روايتی کسل
حالت خوب نيست. نشستهای -با تپش قلب- و داری فکر میکنی به هزار تا موضوع. موبايل زنگ میخورد. جواب میدهی؟ بله. دوستانت در دوقدمی خانه هستند. میروی به ديدنشان. فکر میکنی سوز سرما که به سر و صورتت بخورد، حالت جا میآيد. جا میآيد: بستنی طالبی میخوريد در سرما، راه میرويد و میلرزيد و حرف میزنيد و میخنديد. میرسيد به شهرکتاب. گرم میشويد. نگاهتان روی جلدهای کتابها میلغزد. يکی برمیداری: «حرمان»، نوشتهی ياسمينا رضا، ترجمهی داود دهقان. دوست مهربانت در صفحهی سفيد اول کتاب برايت يادداشتی مینويسد و هديه میگيری. میچرخيد در کتابفروشی، کمی گپ میزنيد و سعی میکنيد بفهميد روزنامهنگارانی که در جايی مثل «همشهری» کارمند شدهاند، خوشبختترند يا شمايی که برای چاپ کردن گزارشهايتان جان میکنيد.
میآيی بيرون؛ تنها. سوز به گوشت میرسد. کلاه کاپشنت را روی سرت میکشی و کتاب را باز میکنی تا همينطور سلانهسلانه که راه میروی، داستان را هم بخوانی. جذاب است. بحث «خوشبختی» در کتاب باز است. به دستانت که دارند يخ میزنند توجه نمیکنی. نور هم کافی نيست. چقدر ميان تيرهای چراغ برق فاصله است! روسریات زير کلاه از سرت میافتد. میخواهی محل نگذاری اما کلافه میشوی. تا بخواهی درستش کنی، عابری میگذرد و متلکی میگويد که نمیفهمی. داستان را ادامه میدهی. ديگری رد میشود و «موووووووووچ» صدای بوس از خودش درمیآورد. سرت را بلند نمیکنی اما تا چند قدم، چشمت کلمهها را نمیبيند. میرسی به پيادهروی جلوی ساختمان بزرگ «مرکز مطالعات و تحقيقات راهبردی» که وابسته به مجمع تشخيص مصلحت نظام است. ليز میخوری بدجور. اما نمیافتی. از يخزدگی آن قسمت از پيادهرو میفهمی که آنجا را قبلتر با آب شستهاند و لابد آب شهری هم بوده. حرص میخوری. درست مثل راوی داستانی که داری میخوانی. راستهی کنار خيابان را میگيری و میروی. سه قدم برمیداری و پژويی کنار پايت میايستد. محل نمیگذاری اما سرعتش را با قدمهای تو هماهنگ کرده است. دو نفرند. مضطرب میشوی. برمیگردی و چشمان قرمز و مست يکیشان را میبينی. چيزهايی میگويد و میپرسد: «هتل صفا کجاست؟» سؤال آشنايی است. قبلتر هم شنيدهای. راهت را میکشی به سمت ديگر خيابان. تا از جلوی مغازهای رد میشوی، چراغش خاموش میشود. حس بدی به تو دست میدهد. چيزی نمانده تا خانه. خيلی تاريک است. چراغی نيست و صندلی پيرمرد خالی است. نگران میشوی. دختر و پسری از روبهرو میآيند. قاهقاه به تو میخندند که سرت پايين است و لابد درست راه نمی روی. تو همچنان داری کتاب میخوانی. دماغت از سرما قرمز است. حالت خوب نيست. احساس میکنی تپش قلب داری.
توضيح لازم، بعد از گرفتن چندين بازخورد:
اينکه بروی روزنامه و کارت بزنی و تلکس بچسبانی توی صفحه آن هم بدون هيچگونه خلاقيتی؛ اينکه برايت مهم نباشد مخاطب چه میخواند و آنچه را میخواند چگونه باور میکند؛ اينکه خبر توليدی نداشته باشی؛ به نظرم کارمندی برخورد کردن با شغلی است که کارمندبردار نيست. نمیدانم چرا به دوستانی برخورده که در بخشهايی از «همشهری» کار میکنند و خلاقيت دارند و گزارشهای توليدیشان خواندنی است. بابا کوتاه بياييد!
آتش در نيستان
ماجرای طرح انتخاب دختر شايسته يادتان است؟ منيره نوبخت، رئيس شورای فرهنگی-اجتماعی زنان –که زيرمجموعهی شورای عالی انقلاب فرهنگی است- با مطرح کردن اين موضوع نظرهای مخالف زيادی را برانگيخت. بخصوص دربارهی معيارهای برگزيده بودن و اينها. از طرفی همفکران اصولگرای نوبخت با نام «دختر شايسته» مشکل پيدا کرده بودند و از طرف ديگر به نظر میرسيد انتخاب معيارهای مذهبی (بخوانيد کليشهای) توجه منفی خيلیها را جلب کند. خلاصه اينکه شورا با تهيهی فرم نظرسنجی معيارهای دختر شايسته بر برگزاری چنين مسابقهای اصرار کرد. اعلام نشده چند نفر تا کنون اين فرم را پر کردهاند. با اين حال گفتهاند بزودی نتايج را اعلام میکنند.
بگذريم از اينکه اطلاعرسانی نامناسب باعث شده خيلیها از وجود چنين پرسشنامهای خبر نداشته باشند؛ نکتهی اصلی اينجاست که خانم نوبختِ اصولگرا هم دارد از فيلتر شدن «زن» در اينترنت شکايت میکند. گفته است: «كار ميداني نظرسنجي با استقبال خوبي مواجه شد اما مشكلاتي كه برخي شركتهاي خصوصي با فيلترينگ كلمه women براي سايت شوراي فرهنگي_ اجتماعي زنان و سايتهاي شبيه به ما وجود آوردند مراجعان مستقيم داخل كشور به سايت را بسياركاهش داد.
وي بابيان اينكه فرم نظرسنجي انتخاب دختر نمونه بايد حداكثر دو هفته در سايت شبكه مي رفت، تصريح كرد: تلاش شده تا مشكل بوجودآمده براي سايت شورا تا حدي برطرف شود اما هنوز مراجعان سايت به سطح عادي و سابق خود برنگشتهاند.»
گويا فيلترينگ دامن خودشان را گرفته و نفس همه را بند آورده است. آهای زنان (و مردان) وب، متحد شويد! حتی شما منيره نوبخت.
توضيح ضروری: دربارهی خود طرح که حرف زياد است، باشد برای زمانی بهتر.
همه بسته چراييم؟
زهی عشق زهی عشق که ماراست خدايا
چه نغزست و چه خوبست چه زيباست خدايا
چه گرميم چه گرميم ازين عشق چو خورشيد
چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا
زهی ماه زهی ماه زهی بادهی همراه
که جان را و جهان را بياراست خدايا
زهی شور زهی شور که انگيخته عالم
زهی کار زهی بار که آنجاست خدايا
فروريخت فروريخت شهنشاه سواران
زهی گرد زهی گرد که برخاست خدايا
فتاديم فتاديم بدان سان که نخيزيم
ندانيم ندانيم چه غوغاست خدايا
ز هر کوی ز هر کوی يکی دود دگرگون
دگر بار دگر بار چه سوداست خدايا
نه دامیست نه زنجير همه بسته چراييم؟
چه بندست؟ چه زنجير؟ که بر پاست خدايا
چه نقشیست چه نقشیست در اين تابهی دلها
غريبست غريبست ز بالاست خدايا
خموشيد خموشيد که تا فاش نگرديد
که اغيار گرفتست چپ و راست خدايا
مولانا - کليات شمس تبريزی
...
شيوا کوله بست و رفت به «بم». همين امروز که من رفتم در خانهی هنرمندان و کنسرت گيتار کلاسيک گوش کردم.
ديروز عکسهای پيام و يلدا و بقيهی عکاسها را از زلزلهی پاکستان ديدم در افتتاحيهی نمايشگاه گروهیشان -در خانهی عکاسان- و بعد زير باران قدم زدم و حال کردم و شاد شدم.
چيزی روی قلبم سنگينی میکند؛ چيزی از جنس دوگانگیهای عجيب و غريب.
حرف زدن دربارهی روزمرگی
ساعت 15، نام نشريهی الکترونيکی جديدی است که برای تعريف روش خود نوشته: «نشريه مطالعات زندگی روزمره». بيشتر مطالب اين نشريه –که از آبان ماه راه افتاده ولی من تازه ديدهام- در بخش مقاله متمرکز شده و بخشهای «مستند» و «مصاحبه» هر کدام دو مطلب دارند بدون اينکه تا کنون در بخش «رويداد» مطلبی گذاشته شود. اين نشريه نه سرمقاله دارد و نه حتی بخشی با عنوان «درباره» که توضيح يا فقط تصويری از آنچه قرار است راهبرد نشريه باشد به مخاطب منتقل شود. حتی بخشبندی مجله هم مشخص نيست بر چه اساسی صورت گرفته. با اين حال با خواندن يکی، دو مقاله روش کلی دستتان میآيد.
چون تازه با اين حجم از مقالهها روبهرو شدهام، طبيعی است که خيلیهايشان را نخواندهام اما مطلبی که دربارهی فروشگاه «هايلند» (در ميدان آرژانتين) در بخش مستند گذاشته شده، توجهم را جلب کرده است و اين يکی که ترجمهی گفتوگويی است با جان فيسک. هرچند ترجمهی روانی نيست و نياز به ويرايش دارد اما به لحاظ محتوايی قابل توجه است.
نظر فيسک دربارهی لذت برايم جالب بود: «اگرهر فعالیتی، چه سیاسی، چه اجتماعی، یا هرچه شما انجام میدهید عنصر لذت را نداشته باشد، مردم خودشان را با آن درگیر نمیکنند. یکی از عمده مشکلات نظریههای چپ این است که آنها نظریهای در باب لذت ندارند. آنها حتی برای خودشان هم لذتی را پیشنهاد نمیکنند. چپها بسیار خالص بودهاند. بنابراین جای تعجب نیست که مردم دلشان نمیخواست با آنها درگیر باشند. بنابراین، من فکر میکنم درک لذت، بسیار باعث انگیزه میشود و به سمت پیشرفت کار میکند یا حداقل اینکه رفتاری اعتراضی در مخالفت با نظم موجود است و تمیزدهنده این نوع لذت با لذت ایدئولوژیک، این است که به هژمونی آویزان میشود و راه را بر آن میبندد. به همین دلیل من فکر میکنم این موضع مورد اهمیت است.»
وقتی روزنامهای مخاطب وفادار خودش را از دست میدهد
بابام امشب اعلام کرد که ديگر روزنامهی «شرق» نمیخرد و قبل از اينکه به صورت پر از سؤال من نگاهی کند، گفت مدتهاست که خبری دستاول در روزنامهی شرق نديده است و من دارم فکر میکنم چه کار سختی در پيش دارند «اعتماد ملی» و «زهره» و روزنامههايی که در راه هستند.
...
کم پيش مياد فرصت کار خير داشته باشيم، اما پر کردن يه پرسشنامهی آنلاين از چند جهت کار خير به حساب مياد. هم کمک به دانشجوی بدبخت (اينجا بخوانيد هادی خوشنويس) است و هم کمک به پيشرفت علم و دانش و اينها. وقت زيادی هم نمیگيره. پس لطف کنين و به سؤالهای اين دوست من جواب بدين. موضوع پاياننامهی هادی، «بررسی جهاننگری ايرانيان در فضای دوجهانیشده» است.
...
راهش همين بود: يه پيادهروی حالجابيار زير يه بارون ريز و خوشگل با يه دخترخالهی پايه و يه مامان باحال.
ادامه:
اين آهنگ رو خيلی دوست دارم. بخصوص آخرش که داد می زنه: please tell me who I am
پس شنيدنش را اضافه کنين به شرايط بالا و حدس بزنين که چقدر حالم خوب است و چقدر کابوس ديشب کمرنگ شده.
يه جشن باحال
چی از اين بهتر که خاتمی دست ما رو پس نزد و وبلاگ نوشت! دمش گرم! اولين پست وبلاگش را ببينين: «... بياييد اميدوار باشيم و با همبستگی و بيداری، راه سربلندی را با يكديگر طی كنيم.»
هرچند در جمع اعتراف کرد که بلد نيست با اينترنت کار کنه و در عين حال گفت قرار بوده ابطحی بهش ياد بده که تا حالا به قولش عمل نکرده.
نمیدونم چرا گزارش نوشتنم نمياد. همينجوری هر چی به ذهنم میرسه مینويسم.
جشن خوبی بود و راستش به من خيلی خوش گذشت. دست بروبچههای چلچراغ درد نکنه. به نظرم از خيلی از جشنهايی که گرفته میشه بهتر بود. از همهی قسمتهاش بيشتر، فال حافظش بهم چسبيد. هم مضمون شعری که دراومد عالی بود و هم خاتمی عالی خواند حافظ رو.
بعدش هم اجرای ترانهی «شب مردی با عبای شکلاتی» خوب بود. يه گروه دوستداشتنی راک کار را اجرا کردن. من که دوست داشتم.
انيميشنی هم که بزرگمهر حسينپور درست کرده بود خيلی باحال بود. کاش بگذاره آنلاين. آهان اون فوتوکليپ هم که کار شهرام مکری بود با عکسهای حجت سپهوند و متن ابراهيم رها خيلی چسبيد.
اون غزلی رو که خاتمی از حافظ خواند پيدا میکنم و به اين پست اضافه میکنم. تا شما پست خاتمی و عکس عالی آرش رو ببينين، برمیگردم. اين عکس بالا رو هم آرش گرفته. فاطمه هم چيزی نوشته و لابد ديگران هم خواهند نوشت.
ادامه:
نوشته معصومه
نوشته آرش حسن نيا - يک شکلات برای اکبر گنجی
نوشته علی مصلح - که البته در نقد ماجراست
نوشته امير عليزاده - با کمی نقد به مجله چلچراغ
اين هم يه گزارش تصويری
پشت صحنه - به روايت يکی از اعضای گروه موسيقی
نوشته فواد خاک نژاد - چند حاشيه
نوشته گيسو فغفوری - خاتمی هم تازه فهمیده چه کرده
نوشته محمدعلی ابطحی - جوان و نه جواد!
گزارش ايسنا
گزارش ايلنا
گزارش بی بی سی
گزارش شرق
...
تا صبح، راهی دراز است. يلدا مبارک!
سنگ بينداز بغلت وا شود!
پاسخی است به قصد ريشخند يا از سر مزاح در برابر سؤالِ «چه کنم؟».
مفهوم پاسخ اين است که هيچ کار مفيد يا عکسالعمل مثبتی نمیتوانی. منظور از باز شدن بغل، شايد، ورزيده شدن ماهيچههای کنار سينه باشد.
کتاب کوچه، جلد سوم، حرف الف، دفتر دوم، احمد شاملو با همکاری آيدا سرکيسيان.
به 4 شماره
1.
بالاخره جايزهی مسابقهی دويچهوله رسيد: يک ipod شيکان. دستشان درد نکند.
2.
بعد از يک شب وحشتناک، امروز تا ظهر حالم بد بود. قرار بود بليت نمايش خرس و خواستگاری (دو تکپرده از چخوف، با کارگردانی حسن معجونی) را بگيرم. با حال نزار زدم از خانه بيرون و چه خوب شد که رفتم نمايش. بعد هم تا شب با دوستان گلم بودم. خيلی خوش گذشت؛ خيلی. باز هم دم ماتيز گرم!
نمايش خيلی خوبی بود. بازیهای عالی و ارتباط خوبی که با تماشاگرها میگرفت. ممنونم از عطای عزيز که توصيه کرده بود اين نمايش را ببينم.
3.
فردا هم میروم دنبال کارهای مدرک و اينها.
4.
خبرنگار بیبخاری شدهام. احساس بیمصرفبودن میکنم. گذاشتهام کمی بگذرد تا ببينم با بيکاری چه طوری میخواهم سر کنم.
خاتمی آنلاين
عصر پنجشنبه جشن چلچراغ است؛ جشن شب چله. سيدمحمد خاتمی هم مهمان اين جشن است. يکجورهايی قرار است خاتمی بعد ازاين جشن وبلاگنويس شود. برويد اينجا و برای پست نوشتهنشدهی وبلاگ او کامنت بگذاريد!
...
پوست صورتم ملتهب شده؛ مثل درونم.
ابروهايم دانهدانه میريزد؛ مثلِ مثلِ...
همهی اينها به کنار، کابوسهايم را چه کنم که دست برنمیدارند از شبهای خالیام؟ اصرار به ماندن دارند اين کابوسهای بیهمهچيز. تنهايم نمیگذارند؛ هر شب رنگی میگيرند و قصهای ساز میکنند. دستم کوتاه است از همهی احساسهايم، پای اينها چرا کوتاه نمیشود از شبهايم؟
...
يک ساعت پيش خواستم بخوابم اما تختم جا نداشت! انبوهی از مجله و کاغذ و خرت و پرت جا نگذاشته بود برای خوابيدن. حالا بعد از تلاش نيمهشبانه آمدم بنويسم که بعدها يادم باشد چقدر شلخته بودهام.
گزارشی مبتذل از فيلمی مبتذل
از روی عکسهای فيلم «مکس» میشد فهميد با فيلمی سرگرمکننده و طنز و موزيکال طرف هستيم. برای همين با بستههای پفک و چسفيل رفتيم به سالن شمارهی 2 سينما عصرجديد. رفتيم تفريح و صفا. ايرادی دارد؟
اول از همه بگويم که مدتها بود اينقدر نخنديده بودم. حالا که فکر میکنم میبينم يک مشت اراجيف بود! اما حسابی خنديدم. سامان مقدم مثل فيلم قبلیاش –پارتی- پنبهی اصلاحطلبان و بخصوص روزنامهنگاران را در سطحیترين شکل ممکن زده بود و البته سعی کرده بود پنبهی آنطرفیها را هم انگولک کند. به هر حال سر جمع يک فيلم خندهدار میبينيد که ملغمهای است از همه چيز: هم شوی رپ دارد، هم شوی لوسآنجلسی، هم گوشه و کنايههای سياسی و اجتماعی دارد، و هم انيميشن!
البته خنديدن من تا آخر فيلم دوام نياورد، چون ديگر خيلی لوس و کشدار شده بود. بدون فيلمنامهی درست و حسابی که نمیشود فيلم طنز خوب ساخت! آن هم فيلمی موزيکال؛ هرقدر هم که پيمان نويسندهی فيلمنامه از نوع قاسمخانی باشد.
راستی اين را هم بگويم که توی گلويم گير کرده: اولين بار که توی يک جلسهی رسمی ملت شروع میکنند به سخنرانی ريتميک، خيلی نچسب بود. ورود به فضای طنز خيلی بد و تابلو بود به نظرم. تيتراژ پايانی هم که سرشار از قر بود! به دوستانم پيشنهاد کردم برای رفع خشکيدگی قر در کمر بعد از فيلم تشريف بياورند منزل ما، اما نيامدند. گرچه ملت در همان سالن دست و قر را استاد کرده بودند!
گفتم موزيکال بعد دردم آمد از اينکه اسم «مکس» (مخفف مجيد کسرايی است؛ با Maxx اشتباه نشود) را موزيکال بگذارم چون ناسلامتی فيلمهايی مثل «شيکاگو» و «رقصنده در تاريکی» هم موزيکال هستند.
کاری ندارم به اينکه اين فيلم مدتها پشت در اتاق مجوز مانده بوده و سانسورهايی هم داشته و اينها؛ يا نويسندهی فيلمنامه عوض کرده و قبلی چه کسی بوده و... ولی خداييش فيلم بدجور در سطح و ابتذال غوطه میخورد.
البته يکی از بهترين قسمتهای فيلم شوی رپی بود که اميرعلی توی فيلم اجرا میکند. به نظرم اگر از کل فيلم جدا شود، به تنهايی يک کليپ خوب و ديدنی است با شعری که به شکاف نسلی اشاره دارد و فضای برفآلود و اينها.
در کل جای ساناز و بقيهی دوستان که دودر کردند خالی بود و دست برنامهريز درد نکند که بساط تفريح را به پا کرد.
...
امروز يک روز هيجانانگيز بود. به سبک روزهای سابق از صبح کلهسحر يکسره دويدهام تا آخر شب. الان به شدت مست خوابم. مستی دلچسبی است...
کمک
دوستانم دستاندرکار راه انداختن وبسايتی هستند برای حادثهی سقوط هواپيما که گويا چند قسمت دارد. يکی از قسمتهايش پروفايلهای خبرنگاران، عکاسان و سرنشينان آن هواپيمای کذايی است. قرار است اطلاعات مربوط به اين دوستان را جمع کنم و به شدت کمک میخواهم. بهخصوص از دوستان صداوسيمايی. پيشاپيش کمال تشکر و امتنان و اينجور چيزها را دارم از همگی.
علی لهاک عزيز، همدانشکدهای خوب، که گاهی سر میزنی به اينجا اما تا به حال هيچ ردپايی از خودت نگذاشتهای. به کمکت نياز دارم برای تهيهی پروفايل دوستانت در شبکه خبر. لطف میکنی اگر ایميل بزنی يا ردپايی بگذاری تا با تو تماس بگيرم.
...
بخش بزرگی از عصبی بودنم برمیگرده به عوض شدن نوع زندگيم. پرستوی پر شر و شوری که مرتب اين طرف و اون طرف میرفت برای خبر گرفتن و گزارش نوشتن، حالا داره مثل «دخترهای خوب» زبان میخونه، برای کارهای بلندمدت برنامهريزی میکنه و ساعتهای زيادی رو توی خانه میگذرونه.
مقابله با وسوسههايی که من رو به زندگی عادتشدهام دعوت میکنن، خسته و عصبيم میکنه. حالا که اين رو فهميدم، بايد بهتر با شرايط جديد کنار بيام.
مرغها و ماهیها
دوست خبرنگار و عکاسم که تازه از سفر بندرترکمن برگشته، چيزی تعريف میکند که برق از سر آدم میپرد: ماهیگيران برخلاف توصيهی حفاظت محيط زيست بدون دستکش پرندگان بيمار يا جانداده را در دست میگيرند و با همان دستها به ماهیهای صيدشده دست میزنند. اهميت موضوع اينجاست که بيشتر پرندگان مهاجر که به بندر ترکمن میآيند، اين روزها مريضند و آنطور که گزارش شده آنفلوآنزای مرغی دارند. راههای انتقال آنفلوآنزا هم که...
در اين گزارش خبرگزاری ميراث فرهنگی توضيحهای بيشتری آمده. مثل اين قسمت:
«دكتر مقدم» كه متخصص بيماريهاي حياتوحش سازمان محيطزيست است، راههاي انتقال بيماري آنفلوانزاي فوق حاد پرندگان را سه طريق مينامد: «اگر با پر پرنده آلوده به بيماري و حامل ويروس تماس پيدا كنيم. در معرض خطريم. تنفس در فضايي كه فضله و مخاط بيني پرنده جايي از آن را اشغال كرده باشد، نيز عوامل دوم و سوم انتقال به شمار ميرود، در اين صورت بيماري سرايت ميكند.»
گر چه «مقدم» تاكيد ميكند هنوز گزارشي راجع به شيوع آنفلوانزاي فوق حاد پرندگان كه قابليت انتقال به انسان دارد، ارايه نشده ولي نميشود به سخنان صياداني كه دستكش به دست ندارند، بياعتنا ماند. ماهي ليز است. چطور ميتوان با دستكش ماهي را از تور درآورد و روي خاك نمدار ساحل انداخت. خانواده صيادان، چشم انتظار سفره قمار طبيعت هر روزهاند و شايد اگر شانس رو كند، ازون برون و خاويار صيد شود و حق كشفي كه بتوان جز شكم به چيز ديگري از اين زندگي دشوار نيز پرداخت دريافت كنند.
کاش کسی آنها را آگاه کند، کاش نظارت بيشتر شود. نمیدانم. به نظر شما خطرناک نيست؟
راستی در پرانتز: توصيفی نوشته شدن گزارش، به نظرم، باعث شده موضوع خوب انتقال پيدا نکند. فکر کنم مسائل بهداشتی نياز به توصيف ندارند، بايد دقيق، رک و صريح نوشته شوند چون با زندگی آدمها رابطهی نزديکی دارند و اگر دقيق نوشته نشوند، نگرانی ايجاد میشود.
...
حالا که فکر میکنم میبينم هيچ هم خوشسليقه نيستم.
...
احساس پسرفت شديد میکنم در همهی مسائل. انگار زدم دندهعقب و گاز میدم. اونقدر که کنترل فرمان از دستم خارج شده. هی! صبر کن دختر! اول ترمز کن و بعد بزن دنده يک. زندگی اون طرفيه!
شما فکر میکنين حالم خوبه؟
...
زدم تو کار کلیگويی و مزخرفبافی. اما دوست دارم اين گلايه رو هم بکنم: بیتفاوت شدن آدمها روزبهروز زيادتر میشه. آدمهايی که نه از چيزی هيجانزده میشن، نه خوشحال، نه ناراحت. همهچيز روی يه روند ثابت هست. حتی دلبستن و دل بريدن!
من چرا هنوز اينقدر جوگير و عقبافتادهام؟
...
ساده بودن صفت خيلی خوبيه. گاهی ضربه میزنه اما بيشتر وقتها باعث میشه زندگی سالمی داشته باشی. شفاف بودن يا به قول دوستی زندگی کردن در خانهی شيشهای، هم اعتماد میسازه، هم آرامش. تجربهی من که اينجوری بوده. اما وای به حالت اگه اعتماد کنی و بد ببينی! تنها چيزی که يافت مینشود، همون آرامشه.
...
اعصابم به هم ريخت چون الان فهميدم يه بورس خوب رو از دست دادم به خاطر حواس پرتی و دير اقدام کردن. اگه اينجوری پيش برم برخلاف چيزی که فکر میکردم سال تحصيلی آينده رو همينجا هستم. لعنت به من که برنامه نداره برای زندگی.
در شهر دودزده، خبر از رنگ است
با هنرمندان زياد ارتباط نزديک ندارم و نمیشناسمشان. اما ميان همان چند نفری که میشناسم، کمتر ديدهام کسی مسائل اجتماعی و سياسی روز را با دقت دنبال کند و تحليل داشته باشد. اما امير راد، به گمانم کمی با ديگر هنرمندانی که مثل او نقاش هستند، فرق میکند. خوشم میآيد که تکبعدی نيست؛ چيزی که خيلی وقتها به هنرمندان آسيب زده. شايد اينها بیربط باشد به خبری که میخواهم بدهم.
بعد از دو سال، امير راد، اين روزها در گالری آريا (ولیعصر، بالاتر از سهراه عباسآباد، کوچهی زرين، شمارهی 11) نقاشیهايش را به نمايش گذاشته که رفتن و ديدنش را پيشنهاد میکنم. اين اثری که میبينيد، يکی از کارهای مجموعهی «ما هم همچو او 16 سال داشتيم» است.
وبسايت امير راد در حال تغيير و تحول است و کارهايش را هنوزآنلاين نگذاشته، اما اينجا میتوانيد دربارهی او کمی بيشتر بدانيد. اين هم نوشته احمد وکيلی درباره راد و نقاشی فيگوراتيو معاصر.
نمايشگاه آثار او تا دوشنبه، 28 آذر برپاست و گالری آريا هر روز از 3 تا 7 بعدازظهر باز است.
...
«...خبر ده بار تاييد و تکذيب شد. روزنامه ها که بسته شد و تيترهای يک که رفت... يک تلفن ماجرا را گفت : 4 نفر بودند. خبرنگاران شبکه خبر در يک هلی کوپتر در حال فيلمبرداری ...»
باز هم سقوط، باز هم خبرنگاران. متن آزاده را بخوانيد.
ادامه:
بابک می گويد شايعه است. خدا را شکر.
...
يادم نبود. تا دير نشده بنويسم: امروز، دوشنبه، از ساعت 15 تا 17 در حسينيه ارشاد مراسمی برگزار میشود برای همکاران ازدسترفته. انجمن صنفی روزنامهنگاران، انجمن دفاع از آزادی مطبوعات، انجمن روزنامهنگاران زن ايران، انجمن صنفی عکاسان مطبوعات ايران و خانهی عکاسان ايران برگزارکنندگان مراسم هستند. کنار هم قرار گرفتن نام اين انجمنها خوشحالم میکند.
...
دلم سنگين است؛ سنگين. چند روز است دنبال صفتی میگردم که مناسب باشد، جز سنگين چيزی پيدا نمیکنم. روزمرههايم را که نمینويسم، سنگينتر هم میشود. اما امشب مینويسم؛ شايد کمی سبک شوم.
1.
سهشنبه، سقوط هواپيما را دير خبردار شدم. آنقدر که نمیتوانستم بليت تئاتر عصر را کنسل کنم. رفتيم نمايش خوب و ديدنی «کبوتری ناگهان»، نوشتهی محمد چرمشير، به کارگردانی عباس غفاری. نمايش با يک دقيقه سکوت شروع شد و اجرای آن شب گروه تقديم شد به جانباختگان آن حادثهی تلخ و خانوادههای آنها.
بعد از مدتها نمايشی ديدم که خيلی خوشم آمد. هم از دکور –که يک پنجدری زيبا بود- هم از بازیها، هم از متن و هم از کارگردانی. موضوع هم که برايم جالب بود: اندرونی يک خانه، تحت سلطهی مردی در دوران قاجار، زنی که باردار نمیشود و... موسيقی و آواز نمايش هم خيلی عالی است و پيشنهاد میکنم تا دير نشده، اين نمايش يکساعته را در تالار نو مجموعهی تئاتر شهر از دست ندهيد. راستی نوشتهی شيرين احمدنيای عزيز را هم بخوانيد دربارهی اين نمايش و ببينيد که اين داستان چندان قديمی نيست؛ داستان اين روزهای ما هم هست. اين يادداشت را هم ببينيد. گرچه به نظرم با آن خصوصياتی که نويسنده يادداشت برشمرده اين نمايش، فمينيستی است مگر اين که نويسنده، معنای اشتباهی از فمينيسم در سر داشته باشد.
2.
چند شب پيش آمدم بنويسم تمام شدن فقط جان دادن نيست؛ اما ننوشتم. چون ته دلم هم میدانستم که تمام نشدهام و از اينکه احساس آن لحظهام را آنقدر بزرگ جلوه دهم، خوشم نيامد. شايد هم به چيزهای ديگری فکر کردم که ننوشتمش. به هر حال میخواهم بگويم بودن آنقدر بزرگ است که نمیشود چيزی را با آن يکی دانست. برای همين شايد معنای دقيق «تمام شدن» همان «جان دادن» باشد.
3.
مرگ، دغدغهی فرمانآراست و نمیدانم چرا اينقدر درگيرش است. امروز سومين فيلم او را درباره مرگ در اکران خصوصیاش ديدم. البته خصوصیتر از چيزی بود که فکرش را میکردم؛ بيشتر از نصف سالن خالی بود. راستش از «يک بوس کوچولو» خوشم نيامد. کشدار بود و مبتنی بر نمادهايی که دوست ندارم: اگر خوب باشی، هنگام مرگ فرشتهای با لباس سفيد میآيد سراغت و اگر بد باشی، فرشتهای با لباس سياه. و نقش اين هر دو فرشته را هديه تهرانی بازی میکرد. گيسو داستان را اينجا کاملتر گفته و برخلاف من از فيلم خوشش آمده.
اشارههای فيلم به زندگی ابراهيم گلستان آنقدر واضح است که نمیشود هيچجور بیخيالش شد. البته فرمانآرا در فيلم به نسل جوان روشنفکر هم اشارههايی کرده است در کنار موضوع مرگ و اينها.
4.
راستی سنگيندلی بددردی است! اميدوارم گرفتارش نشويد.
آنچه گذشت
جمع شدنِ خوبی بود به نظرم. جز اينکه حضور صميمانهای بود و تريبون آزاد و حرفهايی که دوستان داشتند و گفتند، جز شکايتهاو اعتراضها، خوشحالم که استادهای روزنامهنگاری آمدند در جمعمان و همراه شدند با عکاسان و خبرنگاران و روزنامهنگاران. اينطوری میشود اميد داشت چيزی از اين جمع شدن حاصل شود.
بيانيهای را -که در ادامهی مطلب متنش را میآورم- حدود 150 نفر که در محل انجمن صنفی روزنامهنگاران حاضر شده بودند، امضا کردند که میتواند پايهای باشد برای حرکتهای بعدی و پیگيری حقوحقوق.
حضور پدر روزنامهنگاری نوين ايران، کاظم معتمدنژاد، خيلی دلگرمکننده بود. اين بار، به قول ليلا، کسانی هم که پيشتر تدوين «میثاق اصول اخلاقی حرفه روزنامهنگاری» وتلاشهای مشابه را جدی نمیگرفتند، به اهميت وجود چنين اسنادی اعتراف میکردند. دکتر معتمدنژاد از بیپناهی خبرنگاران گفت و از لزوم وجود قوانين صنفی. او گفت که بايد روزنامهنگاران، عکاسان و خبرنگاران کنار دانشگاهيان روزنامهنگاری و ارتباطات قرار بگيرند و دستبهدست هم اين قوانين را تدوين کنند. دکتر معتمدنژاد در آخر سخنرانی کوتاهش از اين گفت که مسئوليت روزنامهنگار، جز اطلاعرسانی، نظارت بر جامعه است.
کامبيز نوروزی، حقوقدان، هم بر تدوين پروتکل استانداردهای حرفهای تاکيد کرد و گفت تا وقتی چنين چيزی موجود نباشد، نمیتوان انتظار بيشتری داشت. او گفت که روزنامهنگاران ايران فقر قوانين دارند.
حسين قندی هم آمد به جمعمان و حرف زد؛ هرچند کوتاه. او گفت که بايد هوای خانوادههای همکاران از دسترفتهمان را داشته باشيم.
فريدون عموزادهخليلی هم با همان طبع ادبی خوبی که دارد و دوست دارم، شعری خواند از شاعری مکزيکی که خب طبيعیست از شعر چيزی يادم نمانده.
شمسالواعظين هم صحبت کرد و از روزنامهنگاران خواست انجمن را بيشتر تحويل بگيرند.
گفتنیها زياد است: نوشتهی پراحساس آسيه؛ حرفهای ساتيار امامی با آن چشمان اشکبار وحال نزار، گلايههای يلدا، پيشنهادهای محسن احمدی، گفتههای دبير انجمن عکاسان مطبوعات، ضدجنگگفتههای ليلی فرهادپور، نگرانیهای آرش و حرفهايی که وقت نشد و ماند.
از ديگرانی که در جمع آمده بودند، شناختمشان و حرف نزدند، زهدی بود، عبدی، تاجزاده، مزروعی، بستهنگار و لطفالله ميثمی که با دستهگل آمد به جمعمان.
عکس هم هست. چندتايی را خودم گرفتم و چندتايی را بهمن، وقتی که داشتم از استرس میمردم. سردردم بهتر شود، میگذارم روی وبلاگ.
در همين زمينه:
گزارش ايلنا - که از بقيه خبرگزاری ها کامل تر است
گزارش ايرنا
گزارش ايسنا
گزارش فارس
گزارش تصويری خبرگزاری ميراث فرهنگی
گزارش تصويری ايلنا 1 و 2
گزارش تصويری فارس
روايت مهران افشارنادری - عکاس
روايت احسان ابطحی
روايت مريم حسين خواه
روايت محبوبه حسين زاده
روايت راحله ميرخانی
روايت آزاده عصاران در سرمايه
روايت خبرنگار شرق - با اين توضيح اضافه که بيانيه را انجمن صنفی صادر نکرده بود. برنامه انجمن روز دوشنبه است در حسينيه ارشاد.
روايت خبرنگار شرق آن لاين - که دقيق تر از گزارش چاپ شده است.
روايت ندا دهقانی در راوی
روايت بهار عزيز
روايت آزاده عصاران - اين بار در وبلاگش
بيانيه در شرق - بعد از آن اشتباه که در گزارش روز يکشنبه وجود داشت، توضيح فرستاديم به روزنامه شرق همراه با امضاها که حالا از 350 هم گذشته است. اما بدون اشاره به تعداد امضاکنندگان و آوردن توضيح، فقط دوباره بيانيه را چاپ کرده اند.
...
زياد دسترسی به اينترنت ندارم.
تا جايی که می توانستيم با دوستان تماس گرفتيم. با عکاسان، خبرنگاران و همکارانمان در صدا و سيما. تذکر و نگرانی آرش غفوری بجاست و اميدوارم بيايد فردا و حرف بزند در اين باره.
کامبيز نوروزی هم قول داده صحبت کند به خصوص درباره ايده ای که اين جا هم گفته است.
ديگر... همين.
ادامه:
خبر در ايلنا
لطفن بياييد
برای دوستانی که کامنت گذاشتهاند و پرسيدند، دقيق و صريح ماجرا همين است که آقای سيدآبادی عزيز نوشته.
تجمع مدنی-صنفی در محل انجمن صنفی روزنامهنگاران که ضمن بزرگداشت قربانیان دستکم چند خواستهی مشخص میتواند داشته باشد:
1- رعایت استانداردهای ایمنی برای ماموریتهای خبری
2- پیگیری پرونده تا رسیدن به نتیجه -به خصوص که از اطلاع به وجود نقص فنی در هواپیما خبر میدهند.
3 - رعایت قوانین بینالمللی در برخورد با بازماندگان حادثه و پرداخت غرامت بر این اساس
4 - عذرخواهی رسمی
شنبه، 19 آذر، 12 ظهر، انجمن صنفی روزنامهنگاران واقع در بلوار کشاورز، (از شرق به غرب، بعد از فلسطين) خيابان شهيد کبکانيان، کوچه هفتم، پلاک 87.
در اطلاعرسانی کمکمان کنيد.
دليلهايی برای جمع شدن
از ظهر تا حالا جز با کسانی که موافق تجمع اعتراضی صنفی بودند، با مخالفان تلفنی و رودررو حرف زدهام. کسی ايدهی بهتری نداشت (يا نداد) و من همچنان فکر میکنم بايد دور هم جمع شويم.
قول جا را گرفتهام از انجمن صنفی و زمانش هم ظهر روز شنبه است؛ 12 ظهر. از همهی روزنامهنگاران، خبرنگاران، عکاسان و بقيهی کسانی که به نحوی در مسائل صنفی روزنامهنگاران در اين حادثه شريک هستند، مثل مستندسازانی که داود مراديان به آنها اشاره کرده، اهالی صدا و سيما و خانوادههای همکاران از دسترفتهمان دعوت میکنيم به جمع ما بيايند.
نشانی: تهران، بلوار کشاورز، (از شرق به غرب، بعد از فلسطين) خيابان شهيد کبکانيان، کوچه هفتم، پلاک 87
ولی دوست دارم چند کلمه هم بنويسم که چرا اين تجمع لازم است؛ گرچه آسيه عزيز خوب و کامل توضيح داده و پيشنهاد میکنم نوشتهاش را بخوانيد.
اول از همه صنفی نگاه کردن ماجراست. گروهی در اين حادثه جان دادهاند که متعلق به صنفی واحد بودهاند. اين امکان برای ما وجود دارد که هم با جمع شدنمان خانوادههای همکاران قربانی را تسلی دهيم هم خواهان احقاق حقوق همصنفیهايمان –و به تبع ديگر قربانيان حادثه- شويم.
دوم اعتراض دوجانبه هم به مسئولان که چطور با وجود نقص فنی دستور پرواز هواپيما صادر شده و هم به صاحبان رسانهها که چطور پيش از مطمئن شدن از امنيت سفر، خبرنگارانشان را برای کار خبری میفرستند.
سوم اعتراض به نحوهی برخورد مسئولان با چنين حادثهای. اينکه چرا هيچکس معذرتخواهی نمیکند؟ چرا همه وانمود میکنند که خبرنگاران خود به سوی مرگ رفتهاند؟
چهارم خواستار پیگيری حق و حقوق بازماندگان شويم. دوستی میگفت که خانوادههای قربانيان حادثهی هوايی شهرکرد همچنان پیگير هستند و به نتيجه نرسيدهاند –تازه مسافران آن هواپيما بليت داشتهاند، نه مثل اين هواپيما که معلوم نيست...-
پنجم و ششم و هفتم...
دليلهايم پراکنده هستند، چون ذهنم متمرکز نيست. اما به هر حال برای اينگونه اعتراضها جمع میشويم و میخواهيم از شما هم که بياييد.
ادامه:
خبر برگزاری تجمع در روزنامه شرق (ستون سمت چپ)
هندوانه به جای عذرخواهی
چشمتان آب می خورد؟
عملیات استشهادی
دو دختر دانشجو ربوده شدند
امروز، 16 آذر، تجمع خودجوشی بوده در تقاطع انقلاب و اميرآباد. میگويند چيزی حدود 200 دانشجو جمع بودهاند و خواستار برگزاری مراسم روز دانشجو در دانشگاه تهران.
تجمع رو به پايان بوده که پيکان سفيدی، دو دختر را سوار میکند و میبرد. اين دو دختر، دانشجوی دانشکدهی حقوق و علوم سياسی دانشگاه تهران هستند. تا آنجايی که خانوادههای اين دو دختر فهميدهاند، دست اطلاعات نيستند. خدا میداند کجا هستند. خانوادههايشان به شدت نگرانند.
تکميل - 11 شب:
آزاد شدند. حفاظت اطلاعات ناجا برای پارهای توضيحات ساعتهايی آنها را با خود برده بود.
اعتراض مدنی در انجمن صنفی
دوستان روزنامهنگار، حرفهایها، نيمهحرفهایها، غير حرفهایها
از پای اين مونيتورهای مسخره که بوی مرگ میدهند، بلند شويد. ما انجمنی داريم برای صنفمان. بياييد برويم آنجا. جهنم که امروز تعطيل است! مغز ما که تعطيل نيست. مرگ که تعطيلی برنمیدارد. ما که هر وقت به انجمن دعوت میشويم، نمیرويم، اين بار بياييد خودمان را دعوت کنيم به صرف تحصن و تريبون آزاد.
شما حرفهایها هم که نمیخواهيد اکتيويست باشيد، بياييد دستکم خبر تحصن يک مشت روزنامهنگار غيرحرفهای اکتيويست را برای رسانههای حرفهایتان منتشر کنيد.
دوست صداوسيمايی، انجمن را انجمن خودت نمیدانی؟ همکاران مطبوعاتیات اما تو را همکار میدانند و در غم از دست دادن دوستانت شريکند. بلند شو، بيا!
توضيح: اين فقط يک پيشنهاد شخصی است. اگر موافقيد زنگ می زنم و هماهنگ می کنم.
توضيح - ساعت 3 بعدازظهر: رايزنی های اوليه می گويد تجمع روز جمعه يا شنبه خواهد بود. امشب مشخص می شود. کاش می شد همین الان جمع شويم...
ادامه:
ما به این حادثه معترضیم - آسيه
من هم هستم - آزاده
شاید جلو اتفاق بعدی گرفته بشه - ليلا
آری به یک تحصن - محبوبه
خودمان باید برای خود دل بسوزانیم - فاطمه
اعتراض حق ماست، پاسخ وظیفه آنها - شهرام
از یاران چه ماند جز آتشی به منزل - بهار
به جاي مويه، اعتراض كنيم - مريم
در کنار گریه، کاری هم باید کرد - پويا
يک بیدارباش همگانی - رضا
از دوستان عکاس به سهم خودم دعوت می کنم - يلدا
سقوط هواپيما
شهرام شريف: «صدای آمبولانس ها در تمام تهران شنیده می شود در حالی که چند ساعت از سقوط هواپیمای نظامی مسافربری در تهران می گذرد هنوز هیچ تصویری از این حادثه در تلویزیون تهران پخش نشده و صرفا چند مصاحبه بدون اطلاعات خاصی را پخش کرده اند. رییس آتش نشانی چند دقیقه قبل به شبکه خبر گفت که خوشبختانه هنوز کشته ای ندیده ایم چند دقیقه بعد رییس پلیس 110 گفت متاسفانه هواپیما به یک مجتمع مسکونی برخورد کرده و از آنها به یک پست فشارقوی گاز برخورد کرده و تعداد زیادی از مسافران و ساکنان محل برخورد کشته شده اند.»
بقيه را اين جا بخوانيد. ای وای بر من!
ادامه:
می گويند فردا ساعت 9:30 صبح در دانشکده خبر (عباس آباد، بعد از چهاراره قصر) برنامه است برای يادبود هم دانشکده ای هامان.
اعصاب ندارم. اين ها را بخوانيد:
گنگ خواب دیده - بابک غفوری آذر داغدار است
حاج آقا! راکتورتون پنچر نیست؟
خلبان اول حاضر به پرواز نشده بود
هرحرفی را که هرجا نمی زنند
خبرنگاری که عاشق بود
شاهدان عينی از حادثه سقوط هواپيما می گويند
تحريم و حادثه
فرمانده نیروی هوایی ارتش چرا استعفا نمیدهی؟
همهی آن ۶۸نفر!
بايد می ديديد ... هيچ کسی باقی نماند
چه اهمیتی دارد لابد جان ما؟
مرگ همین نزدیکی هاست
بوی سوختگی، گوشت سوخته
غروب سه شنبه خاکستری بود
به همان سادگي كه خبر مينويسند، ميميرند
سرهنگ واعظی هم بوده، مشکین هم بوده، بابایی هم بوده
مزد گورکن
تسلی, تسلیت, تسلیم
اگه بخت ما بخت بود،...
بگرييد بگرييد از اين عشق بگرييد
دارم رواني ميشم
همه رفتند
مرگ بر هر چه جنگ و هواپیمای جنگی و مانور جنگی
و خبرنگاران درآتش
...
عجب روز خوبی است، امروز. پست بستهای را آورده از دوست بلاگری که خجالت داده و کتاب «صادق هدايت در تار عنکبوت» نوشتهی م.ف.فرزانه را هديه داده است.
بگويم متشکرم؟ خيلی خشک و خالی میشود؛ بگويم روزم را پرمهر کردی؟ زيادی احساساتی است و شايد توی ذوق بخورد؛ اصلن همان را میگويم که از خودت ياد گرفتهام: ممنون که انسان را رعايت میکنی.
روزنامهنگاری جنسيتی
جهت اطلاع دوستان روزنامهنگار علاقهمند به مسائل زنان و زنان فعال علاقهمند به روزنامهنگاری:
کانون فرهنگی-اجتماعی زنان استان تهران –با مديريت رضوان نيری، مشاور سابق استانداری تهران- کارگاه يکروزهی آموزش روزنامهنگاری جنسيتی را برگزار میکند. (خبر در کانون زنان ايرانی)
بر اساس پرسوجوهايم، استاد اين دوره حميرا حسينیيگانه است که بهتازگی از تحصيلات در کشوری خارجه (فکر کنم استراليا) فارغ شده و به ايران برگشته و میخواهد يادگرفتههايش را به ديگران هم منتقل کند.
آنطور که اعلام شده، چگونگی خبرنويسی حوزهی زنان، چگونگی تحليل و بررسی و تفسير مسائل زنان موضوع اين کارگاه است که روز سهشنبه، 29 آذر برگزار میشود. برای گرفتن اطلاعات بيشتر با خودشان تماس بگيريد: 88757067.
دوست دارم شرکت کنم؛ اگر اتفاق خاصی نيفتد.
احساس پيری
خانم فؤاديان نازنين میگه: «رفتی يه هفته ديگه بيای؟ الان سه سال گذشته!» سه سال که نه؛ غلو میکنه. پارسال که داشتم اخراج میشدم -از بس دير کرده بودم سر تحويل پروژهی پايانيم- گفت نمرهی پروژه رو که رد کنن برام، يه هفته بعدش برم ريز نمراتم رو بگيرم و بقيهی کارهای فارغالتحصيلی. اما خيالم که راحت شد از اخراج نشدن، ديگه نرفتم.
امروز صبح رفتم همون ساختمون دلگير که من هنوز بهش میگم ساختمون جديد. چون هيچ کلاسی توی اين ساختمون نگذروندم، نمیتونم به عنوان دانشکدهی خودم قبولش کنم. همهی کلاسهام توی اون ساختمون کوچولو و پر سر و صدای چهارراه بخارست بود که حالا شده مال شرکت «شفاياب». خيلی حس بدی میده. يه جايی 5 سال رفتوآمد داشتی و دانشکدهات بوده، حالا تابلو زده: شفاياب. انگار بيمار بودی...
عجب دورانی بود. از راهپله و راهرو و نمازخونه و توالت و هر جای اون ساختمون که فکرش رو بکنين يه دنيا خاطره دارم.
دلم گرفت وقتی شنيدم مهری رفعتی ديگه توی دانشکده نيست. معاون آموزشی خوب و دوستداشتنیمون که خيلی خيلی برای دانشکدهی خبر زحمت کشيد. آقای کرجاليان رو هم ديدم، خانم بهرامی...
ياد ترم دوم افتادم که با استاد ادبياتمون بحثم شد و توهين کرد بهم و با دلخوری اومدم از کلاس بيرون. همين خانم بهرامی کلی آرومم کرد اون روز.
راستی مهسا خانم که سرت شلوغه و جواب ایميل نمیدی! –بهتره تا آبروت رو نبردم جواب بدی به ایميل هام- خانم فؤاديان بهت سلام رسوند کلی.
فستيوال آوا و نوا
امشب، بعد از دوبار گوش کردن آهنگهای بخش مسابقهی جشنوارهی موسيقی تهران اونيو، دارم میرسم به مرحلهی رای دادن! هنوز نمیتوانم اولويت بدهم. راستش قطعهای نبود که خيلی هيجانزدهام کند؛ اما از آهنگهای «آسفالت» و «ای تو» (که همان Hey You پينکفلويد است با يک ترانهی جديد و جالب) بيشتر خوشم آمده.
تا آخر آذر وقت داريد توی اين جشنوارهی موسيقی گروههای زيرزمينی شرکت کنيد. اصلن سخت نيست و اگر اهل موسيقی بهويژه نوع راک هستيد، فکر کنم میارزد با کار گروههای جوان و خوشفکر آشنا شويد.
معصومه اينجا توضيحهای خوبی داده.
برای دل خودم
دوران نوجوانی فيلم «ديگه چه خبر» تهمينه ميلانی رو خيلی دوست داشتم. خيلی زياد. چند بار ديدمش. با شيطنتهای ماهايا پطروسيان توی فيلم کلی حال میکردم. دانيال حکيمی هم عشق اون دورانم بود. عاشق صداش بودم.
نوجوانی زودی گذشت، کلی هم توش عشقهای اين مدلی داشت. امروز که داشتم نمايش «ملودی شهر بارانی» رو میديدم، کلی ياد اون روزا کردم. دانيال حکيمیِ نمايش رو دوست داشتم. طبيعيه که نه به شيوهی دوران نوجوانی، اما کلی از بازيش لذت بردم. اصلن امشب فقط رفته بودم بازی حکيمی رو ببينم. آخه سر تمرين نمايش رفته بودم و میدونستم آش دهنسوزی نيست برای دوباره ديدن. کاری ندارم به کارنامهی کاری دانيال حکيمی که شايد چندان چيزی برای توجه نداشته باشه ولی بازيش رو امشب دوست داشتم. خلاصه اينجوری.
راوی: زن
بعد از مدتها در سايت زنان ايران سروکلهام پيدا شده؛ البته زير نگاههای سنگين آسيه! دربارهی محتوای وبلاگهای زنان نوشتهام. دستش درد نکند. مجبورم کرد اين مطلب را بنويسم اما حالا موضوعش آنقدر برايم جدی شده که برای گسترش بحثش برنامه بريزم. خيلی دوست دارم با جامعهشناسان و کارشناسان مطالعات زنانِ آشنا با محيط وب در اين زمينه صحبت کنم. فکر میکنم مجموعه گفتوگوهای بهدردبخوری از کار درآيد.
فراتر از حرف
میخواهم سوزنی به خودم بزنم و جوالدوزی به ديگران؛ امروز را خشن شروع کردهام!
هميشه کلی ايده در سر دارم –يا دوستان و نزديکانم دارند- که بعضیها را با انرژی و تلاشی پیگير عملی میکنم (میکنيم) و خيلیهای ديگر میمانند تا شرايط و فرصتی مناسب پيش آيد. از ميان آنهايی که عملی میشوند، هستند تعدادی که نياز به پیگيری –بعد از عملی شدن- دارند تا به اصطلاح جا بيفتند. هميشه از اين پیگيری دوم جا ماندهام. هرچند دارم خودم را اصلاح میکنم.
حالا نوبت جوالدوز است. انتخابات شوراهای شهر و روستا، اولين انتخاباتی است در ايران که از دور اول در جريان برگزاریاش بودهام؛ مثل بقيهی همنسلانم. صد سال است قانون اساسی داريم اما تا 7 سال پيش بخش مردمی قانون اساسی –حقوق ملت- اجرا نمیشد. برای اجرا شدن قانون انتخابات شوراها بسيار زياد ممنون جنبش اصلاحاتی هستم که دولتش دولت خاتمی بود و خيلی زحمت کشيد برای برگزاری دو دوره انتخابات. شوراها واقعن پتانسيل اين را دارد که خواست مردم را به تصميمگيریهای کلان وارد کند؛ اگر که کارکرد درست خودش را پيدا کند.
امروز که اين نوشتهی آزاده را ديدم، داغ دلم تازه شد که از شوراها بنويسم که سالها از آن غافل بودهايم و حالا که دو دوره است انتخاباتش برگزار میشود همچنان اهميتش را نمیدانيم. جوالدوز را میخواهم به دوستان جبههی دموکراسیخواهی و حقوق بشر بزنم. نمیدانم برنامهای برای انتخابات سال آيندهی شوراهای شهر و روستا داريد يا نه. اما میدانم به جای جلسههای دوستانه با بلاگرها میتوانيد جلسههايی با شهرسازان، جامعهشناسان و کارشناسان مديريت شهری بگذاريد، ازشان راهنمايی بخواهيد، شايد جذب نيرو کنيد، شايد بتوانيد گروههای مرجع شهری و روستايی را شناسايی کنيد، شايد بتوانيد شوراها را -که بنيان دموکراسی هستند- تقويت کنيد، شايد بتوانيد از حرف فراتر رويد.
دربارهی اين موضوع حرف زياد دارم. باز هم مینويسم. اين فقط جوالدوز بود. شايد کار به قمهکشی بکشد!
...
من روی هوا هستم با اين تعريفها! افتخار میکنم آقای بهنود عزيز اسم من را کنار اسم کسانی آورده که دستکم از شش نفرشان مستقيم بسيار آموختهام و از بقيه غيرمستقيم. از همه هم بيشتر از شهلا شرکت آموختهام که امسال جايزهی شجاعت در روزنامهنگاری را گرفته است. به هر حال ممنونم آقای روزنامهنگار. اميدوارم لياقتش را داشته باشم.
خاطرات کمربندی
1.
بعد از عمری (5 سال) دست کردم توی جيبم و برای اين ماتيزم ضبط (در اصل پخش) خريدم. يک سالی بود که فقط با راديو سر کرده بودم -که البته حال خودش را دارد!- از بس ضبط فابريکش خراب بود و زاغارت.
2.
دوستی تعريف میکرد از رسم تخممرغشکاندن برای برطرف کردن چشمخوردگی! برايم جالب بود چون با اين رسمها و اين اعتقادها خيلی غريبهام.
3.
نمايش «چشم بد دور» را همين روزها ديدهام. کاری از امير امجد که در تالار مولوی اجرا دارد. موضوع نمايش همين چشمزدن و اينهاست و البته تاکيد روی فرهنگ عوام با محور قرار دادن عشق و عاشقی. نمايش بدی نبود اما خب راستش کمی خستهکننده بود. به نظرم خلاقيت نداشت؛ نه در متن و نه در اجرا.
4.
بعد از ديدن نمايش، دوستان خواستند موسيقی در ماشين من را تجربه کنند –لابد از بس سختی کشيده بودند در نبود ضبط- سوار که شديم، هنگام حرکت، کمربند ايمنیام قفل کرد. خندهام گرفته بود اساسی. يکی از بچهها –که مهندستر بود- سعی کرد درستش کند اما نشد که نشد. دوستان خلاقيت به خرج دادند و بند کيف يکی از بچهها را طوری از روی بدنم رد کردند که پليس نفهمد کمربند نبستهام. به سبک رانندههای مسافرکش که الکی بند کمربند را روی شکمشان میاندازند. بماند که چقدر رانندگی سخت بود و چقدر خنديديم. رسيديم به جايی که بايد، پارک کردم و هی اين دکمهی خلاصی کمربند را فشار میدادم تا کمربند رها شود! تصور کنيد، منگلوار در تلاش بودم! تا اينکه با هرهر خندهی خودم، دوستم فهميد که بايد بند کيف را رها کند.
5.
همهشان را به بستنی مهمان کردم به جای تخممرغشکاندن! چشم بد دور شد. چه ايرادی دارد رسم جديد بگذاريم؟
6.
«همينطور از روی بدنت رد کن، کافيه!» داشتم با تاکسی برمیگشتم خانه. مسير، بزرگراه بود و کمربند پيکانی که سوار بودم خراب.
7.
تعميرش طول کشيد. آنقدر که کمربند را گذاشتم دست تعميرکار و رفتم پی زندگی تا عصر. به آخر برنامه امروز هم رسيدم که فقط ديدن بعضی از دوستهايم مفيد بود. گفت طبيعی است گير کردن کمربند بعد از چند سال. پرسيد: فکر میکنی چرا نيمی از مسافرکشهايی که پيکان قديمی دارند، کمربند نمیبندند؟ چون قرقره يا گيرهی کمربندهايشان خراب است.

