پراکنده؛ از نمايشگاه کتاب و مطبوعات
1.
گردِ مرگ
افسردگی گرفتم از فضای نمايشگاه کتاب. از بس که لبولوچهی ناشرانِ خوب آويزان بود. تلاشهايشان برای گرفتنِ مجوز برای بسياری از کتابها بینتيجه مانده و... باورم نمیشود که اين همه ناشر، کتابهای جديد انگشتشماری را برای نمايشگاه آماده کرده باشند. يکجورهايی ماجرای گَردِ مرگ است و اينها. اما به من خوش گذشت. با آقای داداش حسابی چرخيديم در سالنهای نمايشگاه و کلی کتاب خوب خريديم. [و البته جای دوستان را خالی کرديم بسی.]
مجموعهی آثار شاملو را خريدم از انتشارات نگاه با تخفيف نمايشگاه (کتابهای شعر شاملو را تکتک داشتم اما خيلیهاشان دودر شده و درکل ترجيح میدادم کتابهايش را جداجدا در کتابخانهام داشته باشم ولی فکرش را بکنيد، حتی هوایتازهاش را هم از من بلند کردهاند نامردها!) و:
همه چيز راز است، گزينهی شعرهای يانيس ريتسوس، ترجمهی احمد پوری، نشر چشمه؛
خردهجنايتهای زَناشوهری، اريک امانوئل اشميت، ترجمهی شهلا حائری، نشر قطره؛
معاملهی پرسود و داستانهای ديگر، انتخاب و ترجمهی مژده دقيقی، انتشارات نيلوفر؛
باغهای شنی، حميدرضا نجفی، انتشارات نيلوفر (به پيشنهاد آقايی که در غرفه بود و گفت داستانی است دربارهی زندانهای اين روزهای ايران)؛
دفاع لوژين و پنين، [هر دو] ولاديمير ناباکوف، ترجمهی رضا رضايی، انتشارات کارنامه؛
دفترچهی خاطرات و فراموشی، مجموعه مقالههای محمد قائد، انتشارات طرح نو (به راهنمايی بهمن)؛
جنگل واژگون، جِی.دی.سلينجر، ترجمهی بابک تبرايی و سحر ساعی، انتشارات نيلا.
2.
کمبودِ ناشر-حسابی
هميشه برايم سؤال بوده: مردم کتابهای درِپيت را دوست دارند و میخرند –و در واقع تقاضا، عرضه را میسازد- يا ناشرانِ اين کتابها از جايی رانت میگيرند و فِرتوفِرت کتاب منتشر میکنند؟ نمیدانم در کشوری که مثل ايران سيستم اقتصادی درست و حسابیای ندارد چطوری میشود اين را فهميد؛ منظورم ذائقهی افراد است. به هر حال از اين همه غرفه، اين همه ناشر، چند تايی بيشتر جالب توجه نيستند. و خب مشخص است که جلوی غرفههای اندکِ ناشرانِ درستوحسابی (ناشر-حسابیها!) بايد انتظار چه جمعيتی را داشت و فشار بدنی و اينها.
3.
جنگافزار
به نظرم پديدهی امسال نمايشگاه مطبوعات، همين نشريهی وزين است که غرفهاش را شبيه صحنههای جنگی درست کرده بود و اسلحههای پلاستيکی آويزان بود و اينها. جلويش جوانانی جمع بودند که با علاقه دربارهی اسلحههای جديد که در شمارههای اين ماهنامه معرفی شده بود، میپرسيدند. پشتم لرزيد از اين تصوير. جلو که رفتم، پسر خوشتيپ، خوشبرخورد و باهوشی ديدم که با علاقهی فراوان جواب همهی سؤالها را میداد. گفت ماه ديگر وبسايت مجلهشان هم راه میافتد و... نظر شما؟ نکند شما هم حال کرديد از شنيدنِ خبرِ انتشار چنين نشريهای؟
4.
آقای وزير
معمول نيست صبح اولين روز نمايشگاه مطبوعات زياد شلوغ باشد و برای همين از خلوتی دو سالن اول تعجب نکرديم -با اينکه بيشتر نشريات مهم و بزرگ در اين دو سالن غرفه داشتند. همينکه خواستيم برويم به سالن سوم، سالنِ نشرياتِ شهرستانها، موج آدم خورد توی صورتمان و بعد باد عبور وزير ارشاد و... راستش در همان گيرودار صدای خشوخش خاراندن پاچه از کنار غرفهی روزنامه ايران بدجور به گوش میرسيد! پشت سر آقای غرفهدار، پوستری قدی نصب شده با تيتر بزرگ روزنامهی ايران در اين مايهها که: مقدم وزير محترم...
بیخيال!
5.
گردِ مرگ
نمايشگاه مطبوعات با همهی خوبیاش –از اين جهت که دوستان و همکاران و البته استادت را میبينی به شدت- به نظر بیحال میآيد. تعداد مجلههای جديد زياد شده و جای خالی نشريات قديمیتر خالی است. اندکی از شور و هيجان پارسال –که دو ماه مانده به انتخابات رياست جمهوری بود- در غرفهها ديده نمیشود و... از همهچيز بدتر بینظمی نمايشگاه مطبوعات امسال است. کنار غرفهی گلآقا، هفتهنامه يالثارات است و غرفهی کناری ماهنامه هنر آشپزی، مجلهی تخصصی معماری. نه بر اساس حروف الفبا چيده شدهاند و نه بر اساس موضوع. خلاصه شَلَمشوربای خلوتی است.
Comments
سلام
در این "خانهی خرابشده" رو گل میگیرم.برای همه امید و شادی آروز میکنم.
دوران خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
با تشکر
عرفان
Posted by: عــــــــرفان at May 14, 2006 08:57 PM
iud
Posted by: امير حسين at May 11, 2006 07:22 AM
امضا براي آزادي جهانبگلو
Posted by: امضا براي جهانبگلو at May 9, 2006 09:45 PM
سلام
پستهای آخر commentجا ندارد...
چطور میشه این وبلاگ زن نوشت باشه...کنسرت سیمین غانم رو ندید بگیره و کنسرت سعید نفیسی تبلیغغغغغغغ
بشه؟؟؟؟
پرستو:
چه اشکالی داره؟ من سیمین غانم رو هر سال - به جز امسال- تبلیغ کرده بودم. امسال رو خبر نداشتم مریم جان. خودم جا موندم چه برسه به این که بخوام خبرش رو بدم.
Posted by: مریم at May 9, 2006 07:55 PM
منم رفتم از کتابهای که معرفی کرده بودی: اعتماد و بی پر وبال و باغ های شنی رو گرفتم. البته خیلی بیشتر از این حرف ها گرفتم. احساس مورچه بودن بهم دست داده بود و دیوونگی آخه امسال کنکور کاردانی به کارشناسی دارم باید درس بخونم.
راستی نمی دونستم از اعتماد ملی رفتی و دختر عمه ام گفته بود ممکنه باشی هزار بار از جلوی غرفه اش رد شدم( علامت یه کله ای که بد جوری ضایع شده).
پرستو:
آخی! شرمنده شدم که نبودم در غرفه.
Posted by: یاشار at May 9, 2006 07:36 PM
درود.
مطلب آخرت جايي براي كامنت گذاشتن نداشت. مجبور شدم اينجا بنويسم. ميكل آنژ جمله جالبي دارد كه من اينجور وقتها زير لب با خودم ميگويم. گفته است : خدايا مرا ببخش چرا كه نميدانم چه ميكنم.
شاد باش و ديرزي
Posted by: حامد at May 9, 2006 06:44 PM
سلام به من هم گاهی سر بزنید
Posted by: ترانه آزادی at May 9, 2006 01:37 PM
http://www.tik.ir/display/?ID=19920&page=1
در راستای تلاش برای کسب محبوبیت رئیس جمهوری نه چندان محبوب ...
Posted by: حمید at May 8, 2006 06:56 PM
نمایشگاه مطبوعات که شلم شوربایی بود برای خودش،این کتاب سلینجر رو هم بخونین اگه خوبه منم بگیرم، راستش دیدم نشر نیلا و فروشنده غرفه هم کلی از ترجمه اش تعریف کرد ولی جرات نکردم بخرم،شاید منتظر بودم خود حمید امجد که امور بود بیاد و بهم توصیه اش کنه...
پرستو:
اتفاقا خود حميد امجد پيشنهادش کرد. هنوز نخوانده ام اما فکر کنم می شه به امجد و نشر نيلا و از همه مهم تر خود سلينجر اعتماد کرد و کتابش را خريد.
Posted by: پوریا at May 8, 2006 04:27 AM
با اين روحيهاي كه تو داري ( هي از اين روزنامه به اون روزنامه ميكني)، بعيد نيست بيايي پيش خودمون كيهان!
Posted by: ش - هلو at May 8, 2006 01:32 AM
حالا که لینک میزاری اینم بزار: http://www.advarnews.com/university/1741.aspx
Posted by: حسام at May 7, 2006 07:47 PM
پرستوی عزیز دات کام شدم . گفتم شاید باید خبر به این مهمی را اعلام کنم .
Posted by: فواد خاک نژاد at May 7, 2006 05:12 PM
نوشته هایت را برای اولین با دیدم مطالبت خوب ست درمورد ازادی بانوان زیاد جدی نگیر فقط شعار است
Posted by: reza at May 7, 2006 03:26 PM
خیلی خوشحال شدم که این پستت رو خوندم. نمیدونستم که از سالینجر کتاب جدید چاپ شده.
Posted by: holmes at May 7, 2006 01:25 PM
سلام. زياد به کيفيت کتاب خواندن گیر ندهيد. بگذاريد مردم از همان کتابهای خواندنی و ... شروع کنند، ذهنشان که گرم شد کتابهای درست و حسابی را هم می خوانند.
من چند روز پيش رفته بودم به يک کتابفروشی مشهور کانادا (چپترز)، پر بود از کتاب در پيت و عاشقانه و آبگوشتی.
Posted by: مهدوی at May 6, 2006 10:39 PM
اولا که سلام 1 دوما که تو رو خدا ما ری نمایشگاه جای منو خالی کن که دلم اونجاس!
Posted by: هانیه بختیار at May 6, 2006 06:58 PM
من هم کتاب همه چیز راز است رو گرفتم ...ولی جز یک شعر که خوشم اومد ، به نظرم جالب نمیاد، فکر کنم اشکال شاید از مترجم باشه ، ترجمه شعر کار ساده ای نیست
Posted by: رضا at May 6, 2006 06:34 PM
سلام. وای پرستو جان چند ماهه که لحنت خیلی عجیب غریب شده ، یاد نوشته های دوره مشروطه و قاجار و فیلمهای علی حاتمی میندازه آدمو! مخصوصا این که فعل رو تقریبا اوایل جمله هات میاری!! اگه برات اشکال نداره میشه یک کم معمولی تر بنویسی؟ :(
پرستو:
مممم... خودم متوجه این تغییر نشدم! لحنم پیرزنی شده؟ آره؟ اولین کسی هستی این جوری می گی...
Posted by: niloofar at May 6, 2006 02:41 PM
بابا این نمایشگاه همه جاش پر پیغمبر اعظم بود هر جا می رفتی فقط ال می دیدی
Posted by: روزبه at May 6, 2006 11:16 AM
Papar jaan: I am very very jealous. This reminds me of the good days of childhood when I used to spend the whole span of the Book Festival there and go to every booth three times and drive them nuts. I miss being in Iran and having the book festival.
I hope your Dadash (Hamid Rezay-e Naamard-e Bi vafaa) remembered me when hanging out...
Posted by: khodadad at May 6, 2006 01:43 AM
در گزارش پاياني بخش خبري ساعت ..:22 شبكه 3 در روز جمعه 15/2/85 انكه با ماه رابطه دارد رويت شد.
همراهشان مشخص نشد كه آقاي full metal jacket بودند ياآقاي پشت يك سوم.هركه بود ماشاالله قدش بلند بود.
Posted by: همان آقاي ريشو كه ميخواست بياد از شما كه در غرفه ياس نو at May 5, 2006 11:17 PM
Salam,
mitounin lotfan chand ta ketab az autor haye irani (tarjome shode na) moaarefi konin? mikham begam wasam az iran biaran wali moteasefane ziad ettelaaiii nadaram.
Merci
پرستو:
راستش من سليقه شما رو نمی دونم و زمینه مطالعه تون رو. در این یکی دو سال اخیر کتاب های خوبی خوانده ام از نویسنده های ایرانی. آدرس ای میل بگذارید برایتان می نویسم.
Posted by: Z. at May 5, 2006 09:48 PM
شما از کوروش ضیابری غافلید . اصلا احساس این نوجوان سیزده چهارده ساله بامزه را درک نمی کنید .او هی می آید اینجا و از شما می خواهد که اسمش را بگذارید در بلاگ رولینگتان و شما هم عین خیالتان نیست . یادم هست یک بار حسین درخشان گفت او روانی است و پدر و مادرش باید او را به دکتر ببرند . واقعا به این بچه دارد بی معرفتی می شود .خب حالا چی می شه لینکشو بذاری تو وبلاگت ؟
Posted by: داداش at May 5, 2006 08:59 PM
demet garm khoshom omad azet nevisande,ee...ta nemayeshgah edame dare sharjemon kon badjori darom to neveshtehat mallagh mizenom
Posted by: امید at May 5, 2006 08:03 PM
راستش نمی دونم شاید چون مطلب پیام روم تاثیر گذاشته.آخه من باهاش موافقم.
Posted by: عاطفه at May 5, 2006 04:42 PM
سلام پرستو جون!
به یک زندانی کمک کنید
خواهش می کنم سکوت نکنید
موفق باشید
Posted by: دلارام اکار at May 5, 2006 11:01 AM
American bloggers on board covering Ganji and the recent arrest of Jahanbeglu
Posted by: peace at May 5, 2006 06:51 AM
من داشتم توی گوگل دکتر جهانبگلو رو سرچ میکردم به این مطلب بازتاب رسیدم لینکش هست : http://www.baztab.com/news/26846.php
تاریخ 4 مرداد 84 و در انتهای مطلب که گزارشی است در مورد مایکل ایگنی شی یف! و حضورش در ایران به دعوت دکتر جهانبگلو میاید :
آنچه مسلم است این است که گزارش هایی از این دست در ادامه پروسه آمریکایی ها برای تکمیل اطلاعاتشان از وضعیت سیاسی اجتماعی- فرهنگی ایران و اتخاذ یک استراتژی جدید در قبال ایران خواهد بود.کنار گذاشتن طرح "رفراندوم" توسط آمریکایی ها، علیرغم حمایت اولیه آنها از محسن سازگارا ( مبدع تئوری رفراندوم) نشان از همین مساله دارد.آمریکایی ها به خوبی فهمیده اند، داستان ایران به سادگی عراق و افغانستان نیست، (هرچند که عراق هم، باتلاقی سهمگین برای آمریکا و نیروهای حامی اش شده و از افغانستان هم زمزمه های ایجاد یک باتلاق دیگر به گوش می رسد) اما ظاهرا روشنفکران عصبی و خشمگین از نتیجه انتخابات نهم ریاست جمهوری ، با آنکه در داخل ایران زندگی می کنند، مثل آمریکایی ها هنوز به عمق این پیچیدگی ها پی نبرده اند.
Posted by: Armin at May 5, 2006 02:47 AM
قرار شد تا يك هفته هر روز يك ستون ثابت براي نمايشگاه در شرق داشته باشم. حالا روزنامهنگار محسوب ميشم؟ اينم اوليش:
http://www.sharghnewspaper.com/850214/html/vk4.htm#s406035
Posted by: كوروش ضيابري at May 5, 2006 01:38 AM
سلام
خوبید؟خسته نباشید
من فکر کردم شاید فقط من فکر کردم خاک مرده ریختن نمایشگاه.تعجب کردم سالای قبل هر انتشاراتی صد جور اطلاع رسانی نوشتاری داشت برا کتابای جدیدش ولی امسال هیچی
ولی خدائیش روز اول دیگه بساط پیک نیک نبود یا من ندیدم.جای شکرش باقیه
راستی اگه بازم کتاب خوبی خریدین بگین.البته اگه موضوعش رو هم اشاره کنین خیلی بهتره.
موفق باشید
Posted by: karim at May 5, 2006 12:08 AM
اطلاعات بيشتر پيدا كردم. اما اولين جايي كه نشاني از اين كتاب (جنگل واژگون) ديدم اينجا بود. بهرحال مچكر..
Posted by: Anonymous at May 5, 2006 12:03 AM
و من دلم چقدر واسه دیدن اون دوستها تنگ شده بود و چقدر دوست داشتم بپرم بغل شون و لپ هاشون رو ماچ کنم!
Posted by: k1 at May 4, 2006 11:59 PM
هنوز نمايشگاه نرفتم اما گمان نكنم طاقت بيارم! قضيه اين جنگل واژگون چيه؟ تازه نوشته يا ..؟
پرستو:
تازه منتشر شده.
Posted by: Anonymous at May 4, 2006 11:59 PM
مرسی از لینکتان به روزنامه شرق. بسیار زیبا بود. هرچند مدتهاست دیگر شرق نمیخوانم. هیچ نمیخوانم جز اندکی کیهان آنهم به صورت آن لاین. اینروزها کیهان از پشت پرده بیشتر خبر دارد تا دیگران !
Posted by: Armin at May 4, 2006 11:14 PM

