ايرواننامه – 2
کمی فاصله افتاد بين ايرواننامهی اول و دوم؛ شايد بهخاطر بیحوصلگیهای من. به هر حال دربارهی جوانان ارمنی در «اعتماد ملی» نوشتهام که امروز، پنجشنبه، چاپ شده (pdf). عکسها از منصور نصيری است و مطلب آزاده عصاران هم دربارهی سيستم آموزشی ارمنستان خواندنی است. (البته، درکل، صفحهی جوان اعتماد ملی خواندنی است!) عکس زير هم کار منصور است.
مرتبط:
زنان ارمنی
نسل جديد زنان ارمنستان
دانشآموزان ارمنی
قصاب
باکلاسهای فقير
همينطور که در پيادهروهای سنگفرش و عريض يکی از خيابانهای اصلی ايروان، پايتخت ارمنستان، راه میرويم و يکی از هزاران نوع پيراشکیشان (حالا فرض کنيد خاچاپوری، پيراشکی سنتیشان) را سَق میزنيم، اين طرف و آن طرف را میپاييم که مبادا سوژهای از دستمان در رود. جز پسران جوان سيگار به دست –که سيگار را با سيگار روشن میکنند- و دختران شيکپوش، دستفروشهايی را میبينيم ميانسال و اغلب زن که همهچيز میفروشند؛ از پيراشکیهای خوشمزه و متنوع گرفته تا تخمه و مجلههای مُد و خردهريزهای زينتی. در يکی از همين چشمگردانیها، از پنجرهای کوچک در زيرپلهای نيمچه تاريک، نگاه پيرزنی پشت چرخخياطی جذبمان میکند. دست تکان میدهيم، میخندد. پلهها را پايين نرفته، دختر جوانی روبرويمان ظاهر میشود. تيپی اسپرت و امروزی دارد: ساده و شيک.
- دو يو نو انگليش؟
و میداند. خوب هم میداند. برخلاف آدمهايی که تمام روز قبل در خيابانهای ايروان ديده بوديم و هيچ زبانی جز ارمنی و روسی نمیدانستند.
هايگويی 21 ساله، که تا مدتها نمیتوانستيم اسمش را درست تلفظ کنيم و به پيشنهاد خودش او را هلن صدا میکرديم، مالک آن خياطخانه کوچک و مدير اينترنت کلاب روبرويش است. او در عين حال در دوره کارشناسی ارشد مترجمی زبان انگليسی (به ارمنی) میخواند. بدون قضاوت ما خودش میگويد مردم کشورش در دو طبقه کاملا مشخص زندگی میکنند. بعضی در رفاه کامل و بعضی در فقر بیحساب و خب با اين طبقهبندی او در گروه اول میگنجد.
کلاب اينترنت (همان کافینت خودمان) که دو اتاق دارد و چيزی حدود 20 دستگاه کامپيوتر، مرتب از جوانها پر و خالی میشود. يکی از اتاقها در واقع گيمنت است. «اينجا اينترنت جز چت، استفاده ديگری ندارد. خيلی از دوستان خود من مدتی چت میکنند و بعد میشنوم که جشن ازدواجشان است وقتی که میپرسم، میفهمم دامادها همان پسرهايی هستند که در اينترنت ملاقاتشان کردهاند.»
هايگويی میگويد تازه اين راه باکلاستری است نسبت به پيدا کردن زوج مناسب در ديسکوها و نايتکلابها. چيزی که خيلی در شهر نهچندان بزرگ ايروان متداول است.
قيمت هر ساعت استفاده از اينترنت در کلابها چيزی حدود 350 درام (تقريبا معادل 700 تومان) است. خطوط اتصال به اينترنت dial up و سرعت به نسبت ايران پايينتر است.
حالا ديگر هايگويی شده است مترجم ما. میگويد همراهی با ما را دوست دارد و به نظرش جالب میآيد همراه گروه کوچک روزنامهنگار ما باشد. در حرفهايش مدام به حکومتشان اعتراض میکند، آنها را فاسد میخواند و میگويد از حال مردم هيچ خبر ندارند. میگويد درآمد روزانه خودش چيزی حدود 3 دلار در روز است و اين برای کشوری که انرژی در آن حکم طلا را دارد خيلی کم است.
راست میگويد، در هتل کوچک و سهستارهای که ما سه روز اسکان داشتيم، آب گرم جيرهبندی بود و اتاقها چندان گرم نبودند.
هايگويی به زويا، پيرزن خياط اشاره میکند و میگويد: «اين زن تنها کمتر از اينها درآمد دارد. میبينيد که با اين حساب زندگی چقدر سخت میشود.» اين را دو روز بعدش که سفرمان را تمديد کرديم و دربدر دنبال جا میگشتيم، شيرفهممان شد: همه حاضر بودند خانههايشان را خالی کنند، در اختيار ما بگذارند و شبی بين 20 تا 30 دلار کرايه بگيرند. و ما دردمان گرفت.
شنيدهايم ارمنستان در موسيقی و رقص خيلی پيشرفته است. میپرسيم و هايگويی به جای جواب دادن دستمان را میگيرد و مستقيم به کلاس رقصی میبرد در همان حوالی. سوار مترو میشويم: قطارهايی قديمی اما محکم و خشن. شايد صفت «روسی تمامعيار» بتواند تعريفش کند. سرعت وحشتناکش که آدم را ياد تونل وحشت میانداخت و باز و بسته شدن درهايش هوشمند نبود و هر آن ممکن بود دستی، پايی، بدنی، ميانش گير کند. با اين حال کار را راه میانداخت با صرف کمترين هزينه در مقابل تاکسیهايی که بنزين میسوزانند: بنزين به قرار ليتری 800 تومان!
کلاس رقص سنتی شاگرد بيشتری دارد، مخصوصا در رده سنی کودکان. اما زيادند جوانانی که به زيبايی رقص لاتين بلدند. انواع تانگوها و رقصهای دونفره. دارند برای مسابقهای آماده میشوند و تمرينشان جدی جدی است. ما مسابقات پاتيناژشان را از دست دادهايم چون درست يک هفته بعد رسيدهايم به ايروان. گويا روی درياچه زيبا و يخبسته سوان مسابقاتی برپا بوده.
هايگويی از موسيقی سنتی کشورشان میگويد که دارد فراموش میشود. میگويد موسيقی عربی خيلی طرفدار دارد ميان جوانان. با اين حال او ژيوان گاسپاريان را خوب میشناسد؛ دودوکنواز معروف که سه سال پيش همراه با حسين عليزاده در تهران کنسرتی داشت و علاقهمندان زيادی جذب اين ساز سنتی ارمنیها شدند.
در ميانه حرفها و اطلاعاتی که میدهد، میفهميم نامزدی دارد در شهری ديگر که اتفاقا از راه اينترنت آشنا شدهاند و همين میشود که بحث میرسد به ازدواج. میگويد در ارمنستان دختران زود ازدواج میکنند و معمولا دنبال ادامه تحصيل نيستند. خوشپوشی و رسيدن به ظاهر برايشان خيلی مهم است (برعکس پسران) هرچند در ميان طبقه بالای شهری اين اصل زياد هم رعايت نمیشود. میگويد مراسم عروسی چيزی شبيه همان هفت شب و هفت روز است اگر بخواهد به شکل سنتی برگزار شود. از اهميت موضوع «بکارت» دختران هنگام ازدواج میگويد و تاکيد میکند پسران ارمنی برای ازدواج مناسب نيستند چون به نام غيرت اجازه فعاليت به دختران را در جامعه نمیدهند.
از او درباره حقوق زنان و حقوق بشر و اينها میپرسيم که می فهميم اوضاع چندان جالب نيست. گرچه به چشم هم ديده بوديم. در ارمنستان بسياری از مردان به دليل اوضاع نهچندان جالب اقتصادی کشور بيکارند ولی چون حاضر به انجام کارهای پست نيستند، زنانشان دستفروشی و نظافت میکنند و پول اندکی درمیآورند. بدتر از همه اينکه سازمانهای غيردولتی چندانی در زمينه حقوق زنان فعال نيست. هايگويی از سازمان غيردولتی سوئدی حرف میزند که سال پيش به ارمنستان آمده و گروهی از زنان پيشرو را با مفاهيم حقوق بشر آشنا کرده. در همين حد.
در ايروان اگر زبان مشترکی با کسی داشته باشيد، پيدا کردن دوست اصلا سخت نيست، چون مردم مهربان، خونگرم و مهماننوازی دارد. همين است که از هايگويی جدا نشده، هاروت را پيدا میکنيم. پسری جوان،حدودا 30 ساله، که روابط بينالملل میخواند و در حال ياد گرفتن زبان فارسی است. او مدير يک معاملات املاکی کوچک است و البته با همه اين حرفها اصلا با بقيه پسران ارمنی که سيگار با سيگار روشن میکنند متفاوت نيست.
او ديد سياسی خوبی دارد نسبت به مسائل منطقه. از احتمال جنگ کشورش با آذربايجان میگويد بر سر قره باغ. از اين میگويد که امريکا میخواهد همه کشورهای هممرز با ايران را با خود همدست کند و به ايران فشار آورد و بالاخره از سفرش به ايران میگويد: «دوره کوتاهی برای ياد گرفتن فارسی آمده بودم تهران. همه چيز عالی و خوب بود اما در کنار آلودگی هوا هيچ چيز بيشتر از سر و صدای موتورسيکلت اذيت نمیکرد.»
دور و برمان را که نگاه میکنيم، میبينيم هر چند شهر ايروان آنچنان هم تميز نيست، قوانين ترافيکی چندان اعمال نمیشود و پليسهايشان انگشتشمارند اما سروصدا کم است. کسی بیجهت بوق نمیزند و حتی يک موتورسيکلت هم در شهر ديده نمیشود.
خسته از گپهای طولانی روی لبه آبنمای وسط ميدان اصلی شهر مینشينيم. دورتادورمان روی ستونها پوسترهايی درباره سالگرد قتل عام ارامنه در 24 آوريل 1915 زده شده و گروههای جوان از جلوی اين پوسترها رد میشوند، خندان.
Comments
سلام.من چند وقت پیش سفری مشابه شما به باکو داشتم که خیلی شبیه نوشته های ما بود.موفق باید.
Posted by: بابک at April 13, 2006 08:27 AM
سر حالی :)
Posted by: ناز پسر قرن at April 7, 2006 09:02 PM
پرستو، خيلی جالبه این سفرنامت. من اینجا کلی دوست اهل ارمنستان دارم. آدمهای جالبی هستند و یک مخلوطی از ایرانی ها و روس ها. همه دوستام که رفتند ایروان از این شهر خوششون اومده، تو هم که بدت نیومده. در نتیجه فکر کنم من هم به زودی برم.
راستی، اسم اون منطقه مورد جنگ بین ارمنستان و آذربایجان، قره باغ باید باشه. به ارمنی اسمش هست ناگارنو
پرستو:
آره اگه می تونی برو ببينش. بعدش هم عجب سوتی بدی دادم! راست می گی... دیکته قره باغ رو اشتباهی نوشته بودم. درستش کردم.
دل تنگ هم هستیم در ضمن.
قربانت
Posted by: Khodadad at April 7, 2006 07:30 PM
فقط تبسم
Posted by: ش - هلو at April 7, 2006 05:38 PM
سلام ...می خواندمت ...در حالی که همه دارند جهانگردی می کنند ما تازه راه افتاده ایم و داریم هرمزگانمان را می گردیم ...
پرستو:
عالیه! به خليج فارس برسان سلام ما را!
Posted by: سیاورشن at April 7, 2006 04:08 PM
پرستو جان سلام..اتفاقا من هم قراره خرداد ماه یه سفر داشته باشم به ارمنستان ( ایروان)...اطلاعاتت خیلی به دردم خورد.دارم تحقیق میکنم ببینم ارزش رفتن داره یا نه...مرسی
پرستو:
خوشحالم یه کارکردی داره این نوشته ها!
خوش بگذره ارمنستان. به نظرم که می ارزه دیدنش...
Posted by: yaloosh at April 7, 2006 03:10 PM
پرستو جون!اومده بودم یه مطلب راجع به نوشتتون توی اعتماد ملی بگم ولی خیال فاطمه پژوه نمی زاره. نمی خواین کمپین کنین؟
پرستو:
حقیقتش من تخصصی در زمينه حقوق و زنان زندانی و این ها ندارم. اما می پرسم ببینم دوستان چه می خواهند بکنند.
Posted by: آوای رهایی at April 7, 2006 12:41 PM
سلام. خواستم یک خبر ناراحت کننده بدم. امامزاده طاهر بودم، برای بار سوم سنگ فبر مرحوم شاملو شکسته شد. توسط چه کسی خدا داند.
پرستو:
10 روز پيش آن جا بودم که...
عجب! آخه چرا؟
Posted by: عرش at April 7, 2006 12:33 PM
مرسي از نوشتههاي خوبت...
پرستو:
مرسی از اين که می خوانی
Posted by: zoha at April 7, 2006 11:38 AM
سلام
خسته نباشی. به خدا همه مطالب روزنامه روی سایت روزنا هم هست. فقط یک کم حوصله می خواد.
http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=4009&Title=تصويري از جوانان ارمني در ايروان ؛ باكلاسهاي فقير - پرستو دوكوهكي
http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=4010&Title=نگاهي به سيستم آموزش در ارمنستان ؛ ده سال مدرسه و چهار سال دانشگاه - آزاده عصاران
http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=4011&Title=كشور انار و كليسا
http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=4012&Title=ويتكنگهاي كافهنشين - حميدرضا علاقهبند
پرستو:
ممنون روزبه جان. راستش من با مرورگر فايرفاکس کار می کنم و تمام صفحه های روزنا رو به هم ريخته می بينم. برای همين نمی تونم مطالب رو پیدا کنم و اگه پیدا هم بکنم، می دونم که خيلی از آدمها با فایرفاکس کار می کنن و براشون قابل استفاده نیست.
ولی حق با توست. بايد لينک می دادم.
Posted by: روزبه at April 7, 2006 09:22 AM
به نام خدا
البته از اینکه غیر مرتبط با مطلبتون نظر می دم عذرخواهی می کنم:اما آیا زن در عمل جنسی پذیرای اسپرم از جانب مرد نیست؟ او می تواند از بارداری پیشگیری کند قبل از اینکه موجودی زنده به وجود بیاید اما وقتی لقاح انجام و سلول اول تشکیل شد او زنده است و حق حیات دارد حال اسمش هرچه باشد مهم نیست اما هیچ بنی بشری نمی تواند این حق را از او بگیرد. همان طور که هیچ کس حق ندارد به دیگری توهین کند. از پاسخ تون هم ممنونم.
Posted by: payan at April 7, 2006 06:02 AM
حليم رو با« شكر» بايد خورد يا«نمك»؟ تا حالا روي سيب زميني ( آب پز يا سرخ كرده)، شكرريختهايد ؟ روي شله زرد چي ؛ ميشه به اندازهي دارچين نمك ريخت؟
... تا حالا هوس كردين كنار بشقابِ شيرين پلو نمكدون بذاريد؟ مزهي تخم مرغ عسلي رو با شكر چشيدهايد؟ و...
به عنوان يه «زن» توي نوشتههات ، هيچ وقت نديدم از واژه دستمالي شدهي «عشق» چيزي بنويسي !
حتا در دفاع از جنس «زن»...
... از همه بدتر،بعضيها هم تا يه نفر رو 2 بار ميبينن وبهش عادت ميكنن، زودي واژهي(دستمالي شدهي) «عشق» راقرض گرفته و فوري ميرن توي «لباسِ» ليلي و مجنون خدابيامرز!
...چرا؟
Posted by: ش - هلو at April 7, 2006 05:01 AM
mer30 azizam az etela'ate khoobi ke dadi khoda kone hamishe movafagh bashi
Posted by: aynaz at April 7, 2006 03:49 AM
بهترین درودهای بهاری!
Posted by: آرش ( Mother Earth) at April 7, 2006 03:22 AM
درود... ما هنوز منتظريم كه به صف روزنامهنگاران اين گوشهي صفحه... نه، كمي بالاتر. بله. به اين صف بپيونديم. البته حق لينك دادن يا ندادن حق مسلم شماست اما باور كنيد ما روزنامهنگاريم!! 8 سال ميشود كه اينطور است...!
Posted by: كوروش ضيابري at April 7, 2006 12:58 AM
سلام
با عرض خسته نباشيد به شما
نمايشگاه كاريكاتوري به مناسبت 8 مارس در انجمن فرهنگي هنري سايه و با موضوع زنان برگزار گرديد كه اين كاريكاتورها را در دو قسمت روي وبلاگ انجمن سايه مي گذارم كه اولين قسمت آن را در آخرين پست وبلاگ مي توانيد ببينيد . ديدن اين كاريكاتورها را به دوستانتان نيز توصيه كنيد تا به ما كمك كرده باشيد.
با تشكر
Posted by: انجمن فرهنگي هنري سايه(حسين) at April 6, 2006 10:31 PM
مبسوط و دل نشین!
Posted by: هما at April 6, 2006 08:42 PM
ممنون از گزارش بسيار زيبا. صفحه جوانان اعتماد ملی هم معرکه است. يک پنجشنبه است و يک صفحه جوانان! خيال کردين!!
Posted by: kandou at April 6, 2006 08:18 PM
پرستو عزیز! مرسی بابت زحمتی که می کشین و ما رو در جریان فرهنگ، آداب و رسوم و ویژکی های یک مردم دیگه قرار می دین
پرستو:
اميدوارم دست کم اين نوشته ها همين کارکرد رو داشته باشه سينا جان.
Posted by: آوای رهایی at April 6, 2006 05:26 PM

