماست. هنوز اولش هستيم پس خسته نشويم ، افسرده هم.

Posted by: نوشا at March 9, 2006 01:12 AM

اين قرارداد
تا ابد ميان ما برقرار باد
چشم‌هاي من به جاي دست‌هاي تو
من به دست‌هاي تو آب مي دهم
تو به چشمان من آبرو بده
من به چشمهاي بي قرار تو قول مي دهم
ريشه هاي ما به خاک
ساقه هاي ما به آفتاب مي رسد

ما دوباره سبز مي شويم...


« قيصر امين پور- گل‌ها همه آفتاب گردانند »

Posted by: پدرام at March 9, 2006 12:50 AM

راستش از همان اول منتظر بودم که گزارش امروز را در سایتتان بخوانم بد جور ضد حال خوردم اخه وقتی در تقویم ایران اسمی از روز جهانی زن نیست آن وقت ...

Posted by: مها at March 9, 2006 12:49 AM

پرستو جان بهتر شد که نبودی من 5 سال هست دارم مبارزه می کنم در دانشگاه و بیرون چنین توحشی ندیدم. اونقدر عجله کردم که برم به تجمع نشد برای عرض ادب خدمت برسم. 8 تا 8 عالی بود ای کاش این تلخی پیش نمی اومد.....

Posted by: سینا مالکی at March 9, 2006 12:40 AM

Post a comment





Remember Me?